سرمایه داری و زنانگی جمعی

نویسنده: پویا جفاکش

 

خانم "گلی ترقی" در کتاب "بزرگ بانوی هستی" به مسائل مختلفی پرداخته که یکی از قابل تاملترینشان دغدغه های یونگ در مطالعه ی نیچه است چرا که یونگ نیچه را از پیشتازان روانپریشی مدرن میداند. یونگ «میگوید نیچه مانند فروید تمام خصوصیات آدمی را که گرفتار مذهب و خدا است نمایان میکند.  کسی که به راستی بی خدا و بی دین است در نفی آنها فریاد نمیکشد و نمیکوشد دیگران را متقاعد کند. اما نیچه در جدال دائمی با مسیح و خدا است. آرکتایپ خدا یا تمامیت، نهالی خودرو است که هرچه نیچه میکوشد شاخ و برگ آن را در هم بشکند باز سبز میشود و از دل تاریکی ها سربرمیکشد. نیچه خدا را میکشد تا "من" را به جای او بنشاند. میخواهد شهریار و فرمانروای خویشتن باشد و تصویر ابرمرد را می آفریند، انسان کاملی که شش هزار فرسنگ ورای خدا و شیطان و دین و کیش و دنیای حقیر روزمره و خواستهای ملموس این جهانی است. اما آنچه به دست می آورد، جهانی تنها و بی خدا است و انسانی در کشمکش با خویشتن و غرایز و امیال طبیعی. در "چنین گفت زرتشت" میخوانیم: "در این میان انسانهای والاتر در غار زرتشت از خواب برخاسته، صف بسته بودند تا برای سلام بامدادی در برابر زرتشت حضور یابند اما چون به در غار رسیدند و صدای گامهایشان پیشاپیش ایشان فرارسید، شیر سخت یکه خورد و ناگهان از زرتشت روی برتافت و به سوی غار جهید و انسانهای والاتر چون غرش او را شنیدند، یکصدا فریاد برآوردند و پس گریختند و به آنی ناپدید شدند." شیر غران زرتشت تمام عواطف و غرایزی را که میخواستند نمایان شوند، دگرباره به درون غار ناخودآگاه باز پس میبرد و زرتشت کودکانه میپندارد که برای همیشه از آنها جدا شده است. اما درحقیقت، نیچه با زندانی کردن انسانهای والاتر، یا عواطف عشق و شفقت و مهربانی و ترحم، جنون خود را تسریع میکند.» (بزرگ بانوی هستی: گلی ترقی: نشر نیلوفر:1392: ص8-107)

شاید نیاز نبود شخص معمولی ای مثل من به این فراز چیزی بیفزاید اگر خانم ترقی مسائل دیگری را که در کتاب با فاصله از هم مطرح شده اند، همینجا و در کنار متن فوق قرار میداد. نخست این که یونگ، بیماری های روانی را از دو نوع میداند: نوروتیک و شیزوفرنیک. فاز نوروتیک، همه ی چیزهایی را که به آنها برخورد میکند به هم مرتبط میکند تا از کلیت آن چیزی دستگیر شود. برعکس فاز شیزوفرنیک، از کلی نگری ناتوان است و همه چیز را تجزیه میکند و از نمونه های مطرح مورد اخیر، یکی پیکاسو است که هر صحنه ای را آنقدر تجزیه میکرد تا بلاخره از آن سیاهی و جهنم بیرون کشیده شود (و به نظر یونگ، رنج پیکاسو از این جهنمی دیدن همه چیز، نتیجه ی اشتغالش به فحشا بود) و دیگری جیمز جویس که در رمان حوصله سربر "اولیس"، به زبان بی زبانی، وجود یک شیزوفرنی عمومی در جوامع مدرن قرن بیستم را افشا میکند.(ص131-124). دوم،بحثهای ژوزف کمپل درباره ی دوگانگی انسان شیزوفرنیک بین انسان و حیوان، که دو فاز دارد: ذاتی و پرانویایی. شیزوفرنی ذاتی، اغلب شخص را به یک عارف یا شمن تبدیل میکند، و شیزوفرنی پارانویایی، او را با زمین و زمان دشمن میکند (ص7-136). و سوم نظریه ی منسوخ اتورنک درباره ی رابطه ی والدین و فرزند در اسطوره های قهرمانی که از آنجایی که نتیجه ی اخراج رنک از مکتب فروید است، هنوز نکات مثبتی در آن هست. رنک «فرویدیسم را فلسفه ی یأس و درماندگی نامید و معتقد بود فروید خود از عقده ی ادیپ رنج میبرد و تمام عقایدش با مطالعه ی بیماران و افسانه های ناسالم شکل گرفته است. درحالیکه میتوان با مشاهده ی انسانهای سالم روانشناسی جدیدی بنیان نهاد که بر ارزش های مثبت اجتماعی و فرهنگی صحه بگذارد. رنک "اراده ی آگاه" را در مقابل حاکمیت مطلق جنسی میگذارد و برخلاف فروید، ضدیت و نفرت از تمایلات جنسی را از قوی ترین احساسهای آدمی میشمارد» و بدین ترتیب، نظریه ی رنک، نتیجه ی سرخوردگی او از این که فروید را جانشین پدر خود کرده بود، محسوب میشود. (همان:ص4-143) این نظریه بر این مطلب تمرکز میکند که قهرمان، اغلب کودکی است که از پدر و مادر خود جدا می افتد و توسط دیگران بزرگ میشود تا این که دوباره به خانواده ی اصلی بازگشت میکند و این بازگشت گاه سعادتبار و گاه فاجعه انگیز است.بستگی دارد تجربه ی راوی چه بوده باشد. پدرخوانده و مادر خوانده ی قهرمان در این جدا افتادگی، گاه مردمی مهربان و حتی دانش دوست هستند (مانند پدرخوانده ی استریوس [و این استریوس، همان دوست دوران نوجوانی فیثاغورس است که میگویند از ستارگان آمده بود تا دانش جهانی را در اختیار فیثاغورس بگذارد]» و گاه فرمانروایی مستبد (مانند پدرخوانده ی پرسئوس) و گاه حیوانات وحشی و حتی درنده (مانند ماده گرگی که بنیانگذاران رم را در نوزادی آنها شیر داد و بزرگ کرد). این هم بستگی دارد به این که تجربه ی راوی از زندگی نخستینش پیش از برخورد با حقیقت چه بوده است. قدر مسلم این که این نوع اسطوره ها همواره بر کودکی قهرمان تمرکز دارند و این به عقیده ی رنک از آن جهت است که قهرمان دینی، یک قهرمان نوروتیک است و شخص نوروتیک، بزرگسالی است که بیشتر با خاطرات کودکی خود اخت است و حتی هنوز کودک مانده است. (ص150)

کنار هم قرار گرفتن نظریات رنک، کمپل و یونگ، حلقه ی اتصال واکنش های شیزوفرنیک و نوروتیک را روشن میکند و آنگاه است که ما کشف میکنیم زرتشت و شیر او، چیزی غیر از انسان مدرن و شیر یهودا نیستند. یادآوری میکنم که نیچه بخشی از آثار خود را در حالت نشئگی حاصل از استعمال افیون نوشته است و مغز انسان شیزوفرنیک هم درست مثل مغز یک معتاد بعد از استعمال مواد (بخصوص ال اس دی) عمل میکند. پس نیچه در تخیل شیزوفرنیک خود که لاجرم او را به پاره های انسان-حیوان تقسیم میکند، پاره ای از خویش را به شکل زرتشتی که بازگشته تا مرگ خدا را اعلام کند، میبیند و پاره ای دیگر را به صورت شیر مغروری که از هرگونه تغییر مسیر زرتشت توسط "انسانهای والاتر" (یعنی جنبه های مثبت روان) جلوگیری میکند. این شیر، همان شیر یهودا و سمبل یهوه و موسی مقدسین یهود است. اگر کودکی بنیانگذار یهود در نظریه ی اتو رنک را بررسی کنیم، به اینجا میرسیم. پدرخوانده ی موسی یعنی فرعون مصر، هم یک فرمانروای مستبد است و هم به مانند درنده ای کودکان بیگناه را جهت بقای خود قتلعام میکند. او فرمانروای درندگان است یعنی شیر. موسی راهش را از او جدا میکنند اما قوم موسی با بازگشت به پرستش خدای فرعون که گوساله ی سامری (سراپیس) است، شیر را بازمیگردانند تا گاوی را که نفس بشر تاجرپیشه است، طعمه ی خود کند. این همان داستان مولانا است که مرد گاوش را در شب جایی بسته بود و شیر آمد و آن را خورد و مرد آمد و در تاریکی، شیر را به خیال این که گاوش است نوازش داد بدون این که بداند چه کار خطرناکی میکند و شیر با پوزخند به خود گفت:

اینچنین گستاخ زان میخاردم      کاندر این شب گاو میپنداردم

این شب، ظلمت جهل است و مردمان قدیم با ترسیم نقوش شیر و گاو در قامت ستارگان برای بازسازی در شب فیزیکی، و تکمیل کردن داستانشان با جانوران نجومی دیگری چون سگ، مار و عقرب، به آنها جاودانگی بخشیده اند. در مینیاتورهای ایرانی، دیوها و شیاطین نیز با ترکیب جوارح این حیوانات با قامت آدمی ترسیم میشوند و این مطلب ممکن است با به میراث رسی مکتب میترا (که به این نشانه های نجومی بیشتر مشغولیت نشان داده) به کابالیسم یا تصوف یهودی مرتبط باشد. گفته شده در دوره ی صفوی، دراویش را دیو مینامیدند چون شیخ یعقوب صوفی، خواهر خود را به ازدواج دیوی درآورده بود و اصول تصوف را از دیوان آموخته بود. حتی در بعضی مینیاتورها، دیو را با عصای شیوخ ترسیم میکنند. یعقوب اشاره به یعقوب اسرائیل پدر بنی اسرائیل دارد. البته ما در چین دوره ی مینگ هم زاهدی به نام "ژانگ کویی" داشتیم که خواهر خود را به ازدواج دیوان درآورد. لباس سرخ برخی مقامهای تصوف ایرانی در مینیاتورها با تقدس رنگ سرخ در چین دوره های مینگ، چینگ و معاصر نیز احتمالا نسبتی دارد.

مطلب جالب، نسبت این نوع طریقت ها با پوست گاوسانان (بووین) شامل گاو، گوسفند و بز است (که نام هر سه در فارسی از یک ریشه است). از آنجا که بیشتر صحاری خاورمیانه و شمال افریقا که مصدر پیدایش این نوع فتوت ها بوده، برای پرورش گاو مناسب نبوده، فامیل هایش جانشین شده اند. مثلا در رقص "کدره" در مراکش، از خود بیخود شدن زنان های قوم "مردم آبی" از شعبه های طوارق، تنها با صدای طبل مخصوصی که چیزی بین طبل های افریقایی و طبل های خاورمیانه است، حاصل میشود. این طبل از پوست بز است و قتل بز برای رسیدن به شور خدایی ضروری است. هنوز ارتباطی بین رقص کدره و رقص خلسه وار فرقه ی صوفی قادریه مستند نشده (اولی را فقط زن ها انجام میدهند و دومی را مردها)؛ اما از این که کدره در "کلمیم وادی النون" وابسته به ایالت سابق "کلمیم السماره" منشا گرفته، ارتباطی بین این ناحیه و شوارع مرموز موسوم به "گوئلمیم" (در زبان بربر) و "گلمیم" (در عربی) به نظر میرسد که خاستگاه فرقه ی رمزی "کلمبوس" در ایتالیای رنسانس است که ژزوئیت ها را به سمت رز-صلیبی گری هدایت کرد. آن وقت از پوست بز کدره به نام فرقه ی "پشم زرین" میرسیم که خاندان های سلطنتی بوربون و هابسبورگ از آن برخاستند و صلیب سنت اندرو که بعدا نماد شهر آمستردام و سپس پرچم سلطنتی انگلستان شد، از نمادهای  شعبه ی اسپانیایی بوربون ها بود که استقلال هلند و فتح بریتانیا به دست ویلیام اورنج هلندی را کارگردانی کردند: راهی که انتهایش ظهور فراماسونری در انگلستان بود. "پشم زرین" که سوژه ی افسانه ی یونانی یاسون و ارگونات ها شده و نام خود را به این فرقه داده، به نظر ابوالعلی سودآور همان "پوست-تخت" یا پشم گوسفندی است که بزرگان تصوف موقع سخنگویی با شاگردان بر آن مینشستند و تمثالی از غلبه بر گاو درون است. سودآور در کتابش در باب میترائیسم (که همانطور که خودش در فصل اول اقرار میکند، تلاشی ناسیونالیستی برای نجات میترائیسم از تحقیقهایی که علیه نظریه ی فرانتس کومون درباره ی منشا ایرانی آن صورت گرفته، است)، تبلور این گونه تمثال های صوفیانه در فرهنگ روزمره ی ایران را به صفویه نسبت میدهد که نوشته ها و عقاید شیخ زاهد گیلانی را که استاد جدشان شیخ صفی الدین اردبیلی بوده، احیا کرده اند و اگرچه آثار شیخ زاهد گیلانی به خط و زبان اویغوری بوده، اما بعدا در اثری فارسی موسوم به "فتوتنامه" تلخیص شده که در وصف تبار صوفیانه ی نمادهای اسلام ایرانی است ازجمله "سجاده" که فتوتنامه آن را تجسم دیگری از "پوست-تخت" میداند. به گفته ی فتوتنامه، تبار پوست-تخت به ابراهیم نبی میرسد:

“mithraic societies from brotherhood ideas to religions adversary”: abolala soudavar: academia pub: 2014: p35

متاسفانه سودآور تحت تاثیر همان ناسیونالیسم عنوان شده در ابتدای کتاب (او کتابش را به خاطره ی احسان یارشاطر تقدیم کرده است)، از این نظریه سامی زدایی میکند و ادعا میکند "ابواسحاق کازرونی" زرتشتی مسلمان شده که صوفی شده و عقاید میترایی را وارد فتوت کرده، کنیه اش به معنی "پدر اسحاق" با پدر اسحاق بودن ابراهیم نبی اشتباه شده است. درحالیکه موضوع کاملا برعکس است چون پشم گوسفند (پوست-تخت) نتیجه ی قربانی شدن گوسفند به دست حضرت ابراهیم است و قربانی شدن نفس به دست انسان ایدئال را نشان میدهد. نقش شیخ زاهد گیلانی در این روند با گیلانی دانسته شدن عبدالقادر (بنیانگذار قادریه) در یک راستا است. گیلان محل فعالیت "یوحنای دیلمی" کشیش عرب عراقی قرن هفتم خوانده شده است. وی که از دوستان نزدیک حجاج ثقفی بوده، فرقه ی خود که مسیحیت عرفانی مآب سوری شرقی بوده را در فارس، کاشغر و گیلان گسترش داده اما تنها در گیلان ثمره ی کارهایش دوام آورده بطوریکه آن مردم به نام خاستگاه او "دیلمی" خوانده شده اند و این به دلیل محصور بودن گیلان بین کوه و دریا است که آنها را برای مدتها از دستخوردگی فکری توسط حکومتها مصون داشته است. بنابراین گیلان اشاره به خلوص عقیده دارد و این خلوص عقیده در یک صوفی مآبی منتسب شده به سلسله ای صوفی (صفوی)، ایران را فرامیگیرد. اما خلوص عقیده با دیو بودن و آموختن از دیوان، پارادوکس عجیبی دارد.مگر نه؟

در این مورد باید بگویم بده بستان زن با دیوان شیرآسا توسط شیخ یعقوب مطلب مهمی است. موسای شبان به تجمل فرعون پشت پا میزند ولی بنی اسرائیل خانه ی جدیدشان اورشلیم را به زنی تجملاتی تشبیه میکنند. "عروس مسیح" باید از "روسپی بزرگ" (بابل) سرشناس تر باشد. قصه ی معبد سلیمان اینچنین متولد میشود. مسیح فقیر نمیتواند به اندازه ی دارایی هایی که روسپی بزرگ از مردان مختلف میگیرد، چیزی در اختیار عروسش بگذارد. پس عروس مسیح، باید در فحشا، دست روسپی بزرگ را از پشت ببندد. در یهودیت، هر گونه رابطه ی جنسی خارج از ازدواج، در مقوله ی گناه "لواط" یا "لوطان" قرار میگیرد: کلمه ای که در یهودیت، هم به همجنسبازی و هم به زنا اطلاق میشد که گناهان قوم لوط بودند (در قاموس کتاب مقدس، آیاتی که بر ضد لواط عنوان شده اند، همان آیات مخالف زنا هستند. اما آنچه در اسلام به لواط تعبیر میشود -یعنی همجنسبازی مرد/مرد- در یهودیت به نام "قادش" یا "قادشه" خوانده میشود که به معنی امر مقدس است و مسلما از اقوام غیریهودی به زبان عبری راه یافته است). زنا و همجنسبازی، مردانگی مرد (به روایت یهودی) را که همواره از آن بوی خشونت و سیطره به مشام میرسد، زیر سوال میبردند. اما اگر به نظر برسد مرد به میل خود زنش را به حراج گذاشته، آن وقت چه؟ مردانگی زیر سوال نمیرود ولی راه غلبه برای زن بازمیشود. بدین ترتیب، شیر (غرور مردانه) مرکب عیشتار (الهه ی لذت) میشود. این وقتی رخ میدهد که از مردانگی و جهاد با نفس چیزی به جای نمانده باشد. همان صحنه ای که ژان بودریار (2007-1929) استاد جامعه شناسی دانشگاه نانتر، در تجملگرایی افسارگسیخته ی دوران مدرن تشخیص میدهد:

«فرهنگ در اینجا معلول هزینه هایی است که ملازم با زیبایی به شمار میروند. فرهنگ و زیبایی، خود ارزش چندانی ندارند یعنی به خاطر خود اعمال نمیشوند و تنها نمایانگر چیزهای زائد هستند: کارکرد اجتماعی "ازخودبیگانه" که به شکل نیابتی اعمال میشود. بار دیگر در اینجا با مدل های تمایزآمیز سروکار داریم که نباید آنها را با جنسیت های واقعی و مقولات اجتماعی اشتباه گرفت... تمایز مدل های مذکر و مونث به صورت کامل باقی میماند وانگهی حتی آمیزش وظایف و نقش های اجتماعی و حرفه ای درنهایت ضعیف و فرعی است. شاید حتی از برخی جهات، تقابل ساختاری و سلسله مراتبی مذکر و مونث تقویت نیز شده باشد. از این رو آیا ظهور جوانک خوش سیمای برهنه ی شرکت تبلیغاتی پوبلیسیس در آگهی بازرگانی سلی مای، نشانه ی حد اعلای آمیختگی نیست؟ با وجود این، این امر تغییری در مدل های متمایز و متعارض به وجود نیاورده است و به ویژه نمایانگر ظهور یک مدل سوم دوجنسی است که با دوران نوجوانی و جوانی پیوند دارد: دورانی که با حالت دوجنسی و خودشیفتگی همراه است، اما به مدل مونث خوشایند بودن از مدل مذکر متوقع بودن نزدیکتر است. این همان چیزی است که امروزه به طور عام شاهد آن هستیم یعنی گسترش مدل مونث در کل حوزه ی مصرف. آنچه ما درباره ی زن در ارتباط با ارزش های پرستیژآور و منزلت نیابتی او [در آگهی های بازرگانی و دیگر تبلیغات رسانه ای] گفتیم، به طور بالقوه و مطلق در مورد "انسان مصرف کننده" به طور عام نیز مصداق دارد یعنی زن و مرد بدون هیچگونه تفاوتی. این امر در مورد کلیه ی طبقاتی که کمابیش –اما بیش از پیش بر اساس استراتژی سیاسی- دارایی هایشان منحصر به کالاها و لوازم خانگی است و بهره مندی "نیابتی" دارند، کاربرد دارد. بدینسان، طبقات مختلف به طور کامل زندگی خود را بر اساس تصویر زن، که به عنوان زن-شیء یعنی نماد مصرف باقی میماند، شکل میدهند و کارکرد مصرف کننده را دارند. ارتقای آنان به سطح مصرف کننده، بدین ترتیب، سرنوشت آنان را در مقام برده رقم میزند. با وجود این، برخلاف زنان خانه دار، فعالیت ازخودبیگانه ی آنها نه تنها به فراموشی سپرده نمیشود، بلکه امروزه نشانگر شکوفایی حسابهای ملی است.» (جامعه ی مصرفی: ژان بودریار: ترجمه ی پیروز ایزدی: نشر ثالث:1397: ص2-141)

در اینجا منظور از زنانگی، هر نوع زنانگی ای نیست بلکه زنانگی به روایت سرمایه داری یعنی تسلیمپذیری در ملعبگی است. ختم سرنوشت مردانگی سلطه جو به زنانگی مستسلمانه، حکایت غریبی است شبیه به فخرفروشی نوجوانان امریکایی 70-60 سال پیش موقع معرفی طرف های روابط اجتماعیشان آنگاه که از نگه داشتن مخاطب در تعلیق «معمای همجنسگرایی آشکار و پنهان» -به قول جیامانکو: از نوع بتمن و رابین- لذت میبردند. با این حال، وقتی تعریف این معما را به اسطوره واگذار کنیم، معمایی باقی نمیماند. منظورم اسطوره به همان معنای "الاسطاره" در "دستورالاخوان که مترادف با "مثل" و نوشته ی قدیمی آمده، است که به تعریفی که مردمشناسان هرمنوتیک نیمه تاریخ ستیز کنونی از بعضی "میتوس" ها برداشت میکنند نزدیک است؛ و نه به تعریف مدرنیست قرن نوزدهمی "میتوس" که هرچه که در قالب آنچه مدرنیسم "تاریخ" تشخیص داده بود نمیگنجید را دربرمیگرفت، و به طغیان افراطی رمانتیسم چینی مآب آلمانی علیه تاریخ انجامید. شاید باورتان نشود، ولی در این تعریف، "کلارک کنت" یا همان سوپرمن یک اسطوره محسوب میشود چون پارادوکس مردانگی در عصر ما را توضیح میدهد. توجه کنید که کلارک کنت هم مانند موسی و دیگر نمونه های سرگذشت قهرمان در نظریه ی اتو رنک، از جای دیگری به زمین آمده و زیر دست پدرخوانده و مادرخوانده بزرگ شده است؛ و باز توجه کنید که نام سوپرمن با ترجمه ی انگلیسی درنظرگرفته شده برای جانشینی که نیچه در آلمان برای خدا درنظر گرفته، برابر است:

«کلارک کنت به ظاهر مردی ترسو، خجول، نه چندان باهوش، اندکی بی دست وپا و نزدیکبین است که زیر نفوذ همکارش لوئیز لین به سر میبرد. لین زنی سلطه جو و دمدمی مزاج است که او را تحقیر میکند، زیرا سخت عاشق قهرمان ما سوپرمن [که نمیداند همان کنت میباشد] است... درواقع شخصیت کلارک کنت عینا شبیه به یک فرد عادی ساخته شده: مردی پرعقده که از سوی همنوعانش تحقیر میشود. بدین سان از طریق فرایند روشن همذاتپنداری، هر کارمند ساده ی هر شهر امریکا پنهانی آرزو میکند که روزی بر مزار شخصیت کنونیش یک ابرمرد ظاهر شود تا سالهایی را که به ابتذال بر او گذشته است، جبران نماید.» ("اسطوره ی سوپرمن": اومبرتو اکو: ترجمه ی خجسته کیهان: نشر ققنوس:1394: ص19)

اما این کامل بودن مرد آرمانی، لاجرم به خارج از زمان بودن او می انجامد چون او نیازی به تکامل روانی ندارد بنابراین چیزی هم برای آموختن به فرد ندارد و اثرش چیزی بیش از "افیون توده ها" نیست:

«سوپرمن که طبق تعریف، قهرمانی شکستناپذیر است، در وضعیت روایی نگران کننده ای به سر میبرد زیرا پرسوناژی بی بدیل و بنابراین فاقد امکان رشد و تکامل است. باید بیفزاییم که به دلایل تجارتی مشخص که با تحلیل روانی-اجتماعی توضیحپذیر است، رویدادهای زندگی سوپرمن به خوانندگان تنبلی فروخته میشود که اگر هر حادثه به شکلی طولانی رشد و تکامل یابد، ناچار خواهند بود تا چند هفته جزئیات آن را به ذهن بسپارند. برای جلوگیری از این دشواری است که هر رویداد در چند صفحه نقل میشود و پایان می یابد. کتاب های هفتگی داستان های مصور سوپرمن هر یک دو یا سه اپیزود کامل را نقل میکنند که دارای مراحل رشد و گره روایی ویژه ای است که بر داستان بعدی اثر نمیگذارد. سوپرمن که به دلایل زیبایی شناسی و بازاری از فرصتهای اساسی لازم برای هرگونه تکامل داستانی محروم است، برای سناریونویسان دردسر ایجاد میکند.» (همان:ص24)

بنابراین سوپرمن چیزی بیش از یک حسرت نمیتواند باشد چون چیزی برای آموختن به مخاطب ندارد. مخاطب نمیتواند از سوپرمن و امثال او الگو بگیرد؛ بنابراین تنها الگوهای اسطوره ای رسانه ای تعریف شده ی باقی مانده برای او امثال باب اسفنجی و پاتریک، گربه-سگ و سیلوستر (در لونی تونز) خواهند بود که چیزی جز عادی (و حتی شیرین) جلوه دادن زندگی تنشناک، نومیدانه و البته ابلهانه محسوب نمیشوند. افراط در مردانگی (به روایت یهودیان و سرمایه داری)، خودبخود به وضع زنانگی عمومی (در تعریف همان گروه) می انجامد. رولان بارت در آن سخنرانی جنجالیش در 17 ژانویه ی 1977 در بیان رابطه ی زبان و قدرت، یک عبارتی داشت که دستکم در آن یک مورد، هیچکس مخالفتی نداشت و آن این که: «قدرت در ظریفترین مکانیسم های ارتباطات اجتماعی حضور دارد. قدرت نه تنها در دولت، طبقات و گروه ها، بلکه حتی در مد، افکار عمومی، فراغت، ورزش، اخبار، اطلاعات، خانواده، روابط خصوصی، و نیز در غریزه های آزادیبخش که قصد مبارزه با همه ی اینها را دارند حضور دارد. بنابراین به گمان من گفتمان قدرت هرگونه گفتمانی است که به شنونده احساس تقصیر و درنتیجه گناه را القا میکند. انقلاب میکنید تا قدرت را نابود کنید درحالیکه در اوضاع جدید، قدرت بار دیگر متولد میشود.»

 

 

تاریخگرایی و غربی شدن مذهب

نویسنده: پویا جفاکش

 

حدودا سه سال پیش، مقاله ای نوشته بودم به نام «حمید هامون و فوبیای نور» که بعدا در کتاب الکترونیکی «جادوگر آریایی و شیر ایران» درج شد. در آن مقاله، موقع بحث درباره ی شخصیت حمید هامون و سرانجام نامشخصش در فیلم هامون از داریوش مهرجویی، این نکته را در ذهن داشتم که شاید "علی عابدینی" دوست دوران کودکی هامون که در انتها او را از دریای ناامیدی بیرون میکشد، جلوه ای از خاطرات دوران کودکی و معصومیت هامون باشد که در بزرگسالی با دچار شدن هامون به یک زن و شکست احساسی خوردن پای او، مجددا در زندگی هامون برجسته شده است. هامون در یادآوری کودکی خود، علی عابدینی را نه به شکل یک کودک، بلکه به همان شکلی که در بزرگسالی بوده، میبیند. یعنی انتظار دارد علی همان علی کودکیش باشد (که البته نیست). پس درواقع مفر انسان بی پناه نه خود هستی سوژه ها بلکه تصویری است که ما از آنها در ذهن ساخته ایم. ایده ی جالبی به نظرم میرسید ولی دقیقا به خاطر این که از زندگی سناریست و کارگردان فیلم یعنی آقای مهرجویی گرهی نگشوده و او را به وضعیت فعلی که از فیلم فلسفی ساختن به گزارش ورزشی زندگی روزمره کشانده، در مورد آن سکوت کردم و حتی نگران بودم (و هنوز هم هستم) که خودم هم به سرنوشت آقای مهرجویی دچار شوم. اما امروز بعد از امتحان راه های دیگر، حالا دیگر اطمینان بیشتری دارم که حداقل خودم مجبورم برای کمتر آسیب دیدن از مدرنیته، گذشته ی خودم را برجسته کنم. دلیلی وجود ندارد که من و مهرجویی به یک مسیر برویم چون او کودکیش در دوران شاه اتفاق می افتاد و من در دوره ی فرهنگ گرای پیش از دوم خرداد. لزومی ندارد که خاطرات این دومی هم به بن بست کشیده شوند وقتی با چشم باز آنها را نگاه کنیم و متوجه شویم که چرا آن دوران تمام شد؟ آن دوران میتوانست دامنه دار باشد اگر تعریفش از فرهنگ اسطوره ای خودش، یک تعریف تاریخی نبود و قهرمانانش در ظرف زمان و مکان محدود نشده بودند. آن قهرمانان با تاریخی شدن در یک دید غربی، خودشان مجوز هرچه مدرن تر و غربی تر شدن عملکرد فرهنگی جامعه ی ایران را صادر کردند.

میرچا الیاده اسطوره شناس معروف، کتابی دارد به نام «اسطوره ی بازگشت جاودانه» و در آن عنوان میکند که اسطوره ها در درجه ی اول، به هدف فرار از زمان پرداخته میشدند و در فستیوال های هفتگی و ماهانه و سالانه تکرار میشدند تا شخص همواره بتواند خود را با آنها هماهنگ کند و تبدیل شدن این الگوها و وقایع اسطوره ای به تاریخ، که نخست در غرب اتفاق افتاده است، اولین تیشه به ریشه ی کارکرد اجتماعی آنها بوده است. مترجم این کتاب به فارسی یعنی دکتر "بهمن سرکاراتی" (نشر طهوری:1384) در مقدمه ی خود بر این کتاب، نظریه ی الیاده را اینچنین جمعبندی میکند:

«مرد باستانی از زمان تاریخی روگردان است. تا میتواند دربرابرش می ایستد و با تقلید از نمونه های ازلی در زندگی روزانه اش و نیز با برگزاری آیین های خاص در لحظه های معین سال، به طور ادواری به واژگونی زمان ناسوتی و امحای تاریخ پرداخته، زمان مقدس را احیا میکند و دوباره به زمان حال و اکنون فرا میکشد و اینچنین با بازآفرینی زمان، زندگی خود و گیتی را نیز نوآیین میکند. به این ترتیب مطابق تعبیر الیاده، انسان در روزگار باستان همیشه در چنبر چرخ گرفتار نبوده و سرتاسر زندگیش در معرض ترکتازی زمان قرار نداشته است. اما در روزگار ما، حداقل از زمان دکارت به بعد از آنجا که انسان متجدد غربی فقط به واقعیت زمان تاریخی باور دارد، زندگی و سرنوشت خود را با روزگار پیوند داده و موجودی یکسره تاریخی و تاریخگرا شده است. ازاینرو امید و باور –سلاح های قدیمی- خود را یکی پس از دیگری از دست داده در برابر زمان، زبون و بی پناه مانده است. مرد زمانه ی ما چون پذیرفته است که سرنوشت او را تاریخ تعیین میکند و زندگی او در زمان و مرگ خاتمه میپذیرد، لذا از آینده هراسان است، در زندگیش دچار یأس میشود، اضطراب و نگرانی جانش را تاریک میکند، حیاتش به یاوگی میگراید و درنهایت، تبدیل میشود به پوچی، عدم و تهیگی. تنها وسیله ی نجات او بنا به سفارش الیاده این است که به نحوی دوباره با زمان مقدس، با ابدیت و خجستگی ازلی ارتباط برقرار کند و حداقل به پیوستگی نهایی سرنوشت خود با زمان مقدس در آینده، در فرجام جهان، در روز بزرگ، ایمان داشته باشد.»

ما در ایران به فرجام جهان و روز بزرگ ایمان داشتیم؛ اما این مسائل در ذهنمان تاریخی بودند نه رویدادهای زمان مقدس؛ شاید چون انقلابمان حاصل نوعی ذوقزدگی از پروژه ی بازگشت به خویشتن در دهه ی پنجاه بود و این "خویشتن" هم ابدا خود واقعی ما نبود. به هنرهای سنتیمان نگاهی بیندازید: در نقاشی، هنوز چیزهایی به نام مینیاتور داریم؛ اما اینها آن مینیاتورهای دوره ی قاجار نیستند و سوژه ی نقاشیشان در وصف حیرانی و زن و شراب هم مصداق خیامیزم مدرن است که در یک بیت خلاصه شده است:

زندگی در نظر شاعر ما مردود است     پنج حرف است و سه حرفش دود است

خطاطی و معماری هم متروک شده اند چون بدیل غربی ندارند. فقط موسیقی است که هنوز به اصالت خود میبالد. اما بیشتر جوانان امروزی نمیدانند که روشنفکرانی که امروزه سنگ موسیقی سنتی را به سینه میزنند، اغلب تا اواخر دهه ی چهل شمسی اصلا موسیقی سنتی گوش نمیدادند و آن را عوامانه میخواندند و درعوض، به استماع موسیقی کلاسیک غربی میبالیدند. اما با جریانهای هنجارشکن دهه ی 1960 –همان "هیپی های لعنتی" فیلم اخیر تارنتینو- ورق برگشت چون حالا در غرب، استفاده از مایه های شرقی در موسیقی، "کلاس داشت" و ازجمله گام "مائه" در موسیقی ایرانی، در موسیقی راک استفاده میشد. هر گام در موسیقی، هفت درجه موسوم به پرده دارد و هر مقام، با پرده ای به نام خود آغاز میشود؛ واین نوعی علاقه به بازگشت به موسیقی مقامی را در ایران به وجود آورد. موسیقی سنتی نتیجه ی دستکاری های علی نقی وزیری در "موسیقی ایرانی" است و این موسیقی ایرانی، تصور میرود در دوره ی ناصرالدین شاه از شکلی غالب از موسیقی در 200 سال قبل از زمان ما موسوم به موسیقی مقامی مشتق شده باشد و حتی حدس زده شده که "گوشه" در موسیقی سنتی، ادامه ی همان "مقام" در موسیقی مقامی است. مقام که مشابه هایش در موسیقی یونان و آسیای شرقی را عده ای برشمرده اند، در اختراع به فیثاغورس منتسب است که 8مقام برساخت و بعدا شیخ صفدی، تعداد آن را به 12 رساند و این 12 مقام، با منسوب شدن به 12صورت فلکی، شکل جادویی یافته ، هرکدام از آنها برای درمان بیماری در ساعات مشخصی از شبانه روز کاربرد داشته اند. البته مقام بیشتر در موسیقی ترکی و بخصوص عربی برجسته است و کاربرد آن در ایران در برخی موسیقی های محلی شرق و شمال و غرب و جنوب کشور وضوح دارد. ازاینرو صحبت از انشعاب این موسیقی ها از یک موسیقی ملی مشترک موسوم به موسیقی مقامی حامل یک ایدئولوژی ملتسازی مدرن هم هست. با این حال، برخی از استادان موسیقی، صحبت از یک موسیقی اولیه ی مقامی را به اندازه ی ادعای نشئت گرفتن موسیقی ایرانی از یک موسیقی نامشخص باربدی در دوره ی ساسانی، موهوم و خیالی، و بازگشت به چنین موسیقی ای را غیرعملی میدانند. با این حال، شاهد بودیم که سرمایه گذاری فرح پهلوی روی موسیقی های محلی ایران، بیشتر بر پایه ی بازگشت به خویشتن واقع شد درحالیکه این بازگشت به خویشتن، نوعی هماهنگ شدن با وضع حال غرب بود. در سرتاسر دورانی که از دهه ی پنجاه شمسی تاکنون ادامه داشته، هر چیزی که مشابهی در غرب نداشته است، محکوم به فنا بوده است. هنوز هم نازیدن دانشگاه به تشیع، با اتکا به تصویر خیالینی که هانری کوربن از آن ساخته بود، صورت میگیرد.  بنابراین از این که تاریخ اسلام در کتابهای درسی و اذهان ایرانی، همان تاریخ اسلام کمبریج است تعجب نکنید و فقط بدانید که تا وقتی اسلامتان اسلام کمبریج باشد، با ایرانیت خود ارتباط موفقی حاصل نخواهید کرد.

فستیوالهای مذهبی و همسان شدن با قهرمانان اسطوره ای

عکسهای ویلهلم ون گلوئدن از سیسیل در اوایل قرن بیستم

نقاشی های ارگون سیلیف لوندگرن از دختران  سنتی تاتار روس (دو عکس بالا)، مصری (پایین: راست) و نروژی (پایین:چپ)

مارون ها سکنه ی بومی سورینام در امریکای جنوبی که به لحاظ فرهنگی، نژادی و زبانشناختی مرتبط با افریقای غربیند و عمدتا در روستهای تحت اداره ی باشا (معادل پاشا در عثمانی) یا کدخدا در حاشیه ی جنگل میزیند و به دلیل اعتقادات طبیعتپرستانه شان جلو بروز آسیب در جنگل را میگیرند بطوریکه جنگلهای سورینام هنوز دستنخورده و نامکتشف مانده اند.

مراکز اپراتور تلفن در ایران اواخر دوره ی شاه. به دلیل کمبود تلفن های خانگی، مردم در این مراکز، مدتها در صف انتظار مکالمه ی تلفنی مینشستند.

در اواخر دوره ی پهلوی، در تلویزیون ایران، موسیقی سنتی تبلیغ و تشویق میشد.

 

 

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷