تاریخگرایی و غربی شدن مذهب
نویسنده: پویا جفاکش
حدودا سه سال پیش، مقاله ای نوشته بودم به نام «حمید هامون و فوبیای نور» که بعدا در کتاب الکترونیکی «جادوگر آریایی و شیر ایران» درج شد. در آن مقاله، موقع بحث درباره ی شخصیت حمید هامون و سرانجام نامشخصش در فیلم هامون از داریوش مهرجویی، این نکته را در ذهن داشتم که شاید "علی عابدینی" دوست دوران کودکی هامون که در انتها او را از دریای ناامیدی بیرون میکشد، جلوه ای از خاطرات دوران کودکی و معصومیت هامون باشد که در بزرگسالی با دچار شدن هامون به یک زن و شکست احساسی خوردن پای او، مجددا در زندگی هامون برجسته شده است. هامون در یادآوری کودکی خود، علی عابدینی را نه به شکل یک کودک، بلکه به همان شکلی که در بزرگسالی بوده، میبیند. یعنی انتظار دارد علی همان علی کودکیش باشد (که البته نیست). پس درواقع مفر انسان بی پناه نه خود هستی سوژه ها بلکه تصویری است که ما از آنها در ذهن ساخته ایم. ایده ی جالبی به نظرم میرسید ولی دقیقا به خاطر این که از زندگی سناریست و کارگردان فیلم یعنی آقای مهرجویی گرهی نگشوده و او را به وضعیت فعلی که از فیلم فلسفی ساختن به گزارش ورزشی زندگی روزمره کشانده، در مورد آن سکوت کردم و حتی نگران بودم (و هنوز هم هستم) که خودم هم به سرنوشت آقای مهرجویی دچار شوم. اما امروز بعد از امتحان راه های دیگر، حالا دیگر اطمینان بیشتری دارم که حداقل خودم مجبورم برای کمتر آسیب دیدن از مدرنیته، گذشته ی خودم را برجسته کنم. دلیلی وجود ندارد که من و مهرجویی به یک مسیر برویم چون او کودکیش در دوران شاه اتفاق می افتاد و من در دوره ی فرهنگ گرای پیش از دوم خرداد. لزومی ندارد که خاطرات این دومی هم به بن بست کشیده شوند وقتی با چشم باز آنها را نگاه کنیم و متوجه شویم که چرا آن دوران تمام شد؟ آن دوران میتوانست دامنه دار باشد اگر تعریفش از فرهنگ اسطوره ای خودش، یک تعریف تاریخی نبود و قهرمانانش در ظرف زمان و مکان محدود نشده بودند. آن قهرمانان با تاریخی شدن در یک دید غربی، خودشان مجوز هرچه مدرن تر و غربی تر شدن عملکرد فرهنگی جامعه ی ایران را صادر کردند.
میرچا الیاده اسطوره شناس معروف، کتابی دارد به نام «اسطوره ی بازگشت جاودانه» و در آن عنوان میکند که اسطوره ها در درجه ی اول، به هدف فرار از زمان پرداخته میشدند و در فستیوال های هفتگی و ماهانه و سالانه تکرار میشدند تا شخص همواره بتواند خود را با آنها هماهنگ کند و تبدیل شدن این الگوها و وقایع اسطوره ای به تاریخ، که نخست در غرب اتفاق افتاده است، اولین تیشه به ریشه ی کارکرد اجتماعی آنها بوده است. مترجم این کتاب به فارسی یعنی دکتر "بهمن سرکاراتی" (نشر طهوری:1384) در مقدمه ی خود بر این کتاب، نظریه ی الیاده را اینچنین جمعبندی میکند:
«مرد باستانی از زمان تاریخی روگردان است. تا میتواند دربرابرش می ایستد و با تقلید از نمونه های ازلی در زندگی روزانه اش و نیز با برگزاری آیین های خاص در لحظه های معین سال، به طور ادواری به واژگونی زمان ناسوتی و امحای تاریخ پرداخته، زمان مقدس را احیا میکند و دوباره به زمان حال و اکنون فرا میکشد و اینچنین با بازآفرینی زمان، زندگی خود و گیتی را نیز نوآیین میکند. به این ترتیب مطابق تعبیر الیاده، انسان در روزگار باستان همیشه در چنبر چرخ گرفتار نبوده و سرتاسر زندگیش در معرض ترکتازی زمان قرار نداشته است. اما در روزگار ما، حداقل از زمان دکارت به بعد از آنجا که انسان متجدد غربی فقط به واقعیت زمان تاریخی باور دارد، زندگی و سرنوشت خود را با روزگار پیوند داده و موجودی یکسره تاریخی و تاریخگرا شده است. ازاینرو امید و باور –سلاح های قدیمی- خود را یکی پس از دیگری از دست داده در برابر زمان، زبون و بی پناه مانده است. مرد زمانه ی ما چون پذیرفته است که سرنوشت او را تاریخ تعیین میکند و زندگی او در زمان و مرگ خاتمه میپذیرد، لذا از آینده هراسان است، در زندگیش دچار یأس میشود، اضطراب و نگرانی جانش را تاریک میکند، حیاتش به یاوگی میگراید و درنهایت، تبدیل میشود به پوچی، عدم و تهیگی. تنها وسیله ی نجات او بنا به سفارش الیاده این است که به نحوی دوباره با زمان مقدس، با ابدیت و خجستگی ازلی ارتباط برقرار کند و حداقل به پیوستگی نهایی سرنوشت خود با زمان مقدس در آینده، در فرجام جهان، در روز بزرگ، ایمان داشته باشد.»
ما در ایران به فرجام جهان و روز بزرگ ایمان داشتیم؛ اما این مسائل در ذهنمان تاریخی بودند نه رویدادهای زمان مقدس؛ شاید چون انقلابمان حاصل نوعی ذوقزدگی از پروژه ی بازگشت به خویشتن در دهه ی پنجاه بود و این "خویشتن" هم ابدا خود واقعی ما نبود. به هنرهای سنتیمان نگاهی بیندازید: در نقاشی، هنوز چیزهایی به نام مینیاتور داریم؛ اما اینها آن مینیاتورهای دوره ی قاجار نیستند و سوژه ی نقاشیشان در وصف حیرانی و زن و شراب هم مصداق خیامیزم مدرن است که در یک بیت خلاصه شده است:
زندگی در نظر شاعر ما مردود است پنج حرف است و سه حرفش دود است
خطاطی و معماری هم متروک شده اند چون بدیل غربی ندارند. فقط موسیقی است که هنوز به اصالت خود میبالد. اما بیشتر جوانان امروزی نمیدانند که روشنفکرانی که امروزه سنگ موسیقی سنتی را به سینه میزنند، اغلب تا اواخر دهه ی چهل شمسی اصلا موسیقی سنتی گوش نمیدادند و آن را عوامانه میخواندند و درعوض، به استماع موسیقی کلاسیک غربی میبالیدند. اما با جریانهای هنجارشکن دهه ی 1960 –همان "هیپی های لعنتی" فیلم اخیر تارنتینو- ورق برگشت چون حالا در غرب، استفاده از مایه های شرقی در موسیقی، "کلاس داشت" و ازجمله گام "مائه" در موسیقی ایرانی، در موسیقی راک استفاده میشد. هر گام در موسیقی، هفت درجه موسوم به پرده دارد و هر مقام، با پرده ای به نام خود آغاز میشود؛ واین نوعی علاقه به بازگشت به موسیقی مقامی را در ایران به وجود آورد. موسیقی سنتی نتیجه ی دستکاری های علی نقی وزیری در "موسیقی ایرانی" است و این موسیقی ایرانی، تصور میرود در دوره ی ناصرالدین شاه از شکلی غالب از موسیقی در 200 سال قبل از زمان ما موسوم به موسیقی مقامی مشتق شده باشد و حتی حدس زده شده که "گوشه" در موسیقی سنتی، ادامه ی همان "مقام" در موسیقی مقامی است. مقام که مشابه هایش در موسیقی یونان و آسیای شرقی را عده ای برشمرده اند، در اختراع به فیثاغورس منتسب است که 8مقام برساخت و بعدا شیخ صفدی، تعداد آن را به 12 رساند و این 12 مقام، با منسوب شدن به 12صورت فلکی، شکل جادویی یافته ، هرکدام از آنها برای درمان بیماری در ساعات مشخصی از شبانه روز کاربرد داشته اند. البته مقام بیشتر در موسیقی ترکی و بخصوص عربی برجسته است و کاربرد آن در ایران در برخی موسیقی های محلی شرق و شمال و غرب و جنوب کشور وضوح دارد. ازاینرو صحبت از انشعاب این موسیقی ها از یک موسیقی ملی مشترک موسوم به موسیقی مقامی حامل یک ایدئولوژی ملتسازی مدرن هم هست. با این حال، برخی از استادان موسیقی، صحبت از یک موسیقی اولیه ی مقامی را به اندازه ی ادعای نشئت گرفتن موسیقی ایرانی از یک موسیقی نامشخص باربدی در دوره ی ساسانی، موهوم و خیالی، و بازگشت به چنین موسیقی ای را غیرعملی میدانند. با این حال، شاهد بودیم که سرمایه گذاری فرح پهلوی روی موسیقی های محلی ایران، بیشتر بر پایه ی بازگشت به خویشتن واقع شد درحالیکه این بازگشت به خویشتن، نوعی هماهنگ شدن با وضع حال غرب بود. در سرتاسر دورانی که از دهه ی پنجاه شمسی تاکنون ادامه داشته، هر چیزی که مشابهی در غرب نداشته است، محکوم به فنا بوده است. هنوز هم نازیدن دانشگاه به تشیع، با اتکا به تصویر خیالینی که هانری کوربن از آن ساخته بود، صورت میگیرد. بنابراین از این که تاریخ اسلام در کتابهای درسی و اذهان ایرانی، همان تاریخ اسلام کمبریج است تعجب نکنید و فقط بدانید که تا وقتی اسلامتان اسلام کمبریج باشد، با ایرانیت خود ارتباط موفقی حاصل نخواهید کرد.


فستیوالهای مذهبی و همسان شدن با قهرمانان اسطوره ای



عکسهای ویلهلم ون گلوئدن از سیسیل در اوایل قرن بیستم

نقاشی های ارگون سیلیف لوندگرن از دختران سنتی تاتار روس (دو عکس بالا)، مصری (پایین: راست) و نروژی (پایین:چپ)



مارون ها سکنه ی بومی سورینام در امریکای جنوبی که به لحاظ فرهنگی، نژادی و زبانشناختی مرتبط با افریقای غربیند و عمدتا در روستهای تحت اداره ی باشا (معادل پاشا در عثمانی) یا کدخدا در حاشیه ی جنگل میزیند و به دلیل اعتقادات طبیعتپرستانه شان جلو بروز آسیب در جنگل را میگیرند بطوریکه جنگلهای سورینام هنوز دستنخورده و نامکتشف مانده اند.


مراکز اپراتور تلفن در ایران اواخر دوره ی شاه. به دلیل کمبود تلفن های خانگی، مردم در این مراکز، مدتها در صف انتظار مکالمه ی تلفنی مینشستند.


در اواخر دوره ی پهلوی، در تلویزیون ایران، موسیقی سنتی تبلیغ و تشویق میشد.




