آیا گسترش اسلام در غرب خبر خوبی است؟

نویسنده: پویا جفاکش

دیروز یک کمیک از "اریک جانسون" دیدم که یک مرد مسلمان بعد از این که همسر و پسرش در یک اتفاق سبب خیس شدن قرآنش شدند آنها را به شدت مضروب کرد اما پس از مدتی با خواندن آیاتی در ستایش مهر و محبت در انجیل، به آغوش مسیح پناه برد و کانون خانوادگی خود را گرم کرد! تبلیغ مسیحیت البته چیز تازه ای نیست.اما مسئله این است که اغلب هدف این تبلیغ حداقل در منابع انگلیسی مسلمانانند و نه مثلا تائوئیستها و بودایی ها و یهودی ها.اگرچه احترام به مسیح در بین مسلمانان پیشزمینه ای برای آنها ایجاد میکند اما تاکید بر چهره ی ضد انسانی اسلام در آثاری مثل کمیک مزبور نشان میدهد پای نوعی غرض ورزی در میان است و البته دلیل آن مشخص است:اسلام با داشتن پیروانی به اندازه ی 24درصد جمعیت کره ی زمین دومین دین بزرگ جهان است. مطابق گزارش موسسه ی جهانی پیو، اگر سرعت رشد اسلام در حد کنونی باقی بماند بعد از سال 2050 جمعیت مسلمانان دنیا از مسیحیان پیشی گرفته اسلام به پرجمعیت ترین دین دنیا تبدیل خواهد شد.شاید این خبر خوبی برای ما مسلمانان به نظر برسد اما به نظرم یک جای کار میلنگد:

برای این که منظورم را متوجه شوید یادآوری میکنم که چندسال پیش یکی از مسئولین اداره ی کل زندانهای انگلستان عنوان کرد که در اثر افزایش جمعیت مسلمانان در سالهای اخیر در انگلستان، بسیاری از مهاجرین مسلمانی که به کارهای خلاف روی آورده و دستگیر شده بودند در زندان در تبلیغ اسلام در بین زندانیان انگلیسی توانایی خوبی از خود نشان داده اند.آیا تناقض آمیز نیست؟طرف خلافکار است و در زندان خلافکاران را مثل خودش مسلمان میکند؟!

از آن تناقض آمیزتر جمله ای است که برخی از مسلمانان و غیرمسلمانان به طعنه میگویند:«جهادیان اسلامی به هدف خود رسیده اند»(گویا اولین بار مصری ها متوجه این موضوع شدند) بدین معنی که جهادیون با ایجاد ترور و وحشت در خاورمیانه جمعیت عظیمی از مسلمانان را به سوی کشورهای غربی سرازیر کردند و این سبب آشناشدن غربیها با عقاید اسلامی شد و از سوی دیگر،قرار گرفتن جهادیون خونخوار در صدر اخبار غرب،سبب شد تا بسیاری درباره ی این دین اسرارآمیز یعنی اسلام تحقیق کنند که هردوگزینه از عوامل گسترش اسلام در مغربزمین بوده است.بدبختانه بسیاری از مسلمانان تندرو در پاکستان این موضوع را به درست بودن حمایتشان از دوره ی فاجعه بار حکومت طالبان در پاکستان تعبیر میکنند و ما مانده ایم که آیا کشتن انسانها به گسترش انسانیت –یا آنچه برخی به انسانیت تعبیر میکنند- می ارزد؟برای این که رمز این گسترش تناقض آمیز را درک کنیم باید نغبی به درازنای تاریخی بزنیم:

کلمه ی سلم که ریشه ی اسلام است در زبان مردم کهن بین النهرین به معنی غروب آفتاب بوده و کلمات صلمائوت در عبری و ظلمت در عربی (هر دو به معنی تاریکی) به آن مربوطند.گمان میرود نام دیلمون که اهالی بین النهرین باستان به عربستان شرقی اطلاق میکردند با این ریشه مرتبط باشد.اما اصل اولیه ی کلمه نه به خود تاریکی بلکه به روشنایی اندک در تاریکی اشاره دارد.franz xaver kugler در بخش اول کتاب "ستارگان و ستاره شناسی در بابل"(1907) در بحث از نام ستارگان از جمله اشاره دارد به این که به مریخ dingir) slumutu) و zal batanu ،به عطارد dilbat ،و به مشتری sulpaudyoua اطلاق میگردید که همگی از ریشه ی ظلمت و سلامت هستند و میتوان تلفظ فارسی جدید آنها را "دین پد" [معادل "دن پات(سی)" بین النهرینی]یا حاکم دین خواند.وجه اشتراک تمام این اطلاقها نجومی بودنشان است که نشان میدهد کلمه ی سامی اصلی به معنی ستاره بوده و هرچند گروه های مختلف مهاجر به بین النهرین ابتدائا هریک ستاره ی خاصی را دینی تر کرده بودند اما این که سامی های قدیم در ستارگان چه چیز مقدسی دیده بودند آن را باید به فاجعه ی قدیمی بیابانی شدن خاورمیانه و و به زیر آب رفتن بخشی از آن(شامل خلیج فارس) درحدود 5000سال قبل نسبت داد فاجعه ای تاریخی که ظاهرا به فعالیت سیاره ی زهره در آسمان نسبت داده شده و شرایط زمین را برای سامیان همچون سیاهی شب ترسناک جلوه میداد.عجیب این که در بیابان بیحاصل باقیمانده ،اعراب به آسمان صاف شب مینگریستند و مجذوب ستارگان نورانی میشدند.در این هنگام مردمان تصمیم گرفتند با طبیعت بیرحم و بدقول فرق کنند و همچون ستارگان نوری در دل تاریکی باشند،با یکدیگر جمع شوند و خورشیدی برای روشن کردن دنیا بسازند،تاریکی مسئول پیدایش اسلام بود.اسلام برای هزاران سال نوعی عرفان بود تا این که عبدالملک مروان خلیفه ی اموی به آن حالت شرعی بخشیده بر امپراطوری عظیمی تحمیل کرد.در قرن 12میلادی غزالی به آن حالتی نیمه مانوی بخشید و متون اسلامی به همین حالت به سمت غرب سرازیر شدند و به عامل اصلی رنسانس اروپا تبدیل گردند و در حالی که خود دنیای اسلام به سراشیبی زوال می افتاد مغربزمین آماده بود تا خلقت جدیدی به همان بیرحمی طبیعت در خلق اسلام پدید آورد.اگرچه متون فعلی اسلامی در دوره ی زوال به شدت تحریف و یا کاملا جعل شده اند اما به نظر میرسد رنسانس به مسیر جدیدی تن داده است.

معمولا گفته میشود انقلاب صنعتی بریتانیا یا به قول برخی امپراطوری ونیزی-انگلیسی-امریکایی ،رنسانس را خفه کرده است.این موضوع کاملا درست نیست.اما میتوان گفت مکتب رنسانسی سیبل-آتیسی ونیزی ها در اروپا بر مکتب آپولویی مدیچی ها پیروز شده است.اساس مکتب سیبل-آتیس بر افسانه ی مرگ آتیس استوار است.آتیس پسر زیبایی است که مورد عشق سیبل زن جادوگر قرار دارد و چون تصمیم به ازدواج با زنی دیگر دارد، سیبل با جادو او را دیوانه میکند و و آتیس در اثر جنون آلت تناسلی خود را میبرد و در اثر خونریزی ناشی از آن میمیرد.در این داستان، آتیس، که به پاکی و معصومیت شناخته میشود نماد مسیح و مسیحیت است که به ناگاه چنان علیه گناه خشن و دیوانه میشود که عامل گناه را نابود میکند و خود در اثر چنین خشونتی نابود میشود.معمولا اشرافیت ونیز به بالماسکه،گسترش بخشیدن به همجنسبازی دانش آموزان پسر در مدارس، و عادی کردن نوعی پوشش زنانه ی یقه گشاد که قاچ سینه ی زنان را نشان میداد شناخته میشود.درحالیکه اشرافیت ونیز بود که از طریق عامل خود در رم یعنی "گاسپارو کونتارینی" هم ژزوئیتها و هم پروتستانها را به وجود آورد و از این طریق با ناامن کردن اروپا در اثر جنگهای مذهبی و دادگاه های تفتیش عقاید، مسیحیت را بی اعتبار کرد.نماد اشرافیت ونیز، شیری با بال های عقاب بود که دنباله روان آن، این نماد را به دو حیوان نمادین(شیر برای بریتانیا) و عقاب(برای امریکا) تقسیم کرده اند.این نماد تحت عنوان شیربالدار سن مارک هنوز هم مظهر ونیز است.برخی این شیر آسمانی را سخمت میدانند.بر اساس افسانه های مصری، الهه ی زهره چشم رع(خدای بزرگ) بود که به شکل شیری مهیب به نام سخمت درآمد و بخش عظیمی از جمعیت دنیا را نابود کرد:ظرافتی که به خشونت تبدیل میشود؛تصویر دیگری از آتیس.این همان مطرح شدن دیونیسوس (سمبل غرایز کور) در کنار آپولو(سمبل دانش) در آثار نیچه است.در بخش پنجم از مقاله ی زیر:

Amanda Laoupi: “the Pelasgians spiritual substratum in the ancient Mediterranean and circum-Pontic world”: q-mag.org

داستان سخمت با بعضی افسانه های یونانی ازجمله فائتون،هفستوس،بلروفون،دیوکالیون و دیونیسوس مقایسه شده و سعی شده همه ی آنها به یک فاجعه ی باستانی مرتبط با زمین لرزه،خشکسالی و سیل نسبت داده شود [شاید همان فاجعه ای که به نابودی دیلمون بهشت عدن افسانه های بین النهرینی انجامید]. جالبترین آنها برای من داستان آتش گرفتن زمین و سیل متعاقب آن در نبرد زئوس و تیتان ها،و حمله ی زئوس به گایا یا زمین مادر تیتان ها [=نبرد مردوک و تیامات در افسانه های بابلی؟] در کتاب dionysica اثر nonnousمصری است. واقعیت این است که داستان مزبور را نمیتوان از بدنه ی کتاب جدا کرد و دیونیسیکا چه در قرن چهارم یا پنجم میلادی نوشته شده باشد و چه در رنسانس،کاملترین افسانه برای نشان دادن جهانبینی ونیزی است.پس باید آن را بررسی کرد:

کتاب دیونیسیکا احتمالا 49 بخش داشته که 48بخش آن موجود است و آنچه برای ما حائز اهمیت است در همین بخشها یافت میشود:زئوس (خدای آسمان) از پرسفونه (زنی از جهان زیرین) پسری به نام دیونیسوس معروف به زاگرئوس دارد که او را بسیار دوست دارد ولی آن پسر توسط تیتانها کشته میشود و جنگ بعدی زئوس با تیتانها سبب نابودی زمین میشود.پس از پایان جنگ،زئوس از سر غصه از بازسازی دنیا غافل میشود بنابراین اروس خدای عشق او را به زنی به نام سمله عاشق میکند و ثمره ی این عشق، پسر جدیدی است که زئوس او را هم دیونیسوس مینامد و جایگزین پسر قبلی میکند.دیونیسوس در آغاز بلوغ به دوست خود آمپلوس دل میبازد.اما آمپلوس به زودی میمیرد.اروس، دیونیسوس غصه دار را با گفتن داستان دو پسر عاشق دیگر به نامهای "کارپوس" و "کالاموس" (که ظاهرا نامشان از همان ریشه ی سلم و اسلام است) تسلا میدهد:یکی از این دو در رودخانه غرق شد و دیگری از شدت غم خودکشی کرد و خدایان آن دو را به یک میوه و به نی تبدیل کردند (نی:سمبل عرفان اسلامی بخصوص در مولانا).این داستان بر دیونیسوس تاثیر زیادی نهاد چون کمی بعد از قبر آمپلوس پیچکی رویید که کم کم به یک درخت تبدیل شد و از عصاره ی میوه ی آن معجونی به دست می آمد که سبب مستی میشد.آن درخت،انگور و آن عصاره،شراب بودند.دیونیسوس مستی حاصل از شراب را با مستی خود از عشق آمپلوس مقایسه میکرد و آن را تجدید حیات آمپلوس به حساب می آورد.پس برای شادی روح آمپلوس، کیشی ویژه ی پرستش شراب پدید آورد.این مقارن آغاز لشکرکشی های دیونیسوس به امر زئوس برای سرکوب فتنه ی هندی ها است که طی آن، دیونیسوس به هرکجای زمین که پای میگذارد مردم را به پذیرش کیش شراب مجبور میکند.

در این داستان،دیونیسوس اول نماد نظم اولیه ی طبیعت است که توسط تیتانها و مادرشان (زهره:سخمت) از بین میرود و پس از آن زمین دچار هرج و مرج میشود.دیونیسوس دوم یا خدای شراب نظم جدید است، خدایی که نه تنها خود برای از بین بردن غم زئوسی که بیشتر آدم را به یاد یعقوب قرآن می اندازد به وجود آمده بلکه خود جنون ناشی از مستی را برای فرار از غم گذشته ای بازنگشتنی تجویز میکند.بعید نیست خود واژه ی "شرب" تلفظ دیگری از سلم عربی باشد.چیزی که برای من جالب است این است که ما در حال خروج از عصر حوت (که عصر مسیح است) و ورود به عصر دلو (آکواریوس) هستیم.صورت فلکی دلو، انسانی آبریز را نشان میدهد.این انسان گاهی یک پیرمرد است،گاهی یک پسر جوان و گاهی یک زن.پیرمرد، دیوکالیون و افسانه ی سیل بزرگ را نشان میدهد؛ پسر جوان، گانیمد معشوق مذکر زئوس و ساقی خدایان را نشان میدهد؛ و زن، مدب الهه ی سلتی شراب است.آیا آتش شیطانی اواخر عصر حوت قرار است با سیلی از شراب جبران شود؟ برای این کار،لازم است بفهمیم منظور از شراب چیست؟مولانا در دفتر چهارم مثنوی توضیح کاملی از موضوع میدهد:

زانکه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ

پرده ی هوش است و عاقل زو است دنگ

خمر تنها نیست سرمستی هوش

هرچه شهوانیست بند چشم و گوش

آن بلیس از خمر خوردن دور بود

مست بود او از تکبر وز جحود

مست آن باشد که آن بیند که نیست

زر نماید آنچه مس و آهنی است

اندک اندک خوی کن با نور روز

ورنه خفاشی بمانی بی فروز

مولانا در اینجا هرچیز مادی ای که توجه انسان را به خود جلب کند و انسان با آن همهویت شود را به شراب و مواد مخدر تشبیه میکند.آنها نتیجه ی گرفتاری انسانها به مصائب و مشکلاتند.انسان از مشکل حل کردن لذت میبرد یعنی ذهن انسان،او را درگیر مشکل ساختن برای خودش میکند:

تا تو را درگیر آن مشکل کند

وز نهاد زشت خود غافل کند

بنابراین در منجلاب مشکلات فرو رفتن، خودزنی ما است برای فرار از طبیعت زشتمان.اما این به تنهایی چیزی را حل نمیکند چون همانطور که یک ضرب المثل قدیمی میگوید: «فهو لایرضی بحال ابدا/لا بضیق لا بعیش رغدا» (یعنی:انسان به حال ثابتی خرسند نمیشود؛نه به زندگی سخت عادت میکند نه به زندگی مرفه).پس باید آن را با یک معنویت جادویی ترکیب کرد.شراب الهی که همان دین اسلام در نزد متصوفه است اینجا بر مواد مخدر برتری می یابد.شراب هم قرمز به رنگ آتش (مادیت شیطانی و سوزنده) است و هم به مانند آب (مظهر پاکی) مایع است بنابراین ترکیب مادیت و معنویت یا آسمان و زمین اساس شرع کنونی اسلام است اما اسلام اصلا در آن متوقف نمیماند چون همانطور که قرآن میگوید:

«ای گروه جن و انس! اگر میتوانید از کرانه های آسمان و زمین بیرون روید.پس بیرون روید،نمیتوانید مگر با نوعی توانایی و قدرت»(سوره ی الرحمن:آیه ی 33).

که مولانا همین را در دفتر ششم مثنوی به شعر میگوید:

در نبی ان استطعتم فانفذوا

این سخن با جن و انس آمد ز هو

درگیرشدن در زندگی سخت و صعب مادی با لذتهای زودگذرش برای این است که به ناتوانی خود در برابر خدا ایمان آورده به درگاه او روی آوریم.یعنی زندگی مادی واسطه ای موقتی برای رسیدن به خدا است. مولانا در دفتر اول مثنوی حکایت مطربی آواز خوان و نوازنده را تعریف میکند که چون در دوران خلیفه ی دوم به پیری رسیده بود و در اثر رنجوری فیزیکی دیگر مورد توجه مردم قرار نمیگرفت از سر مفلسی در قبرستان برای خدا ساززنی کرد.خدا به خلیفه الهام کرد که بنده ای در قبرستان به کمک نیاز دارد.خلیفه "عمر" به قبرستان رفت و به پیرمرد کمک کرد و پیرمرد که تحت تاثیر قرار گرفته بود ساز خود را که حالا آن را حجابی بین خود و پروردگار میدید بر زمین زد و شکست.یعنی لذتهای مادی وسیله ی رسیدن به حقند و وقتی به حق رسیدی دیگر آنها برایت ارزشی ندارند.با دیدن ستارگان در شب، مفهوم نور را میفهمی و به جستجوی خورشید برمی آیی.این حرفها فعلا فقط قشنگند ولی در شرایطی که همه ی ما مجبوریم مثل اشراف ونیز موقع گناه کردن ماسک بزنیم و شخصیت خود را حفظ کنیم چندان عملی نیستند.با این حال،من فکر میکنم زمینه خیلی وقت است که در حال آماده شدن است.

شاید باورتان نشود ولی فیلم عامه پسند "گشت ارشاد1" توسط بخش زیادی از بسیجیان دیده شده و اگرچه با عباراتی چون «پرچم دشمن شورت ما است» در عمل عاملان امربه معروف و نهی از منکر را مسخره کرده ولی برای این قشر جذاب بوده است.آنطور که متوجه شده ام جذابترین شخصیت فیلم برای بعضی از بسیجیها آن آقای فیلسوفنمایی بوده که سبیل نیچه ای داشت و میرطاهر مظلومی نقشش را بازی میکرد.این آدم در ابتدا شخص اهل مطالعه و مودبی به نظر میرسید اما به محض این که دور از گشت ارشاد تقلبی خواست از آنها انتقام بگیرد با لحن بسیار عامیانه ای آنها را به مسخره گرفت.جذابیت این شخصیت در این است که بخش پنهان هر آدم مبادی آدابی را نشان میدهد.مسلمان مومن به ریاکاری خود واقف است.بارها به خود میگوید که کاش لاابالی بود و در محضور کسی گیر نکرده بود ولی بعد به خود می آید و میگوید برای این که خصلتهای پلیدش در جامعه گسترش نیابد باید مسائل را رعایت کند.افسانه ی هارون الرشید و بهلول همین را میگوید.هارون الرشید بزرگترین امپراطور مسلمان به بهلول نیمه دیوانه اجازه میدهد تا با مسخرگیهایش از خلیفه انتقاد کند کاری که کس دیگری جرئت انجام آن را ندارد.چرا؟ چون بهلول شخصیت مخفی خود خلیفه است.خلیفه دوست دارد مثل او باشد اما چون سرنوشت کشور به ریاکاری و استبداد او بستگی دارد نمیتواند چنین کند: «آدمی مخفی است در زیر زبان/این زبان پرده است بر درگاه جان».البته هارون الرشید در هزار ویک شب مرتبا در لباس مبدل به میان مردم میرود تا کسب اخبار کند.این دو داستان در مدل عربی مدرن شده ی هارون الرشید یعنی شخصیت احمد(که مدیرکل یک شرکت است) در سریال سوری مدیر کل، در هم ادغام میشوند: هارون الرشید با تغییر لباس و چهره، به بهلول تبدیل میشود.

بنابراین اسلام در دنیای متمدن تنها به صورت نوعی شراب یا ماده ی مخدر گسترش می یابد و نه به صورت معنویت مطلق.به عبارت بهتر میتوان گفت اسلام فعلی نوعی معامله است با خدا برای این که در زندگی مادی هوایت را داشته باشد.اما همین شراب معنوی (همچون آب کمی که از کوره ی آتشین برمی آید و خبر از سیلی بزرگ میدهد) میتواند دنیا را برای نوع بهتری از اسلام آماده کند و این اسلام بهتر تا وقتی که دنیا یک دور در آتش خودخواهی بشر کباب نشود و سپس با سیل نوح معنویت خنک نگردد هویدا نخواهد شد.پس سختی ها در مقیاس بزرگ فعلا همچنان باقی خواهند ماند مگر برای آنهایی که از حالا "قدرت" [واقعی] را به دست آورده و از "کرانه های آسمان و زمین" گذشته اند که این عده هم مسلما جمعیت قلیلیند.

شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد:

چشم شیر(پیشینه ی اسطوره ای-باستانی فراموش شده ی شرق گیلان)

باغ بودا (حکایت انسان دانشجو) ایران و پیشگویی دانیال لیلیت: زنی از کابوسها فراماسونری و معنویت وارونه

یهودی بدجنسی که راست میگفت!

اگر خلیج فارس به وجود نمی آمد...

هرچه میکشیم از کتابنخوانی خودمان است!

نویسنده: پویا جفاکش

چند وقت پیش،کسی میزگردی را در شبکه ی افق از طریق موبایل به من نشان داد که صادق زیباکلام هم در آن حضور داشت.در آنجا یکی از حضار بیان کرده بود که محمدعلی فروغی به رضاشاه انتقاد داشت که با تاسیس فرهنگستان و از زبان برداشتن واژه های ترکی-مغولی و بخصوص عربی، امکان مطالعه ی آثار گرانقدر کلاسیک فارسی چون حافظ و سعدی و مولانا را از ایرانیان سلب خواهد کرد و زیباکلام هم در جواب گفته بود میتواند رضاشاه سکولار را در این زمینه درک کند ولی اینکه دکتر حداد عادل مسلمان،کار همان فرهنگستان رضاشاه را به پیش میبرد، برایش معما است.

نمیدانم انتقاد فروغی به رضاشاه چقدر صحت دارد اما حضور فروغی در میان ملازمان رضاشاه کمی عجیب به نظر میرسد.رضاشاه سرخود، فرهنگستان را ایجاد نکرد، او این کار را به توصیه ی غربگرایان مواجب بگیر استعمار انجام داد چون اگرچه خود فرد کمسوادی بود به آدم های خارج رفته یا با تربیت و تحصیلات غربی اعتماد داشت وگرنه خود رضاشاه به این گونه مسائل ناسیونالیستی وارد نبود و حتی نام تمام فرزندانش را نام های عربی و و حتی مذهبی انتخاب کرد.فروغی یک شخص غربی مآب و حتی فراماسون بود ولی مهمترین کارها را در معرفی ادبیات فارسی انجام داد. پروژه ی او در این زمینه تنها یک پیشزمینه بود برای آنچه قرار بود برای دورانی بحرانی مثل دوران ما که محصول مستقیم بریده شدنمان از فرهنگ قدیم توسط رضاشاه و پسرش است ، از آستین بیرون آورده شود.

توضیح این که پهلوی ها فرهنگ ما را نابود کردند و از آن فقط یک قبر جعلی کورش، یک تخت جمشید جعلی، یک شاهنامه ی تکه پاره شده ی فردوسی، یک حافظ دمدمی مزاج، یک تشکیلات پرحرف و حدیث پشت نام مقبره ی امام رضا، و یک حوزه ی علمیه ی قم به جای نهادند و وقتی جمهوری اسلامی از راه رسید به همینها چسبید چون مسئولینش ندانستند و یا شاید نخواستند دیگران بدانند بدون اینها چه چیزی برای هویتیابی وجود دارد پس به روند نابودی گذشته ی فرهنگی ایران ادامه دادند.اگر هم جایی صدایشان در اعتراض به این وضع درآمد فقط از سر سیاست بود؛ چنانکه دستگاه احمدینژاد در دوره ی خاتمی به تخریب قصر شیخ خزعل اعتراض کردند ولی خود در در دوره ی ریاست جمهوری احمدینژاد، به اعتراضات به تخریب محلات تاریخی شیراز مربوط به دوره های مغول تا زندیه وقعی ننهادند و شگفت این که فیلمهایی که از این محلات وجود دارند و اکنون ارزشی دوچندان یافته اند در دوره ی پهلوی گرفته شده اند.

حالا در این کوران بی هویتی، پروژه ی فروغی این بار تحت عنوان آنچه دکتر عباس میلانی از آن به رنسانس ایرانی تعبیر میکند زنده میشود.میلانی از یک رنسانس هزار ساله و از زمانی سخن میگوید که ایرانیها زبان فارسی را جانشین زبان عربی کردند و مسائل غیراسلامی و حتی ضداسلامی را به فارسی دری جار زدند؛ درست مثل بنیانگذاران رنسانس اروپا که به واقع علیه مسیحیت طغیان کردند و آنطور که میلانی به اغراق بیان میکند همین باعث پیشرفت اروپا شد.

آنچه فروغی و پیروانش دنبال کرده اند خط فکری مدل تاریخی اسکالیگر است.بیشتر ما نمیدانیم که مدل اسکالیگر تنها یکی از مدلهای تاریخی است چون در ایران تمام کتابهای دانشگاهی تاریخی که ترجمه یا نوشته میشوند از مدل اسکالیگری هستند و حتی منتقدان ظاهری آن مانند پرنیان حامد و ناصر پورپیرار تنها بخشی از اسکالیگر را علیه بخش دیگری از این تاریخ متناقض و به نفع پان های قومی که هیچ یک به حق نیستند برجسته کرده اند.ویژگی مدل اسکالیگر انگلیسی که عمدتا در روسیه، آلمان و اخیرا فرانسه به چالش کشیده شده تکیه اش بر همین رنسانس یا بازگشت به گذشته ی ادعایی اروپا است که در ایتالیا رقم خورد و جالب این که در خود ایتالیا به هیچ جایی هم ختم نشد.رنسانس ایتالیا از کتاب های به اصطلاح یونانی-رومی که بین قرون 13 و 15 میلادی به طرز غریبی و پشت سر هم از زمین روییدند نیرو میگرفت. اسکالیگر این تواریخ را اگرچه از همان ابتدا از نظر اصالت مورد تردید بودند به محور کرونولوژی خود بدل نمود و البته این حتی تنها مدل انگلیسی موجود هم نبود،اسحاق نیوتن هم یک کرونولوژی وابسته به تاریخنویسی یهودی-مسیحی ارائه داده بود؛اما کرونولوژی اسکالیگر به خاطر ویژگی اروپامحورش مورد توجه استعمار بریتانیا قرار گرفت و تاریخ جهان بر اساس آن تبیین شد.باید توجه داشت که تمام نسخ موجود از متون اسلامی مربوط به پس از رنسانس اروپا و مقارن استعمارند.وابستگی این متون به متون پیشین اروپایی در دوران افول تمدن اسلامی و اوج دین به دنیافروشی نخبگان سیاسی و فرهنگی آن قابل بررسی است.ما در اینجا فقط این رویه را درباره ی پرشیا یا ایران میسنجیم تا ببینیم یک اتفاق یعنی نام گرفتن قلمروی بزرگ پس از سالها تنها به مملکت قاجار، محلی که رضاشاه در آن به قدرت رسید چطور مورد سوء استفاده قرار گرفته است.

در متون یونانی-رومی، نام "پرس" یا پرشیا زیاد به چشم میخورد.آنجا مظهر واقعی شرق و در ضدیت با یونان و روم است اما نور فرهنگ و تمدن از آنجا به یونان و غرب میتابد.پرشیا محدوده ی وسیعی شمل بخشی از آسیای مرکزی،ایران کنونی، بین النهرین و گاهی حتی مصر را دربرمیگیرد اما نام آن نشان میدهد جاعلان این آثار بر تاریخ خاورنزدیک در ورای جنگهای پارس(ایران ساسانی) و روم واقف نبوده و از این رو قوم حاکم بر قلمرو ساسانی یعنی پارسیان جلوه ی خاصی در این متون دارند درحالیکه بخش اعظم این قلمرو شامل جمعیت آرامی زبان و عرب منطقه ی حاصلخیز بین النهرین و نه مناطق خشک و کوهستانی ایران حالیه که در غرب در دوران سلسله های صفوی تا قاجار پرشیا خوانده میشد بودند و همین جمعیت اکثرا سامی زبان در استقبال ایران ساسانی از عربهای مسلمان مسئول است.

بعدها در قرن19 و به دنبال افزایش حفاری های باستانشناسی در بین النهرین که خود محصول غور در اندک منابع اصیل به دست آمده از شرق اسلامی بود (باستانشناسی خاورنزدیک تا پیش از دهه ی 1930 کاملا در چنگال بنگاه های سیاسی قرار نگرفته بود شاید چون در اوایل معلوم نبود دقیقا از داخلش چه قرار است بیرون بیاید) آن منطقه به عنوان موثرترین فرهنگ در آسیای غربی شناخته شد و حتی نظریه ای به نام " پان بابیلونیسم " شکل گرفت که بر اساس آن تمام فرهنگها و مکاتب قدیمی بشری –از جمله یهودیت و مسیحیت- از بین النهرین و مرکز آن بابل مشتق شده اند.این نظریه که با مرگ آخرین متخصص مطرح آشورشناسی یعنی "هوگو وینکلر" موقتا فراموش شد بعدا توسط ستاره شناس،ریاضیدان و آشورشناس آلمانی franz xaver kugler مجددا زنده شد و اکنون به صورت ملایمی در برخی مجامع علمی غرب پذیرفته شده اما در ایران جز تا حدودی در آثار مرحوم دکتر مهرداد بهار و بعضی شاگردانشان نفوذ آن دیده نمیشود و ما ایرانی ها هنوز در پرشیای متون یونانی-رومی که در آن قدمت هیچ کدام از ایالتها مشخص نیست به سر میبریم.چنانکه وقتی اسم babel را پیش یک ایرانی میبری، در درجه ی اول فکر میکند آن همان babol (که در دوره ی قاجار "انبار" نامیده میشد) در مازندران است و حتی به ذهنش هم خطور نمیکند که کشور بیچاره ی عراق ممکن است زمانی تمدنی بزرگ داشته و یا پایتخت ایران (ساسانی) بوده باشد.

در مغربزمین هم در قرون وسطی اوضاع بهتر نبوده است.اگرچه در سفرپیدایش و در افسانه ی برج بابل،عنوان شده که تمام مردم جهان نخست در بابل میزیستند،ولی کسی دقیقا نمیدانست این بابل کجا است.آناتولی فومنکو در:

“history:fiction or science”:v1:delmave publishing:p42-44

بعضی از نظرات عنوان شده در آن دوران را بیان میکند که خلاصه ی آن بدین شرح است:

«کتاب "اسکندریه ی صربی"، محل بابل را در مصر قرار میدهد و میگوید اسکندر در آنجا مرد.بابل گاه نام یونانی محلی دانسته شده که هرم بزرگ (برج بابل؟) در آن قرار دارد و گاه برای نامیدن قاهره به کار رفته است.اوزیبیوس نوشته است شهر رم، بابل نامیده میشد.ولی تاریخدانان بیزانسی اغلب بابل را برابر بغداد میدانستند.michael pselius در قرن 11 میلادی از بابل به عنوان شهری که وجود دارد و تخریب نشده است یاد میکرد...»

نام علوم کلدانی و حکومت کلدانیان بر بابل بر سر زبانها بود ولی محل اصلی آنها نامشخص بود چنانکه در جغرافیای استرابون، کلدانیان در "طربزون" در شمال ترکیه میزیند که پیش از مسیحیت از پایگاه های پرستش میترا بود و به نظر من، شاید رازورانه بودن کیش میترا که وجه اشتراک آن با علوم موسوم به کلدانی است باعث این اشتباه شده باشد.به هرحال، واضح است که نویسندگان متون یونانی-رومی، اگرچه کتب خود را بر پایه ی برخی اطلاعات واقعی نوشته اند ولی هیچ تصوری از قدمت تمدن در زمان خود نداشته اند.تنها چیزی که برای آنها روشن بود این بود که علوم یونانی از طریق همین مردم شرقی که معلم تمدن به اعراب بیابانگرد بوده اند به غرب رسیده است و آنها ورود علوم یونانی به پرشیا را به فتوحات اسکندر نسبت میدادند.همانطور که گفتیم یونانی گری اساس اسکالیگر است.نتیجه این که در مدل اسکالیگری، اسلام به خودی خود هیچ دستاورد مثبتی نداشته و صرفا علوم یونانی و فارسی را به صورت لوث شده به امروز رسانده که همان آثار کلاسیک اسلامی هستند که رنسانس ایرانی به آنها منسوب است.حالا میتوانیم بفهمیم که چرا استعمار غرب که منافعش در از بین رفتن اسلام عامل اتحاد مسلمانان بود از اسکالیگر استقبال کرد.آیا وقتی همین جهانبینی را که بطلانش را آزمودیم در متون کلاسیک اسلامی پیدا میکنیم میتوانیم به اصالت آنها بدبین نباشیم؟

این مقدمه کمک میکند تا دریابیم چرا در جامعه ی بیسواد ایران در ابتدای دوره ی پهلوی، رنسانس ایرانی فروغی باید تحت الشعاع مدرنیته ی رضاشاه قرار میگرفت.آن به عنوان یک موضوع جدید صرفا اسما باید وجود میداشت.چون مردم اصولا در هر پدیده ی جدیدی دقیق میشوند و اگر انبوه تازه باسوادان که معمولا عقلشان به چشمشان است در ادبیات هم توسط غربزدگی منحرف نمیشدند زود از این ادبیات متناقض دلزده میشدند و بدتر این که مطالب ضدفرهنگی آنها اگر بدون پیشزمینه به ایرانی مسلمان عرضه میشد، نتیجه ی عکس میداد.در معرفی متونی نیز که واقعا خاستگاه ایرانی داشتند تقلب صورت گرفت.برای این که ببینیم تقلبهای انجام گرفته چقدر هوشمندانه بوده کافی است موارد خیام و حافظ را بررسی کنیم:

بنیاد اصلی رباعیات خیام را گویا کسی نهاده بود که به جبر ستارگان اعتقاد داشت و از این رو ابیات خود را به یک ستاره شناس معروف یعنی خیام نسبت داده بود.معروف است که در قدیم هرکس که اثری از او مورد توجه قرار میگرفت به سرعت از حالت متفکر به حالت پیامبر و دانای به همه چیز درمی آمد و همه عقایدشان را از قول او بیان میکردند.در ایران هنوز هم چنین است به طوری که میبینید در تلگرام کسی جمله ای خداپرستانه و ادبی مینویسد و پایینش امضای صادق هدایت کافر را میگذارد.در آن موقع هم رباعیات منسوب به خیام بالغ بر ده ها هزار بیت بود چون هرکس رباعی ای میسروده به نام خیام منتشر میکرده تا مشهور شود حالا هر ایدئولوژی ای که میخواهد داشته باشد:جبری باشد یا قدری؛کافر باشد یا مذهبی؛عشرتجو باشد یا پرهیزگار...پس چرا کتاب فعلی رباعیات خیام اینقدر کوچک است که میتوان در جیب جایش داد؟اینجا است که میتوان فهمید با یک لباس دانشگاهی و ظاهر شیک چطور میتوان مردم را فریب داد.شما به عنوان یک غربگرا کافی است تمام اشعاری را که مذهبیند جعلی بخوانید و هرچه بدبینانه و جبری و کفرگویانه و فحاشانه و مبلغ فسق و فجور است به نام خیام دانشمند بزرگ جاودانه کنید حتی آنهایی را که کاملا متضاد با همان دانش منسوب به خیام هستند؛مثل این یکی:

نازم به خرابات که اهلش اهل است/چون نیک نظر کنی بدش هم سهل است

از مدرسه برنخاست یک اهل دلی/ویران شود این خرابه دارالجهل است

(این هم خیلی جالب است که دو ادیب برجسته ای که بیش از دیگران این خیام قلابی را جدی گرفته بودند یعنی صادق هدایت و اسامو دازایی، هر دو خودکشی کردند.)

البته شما میتوانید این کار را با خیام بکنید چون پایگاه مردمی ندارد و بیشتر در محافل خصوصی و با کیفیتی شبیه به "سابی"(ابیات ستایشگر شراب در ژاپن) عرضه میشود.اما با حافظ کار سخت تر است.چون بدبختانه لغت حافظ هم به معنی حافظ قرآن است و هم به معنی مشتری دائم اماکن فسق و فجور (و حتی پسران شاهدی که با لباس زنانه برای این مشتریان در اماکن مربوطه میرقصیدند).بنابراین هر دو طیف مذهبی و غیر مذهبی، غزلیاتشان را به نام او میسرایند و برخی حتی از ترکیب دو معنی حافظ برای دمیدن روح صوفیانه به غزلیات استفاده میکنند.همین گستردگی مضمون سبب شده این جمله ورد زبان غربیان شود که در هر خانه ی ایرانی دو کتاب هست:دیوان حافظ و قرآن.تنها راه نجات غربگرا از این که دم خروس حافظ و مواردی مثل او پیدا نشود این است که زبان معیار فارسی با زبان سنتی فرق کند تا اگر مثلا در مورد عنوان شده کسی احساس میکند این حافظ متناقض گوی خیالی را نمیتواند درک کند، فکر کند به خاطر این است که زبان حافظ و دیگر ادبای قدیم را نمیفهمد و از خواندن ادبیات فارسی ناامید شود.

چرا این کار لازم است؟برای این که ایرانی احساس کند استعداد ایرانی بودن را ندارد.در این صورت،برای جبران حقارت خود، تنها کاری که در حق هویت ایرانی خود میتواند بکند این است که عرب و ترک نباشد یعنی همان موضعی که نظریه ی رنسانس ایرانی –حتی در ظواهر گول زنده ای مثل آقای علی اکبر ولایتی-به سعدی و حافظ و فردوسی و دیگران نسبت داده است (به خاطر دارم در سال 1386،آقای ولایتی در برنامه ی دو قدم مانده به صبح در شبکه ی چهار سیما، احتمال شیعه بودن سعدی و خوشحالی او از قتل آخرین خلیفه ی بغداد به دست مغولها را پیش کشیده بود).مثلا در همین زمینه ی جناب حافظ باید گفت تمام محبوبیت او در این بوده بنابرافسانه ها، او حافظ کل قرآن و نظرکرده ی حضرت علی بوده ولی همزمان برای "شاخ نبات" شعر میگفته است (که در روایت بی بی سی فارسی از حافظ، این شاخ نبات جنسیتش به مونث تغییر کرده است).این افسانه ها تا وقتی قبول داشته باشید کمسوادید و چیزی از تاریخ نمیفهمید خطری ندارند.اما به محض این که پایه ی نتیجه گیری های به ظاهر علمی تاریخی آن هم از نوع اسکالیگریش میشوند به این نتیجه گیری ختم خواهند شد:«به عنوان یک ایرانی مسلمان، چقدر خوب است مثل حافظ قرآن را داشته باشیم ولی در کنارش شرابخواره و شاهدباز (که اخیرا به زن باز معنی شده) باشیم تا مثل "امام جمعه" و "قاضی شهر" ریاکار نباشیم»!!!!

چرا ما و همسایگانمان اینقدر راحت با ایگونه هویتسازی ها فریب میخوریم؟به نظرمن پاسخ را محمدعابدالجابری نویسنده ی فقید مراکشی در کتاب "نقد عقل عربی: تکوین عقل عربی" بیان کرده است.وی شیوه ی تعقل اعراب را کل گرا و در تضاد با جزء گرایی علوم مدرن میداند.یک نفر عرب (یا عجم متاثر از عرب) وقتی در مکتبی چیزهای خوبی میبیند تمام آن مکتب را خوب میبیند و حتی بدی هایش را هم میپذیرد یعنی به جزئیات اهمیتی نمیدهد.که نتیجه اش میشود:حشاشین،قزلباش ها،ینی چری ها،وهابیون،جیش المهدی...وقتی هم که بدی های اینها سرخورده اش کرد سراغ یک کلیت دیگر میرود که این کلیت اغلب غرب مدرن است.وقتی که چیزهای خوبی در غرب مدرن و خدمات عمومیش پیدا میکند بازهم همه ی تمدن غرب ازجمله قمار،شراب،فحشا،ماری جوآنا،هالیوود،بازی های کامپیوتری خشن،رانندگی دیوانه وار در خیابان،فحش دادن به زبان انگلیسی و اعمال ضد فرهنگی دیگر را میپذیرد و در همه ی اینها به جز همان چند نکته ی خوب اولی تخصص عجیبی از خود نشان میدهد.چند روز پیش در یک خواروبارفروشی شاهد بودم دختر جوانی با شادی به مغازه دار گفت که «ویسکی» گرفته و قرار است همراه دوستانش سرو کند.پس از رفتن دختر، مغازه دار به خنده گفت: «آخرالزمان شده؟دختره ویسکی گرفته و بلندبلند با افتخار میگوید.»دو روز بعد که این موضوع را با یکی از اطرافیان در میان گذاشتم پاسخ داد: «ویسکی کجا بود؟این روزها مردم به شراب کوچصفهان میگویند ویسکی!»(به یاد حرف یک نفر از اداره ی آگاهی کوچصفهان افتادم که موقعیت کارگاه های مخفی شرابسازی کشف شده در آن شهر را «لجن» توصیف کرد و اضافه کرد آنها در شرابشان مواد مخدر میریختند تا مردم به شراب معتاد شده برای خرید بعدی بازگردند).

اینطوری است که به قول مرحوم شریعتی ما ایرانی ها همه مان یا "املیست" هستیم یا "فکلیست"!چیزی که در ما غایب است تفکر نقادانه است.همه چیز را سیاه و سفید میبینیم.به هر حال در هر مکتبی خوبی ها و بدی ها در کنار هم وجود دارند چون حتی اگر مکتبی از ابتدا هم خوب باشد نمیتواند در طول زمان از دستبرد فرصت طلبانی که از آن خوبی ها سوء استفاده میکنند در امان باشد ولی دلیل نمیشود ما قید آن خوبی ها را هم بزنیم.فکر میکنم موقعیت حساس فعلی ایران در راستی آزمایی نظر من قابل باشد. چون مردم در شرایط سخت یا به فرهنگ خود وابسته میشوند یا به کل علیه آن طغیان میکنند.از یک طرف شاهدیم روزنامه ها از پیدا شدن جسد بچه های مهاجر زباله جمع کن بدون کلیه و قسمتهای تجاری دیگر بدن در اطراف تهران خبر میدهد ولی از طرف دیگر شاهد صحنه های انسانی هم چون کمکهای مردمی به نواحی محروم هستیم.وقتی دوستم رامین را که در شرایط اخیر اخلاقگراتر شده میبینم امیدوار میشوم.یک بار برایم تعریف کرد که در یک خواروبار فروشی خوراکی ای خریده بود و بچه ای که به همراه پدرش در مغازه بود هوس کرد و به پدرش اصرار کرد برای او هم بخرد ولی پدر با شرمندگی دست بچه را گرفت و او را بیرون برد:«بعد از آن با خودم عهد کردم که هرگز وقتی بچه ای در خواروبارفروشی است جلو او خوراکی نخرم».

متاسفانه من احساس میکنم رسانه ها اعم از حکومتی و اجتماعی-از تلگرام و ماهواره گرفته تا روزنامه های سراسری- از "ما" فقط خبر بد منتشر میکنند و این ما گاهی ایران است و گاهی دین اسلام و گاهی اصلا نوع بشر.ظاهرا پذیرفته شده که بین این ها تفاوتی نیست.چرا؟ چون پذیرفته شده که "ما" ی امروز متفاوت با "ما"یی است که هزارسال پیش برای دهن کجی به اسلام ("ما"ی کنونی) با هرزه دری «رنسانس» کرد و این مای رنسانسی در شرایطی که مردم حتی زبان کتابهای امروزی را هم نمیفهمند دیگر برنمیگردد.آیا میتوان باور کرد که آن "جزءنگرها" ی آغاز دوران رضاشاه با عنوان کردن رنسانس ایرانی پیشبینی چنین روزی را نمیکردند؟

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

یلدای سیاسی:تاریخی به درازای شب چله

ملاقات جالب رضاشاه و هرتسفلد (رضاشاه پهلوی معنای نام فامیلش را نمیدانست)

دانلود کتاب "ناسیونالیسم،عرفان و باستانگرایی"

باستانشناسی کعبه (تاریخ اسلام چقدر واقعی است؟)

نویسنده: پویا جفاکش

هفته ی پیش در 16مردادماه 1397، امام جماعت مسجد امیرشهید لاهیجان، پس از ادای نماز عشا و پیش از مراسم تلاوت قرآن اعلام کرد که فردای آن روز برابر با 25ذی القعده در تقویم قمری،سالروز به وجودآمدن زمین و گسترش آن از محل خانه ی کعبه، و نیز سالروز تولد حضرت ابراهیم و به روایتی تولد حضرت عیسی است؛اعمال آن، غسل،روزه و زیارت امام رضا است و روزه ی آن ثوابی معادل 60ماه روزه و 70سال عبادت دارد.این عقیده که پیدایش زمین از محل کعبه بوده و با علوم تجربی نوین مطابقت ندارد، در کتاب درسی "بینش اسلامی" ما در دوره ی دبیرستان (که اکنون درس "دین و زندگی" جانشین آن شده است) هم مطرح بود اما نمیدانستم این روز از نظر مذهبی هم در نظر برخی ارزش دارد.تقریبا میتوان بین پیدایش زمین کعبه و تولد ابراهیم ارتباطی جست چون ابراهیم بانی کعبه است اما پیدا کردن نوعی ارتباط بین پیدایش زمین و پیدایش سه دین ابراهیمی (یهودیت،مسیحیت و اسلام که نسب به ابراهیم میرسانند) و به تقدس رساندن این ارتباط، چه دردی را از چه کسی دوا میکرده است؟این سوال مهم است چون هنوز برای بسیاری نامعلوم است که کعبه چرا مهم است و اصلا خدا چه احتیاجی به خانه دارد؛آیا واقعا «کعبه و بتخانه یکی» نیست؟

مشکل ما در این گونه موارد این است که بیش از حد به کهکشان احادیث و روایات به اصطلاح تاریخی منسوب به طبری و بلاذری و ابن اثیر و دیگران اعتماد میکنیم و درنهایت نمیتوانیم پاسخ سوالمان را در اخبار اغلب به شدت احمقانه ی آنها پیدا کنیم.تعجبی هم ندارد: همانطور که پروفسور «یوسف الصدیق» انسانشناس تونسی مقیم فرانسه و متخصص در زبانهای یونانی،لاتین و عربی، در کتاب Nous n'avons jamais lu le coran (هیچوقت قرآن نخوانده ایم)(2004)عنوان میکند، هیچکدام از به اصطلاح نوشته های کلاسیک اسلامی موجود، کاملا منعکس کننده ی فرهنگ اسلامی در پیش از قرن 16میلادی نیستند.وی که فرم اولیه ی یهودیت،مسیحیت،اسلام و زرتشتی گری را نوعی عرفان نزدیک به دین نجومی صابئین حرانی ارزیابی میکند،متون موجود اسلامی را بیشتر نوعی فراورده ی خارجی متاثر از اومانیسم نیمه یونانی-رومی اروپای غربی میداند.صدیق امسال (2018)در نشستی با انور لیلی [نویسنده ی کتاب roomi (درباره ی افکار مولانا) و حاشیه نویس متن فرانسوی منطق الطیر عطار] که به دعوت انستیتو فرانسوی تونس برگزار شد،بازگشت به عرفان اسلامی را راه خوبی برای نجات از سلفی گری تندرو دانست.اگر حق با صدیق باشد (که به نظرم شواهد زیادی دراینباره وجود دارد) در درجه ی اول باید در صداقت متون شک کنیم.چون اولا قرن 16 پس از دوره ای از بی اعتباری شدید علم و دانش در اثر گسترش خشکسالی و جنگهای ناشی از آن فرامیرسد.در این دوران، اسلام به شدت از سواد و علم رمید و جا را در این زمینه برای فرقه ی صوفی منحرف حروفیه خالی گذاشت که بانی آن یعنی محمود پسیخانی در ابتدای قرن 15 درگذشته است.به احتمال زیاد، این فرقه که بانی نامبرده اش برای اولین بار از فسخ شدن قوانین اسلامی و آغاز دوران غلبه ی فکری عجم بر عرب سخن گفته است،به همراه وابستگان فکریشان در فرقه ی بکتاشی،دانش خود را در نوعی تاریخنگاری و فرهنگسازی استعماری برای جامعه ی روبه انحطاط اسلامی به نفع اشرافیت مغربزمین به کار گرفته اند.

ثانیا صحبت کردن از شرقشناسی غربی در پیش از دوره ی استعمار هم پس از گمانه زنی های اخیر از سوی uwe topper و دیگران که سفرنامه ی منسوب به مارکوپولو را نه محصول قرن 14 بلکه جعلی از قرن 16 میدانند تقریبا غیرممکن شده و موضوع را پیچیده تر کرده است.بدبختی این است که تاریخ به عنوان یک علم در اروپا در قرن 17 و در چین در قرن 18 میلادی ظهور کرده درحالیکه در قلمرو اسلامی تا به امروز چیزی جز سرگرمی یا تسویه حساب سیاسی نبوده و شاید به همین دلیل، قدمت هیچکدام از نسخ موجود از منابع اسلامی به پیش از قرن 18 میلادی نمیرسد.مسلما آثار پیشین اسلامی که در دوره ی موسوم به قرون وسطای اولیه (سلجوقی تا حمله ی مغول) از اندلس روبه انحطاط، به سوی غرب سرازیر شدند و سبب پیدایش رنسانس گردیدند (تا آن حد که بین نامهای اندلس و سرزمین افسانه ای آتلانتیس ارتباط جسته شده است)حتی در صورت دربرداشتن هسته ی اولیه ی برخی از متون فعلی (چون غزالی و ابن رشد) از برخی جهات بسیار متفاوت بوده و آثار فعلی را باید نتیجه ی جابه جایی عصرها –جایگزینی عصر قرون وسطای پسین(حمله ی مغول تا ظهور صفوی) با عصر سه امپراطوری (عثمانی،ایران،گورکانیان هند) که با اوج گیری استعمار مقارن است دانست.با این حال، بررسی این متون از بعد انتقادی، بخصوص درباره ی موضوع ما حیاتی است.

قدیمی ترین متون اسلامی موجود، یعقوبی و طبری هستند که بنا به سنت، زمان آنها را در قرن نهم میلادی (سه قرن بعد از ظهور اسلام) میدانند.این دو مورخ (بخصوص دومی) معمار تصویری هستند که عموم مردم از پیدایش اسلام در دست دارند و تواریخ منسوب به روم شرقی درباره ی تاریخ اسلام صرفا تکرار حرفهای آنان به شمار میروند.بر اساس آنها، بنیانگذار اسلام در یک شهر تجاری بسیار مهم و مقدس در منطقه ی حجاز به نام مکه که قلب تپنده ی عربستان بوده، ظهور کرده و پس از جنگهای بسیار،آن شهر را گرفته، بت های معبد مقدس آن یعنی کعبه را شکسته است که این اتفاق،روی آوردن بقیه ی عربستان به اسلام را میسر کرده است.البته جاعلان این اسناد، به شدت از واقعیت سرزمین عربستان در قرون آغازین اسلامی به دور بوده اند.مکه ی کنونی مقارن زمان منسوب به ظهور اسلام در قرن ششم میلادی،روستایی بی اهمیت به نام مکرب بوده که اگرچه معبد آن یعنی کعبه وجود داشته اما هیچ شاهراه تجاری مهمی از آن نمیگذشته است.مقدس ترین شهرهای عربستان در آن روزگار، "جرهاء" و "پطرا (صلع)" بودند.در پطرا پایتخت اعراب نبطی که خرابه های آن در اردن کنونی قرار دارد،سنگ قبرهایی با خطوطی به زبانهای گوناگون شبه جزیره دیده میشود که نشان میدهد آنجا برای همه ی اعراب اهمیت داشته است.جرهاء تا قرن نهم میلادی و پطرا تا زمان جنگهای صلیبی در قرن 12میلادی وجود داشته اند و عدم توجه درخور به آنها نشان میدهد که در زمان تالیف متون اسلامی، مدتها از متروک شدن این شهرها میگذشته است.

اما چیز عجیبی وجود دارد که اولین بار گویا dozy به آن توجه کرده است : نام جرهاء بسیار شبیه به قومی به نام جرهم است که به نوشته ی یعقوبی و طبری، مقارن ورود خاندان ابراهیم به مکه بر آنجا حکومت میکردند و اسماعیل ابن ابراهیم با آنها وصلت کرد که قریش قبیله ی پیامبر از اعقاب این وصلتند.جرهم بعدا به دست خزاعه و بازماندگانشان در اثر سیل از بین رفتند.سوال این است: درحالیکه جرهاء در شرق شبه جزیره ی عربستان و مکه در غرب شبه جزیره قرار دارند،ارتباط بین آنها را چگونه میتوان توجیه کرد؟

"گونتر لولینگ" اسلامشناس آلمانی بهوجود یک مثلث فرهنگی بین سه ناحیه ی جرهاء،معین و معان در عربستان اعتقاد دارد.وی به پیروی از dozy ، مصر که یهودیان ادعا میکنند بنی اسرائیل از آن آمده اند را پادشاهی musri در کتیبه های آشوری شناسایی میکند و حدود آن را در نواحی غربی مثلث یادشده قرار میدهد.به نظر لولینگ، قلمرو مکه ی کنونی در اطاعت مثلث یادشده بوده است.به نظر او در سراسر این مثلث، نوعی فرهنگ قدرتمند باستانی شبه مسیحی وجود داشته است [که شاید همان حنفیت یا یکتاپرستی باستانی و بدون آداب و رسوم مخصوص در عربستان باشد].لولینگ در مقاله ای با عنوان islam and history of Israel بیان میکند که شمعونی ها،اسماعیلی ها،معینی ها، معانی ها،جرهم، قبیله ی لاوی و عمالقه همگی نامهای گوناگونی است که به صاحبان این فرهنگ داده شده است و آنها همان قبیله ی افسانه ای هاجری ها هستند که نخستین بار در متون آشوری از آنها سخن رفته و بعدا نبوکدنصر کبیر پادشاه کلدانی بابل از آنها برای مقابله با جنگجویان عرب مزاحم سود میجست.لولینگ به مانند بسیاری محققین دیگر، هاجر و جرها را از نظر لغوی مرتبط با هم میداند.

برخی از محققین، جرهایی ها را از آخرین بازمانده های فرهنگ منقرض شده ی سرزمین عربستان شرقی به نام دیلمون میدانند که از دید اهالی بین النهرین باستان، خانه ی انکی یا ائا خداوند زحل (baal kivan در روایات یهود) بود.دیلمون احتمالا مدل دیگری از کلمه ی سلمان از همان ریشه ی سلم و اسلام است.دیلمون در دوره ی حکمرانی کاسیان بر بابل، به تسخیر آن کشور درآمد.در دوره ی کلدانیان روابط بسیار خوبی بین اهالی بابل و دیلمون وجود داشت.با ویران شدن بابل به دست خشایارشا شاه پارس، تقریبا نیمی از جمعیت بابل به دیلمون رفتند و شهر جرهاء را در ساحل شرقی عربستان در نزدیکی القطیف کنونی ساختند.آثار مربوط به فرهنگهای آکدی ،آرامی و سوری که در منطقه ی تاروت در قطیف به دست آمده،شاید آخرین بازمانده های شهری که زمانی به شکوه و ثروت شهرت داشت باشند.ارتباط قوی این تمدن با بابل، ظاهرا عاملی بوده که سبب شده آن به طور سنتی کنترل نواحی غربی عربستان را هم در دست داشته باشد.

در قرن چهارم میلادی، جرهاء به تصرف پادشاهی حیره در جنوب عراق درآمد.این موضوع احتمالا در ادعای امروالقیس پادشاه حیره بر سنگ قبر خود –آنجا که خود را پادشاه همه ی اعراب مینامد- تاثیر مهمی داشته است.پادشاهی حیره به دست قبیله ی تنوخ بنا نهاده شد که در اصل، از نبطیان اردن بودند که به دست رومی ها از قلمرو پطرا رانده شده بودند.تقریبا بیشترین اطلاعات مستقیم ما از عرب جاهلی شمال و مرکز عربستان، مربوط به پس از غلبه ی نبطیان بر شبه جزیره است که آثار حضور آنها در سراسر این قلمرو وسیع به چشم میخورد ازجمله در الفاو که شهری باستانی و حلقه ی اتصال بین جرهاء و نجران (حکومتی مسیحی که مکه ی کنونی را تحت کنترل داشت) به شمار می آمد.دکتر عبدالرحمن الانصاری و دکتر عاصم برغوتی ارتباط این فرهنگ با نبطی ها را در کنفرانسی بیان کرده اند.در شهر باستانی مهم دیگر عربستان به نام "دیدان" نیز آثار نبطیان در کنار دیدانی ها،معینی ها، لحیانی ها و ثمودی ها دیده میشود.ربذه که حلقه ی اتصال حیره با نواحی داخلی عربستان بوده تاثیرات نبطی را نشان میدهد.زمان متروک شدن "الحجر" (مدائن صالح کنونی) پایتخت دوم نبطیان که در نزدیکی مدینه قرار دارد معلوم نیست.با این حال، بنای دیگر مدینه یعنی قلعه ی خیبر (که در باور عامه به افسانه ی کشتار یهودیان مدینه به دست پیامبر اسلام مربوط است) احتمالا در دوره ی آغازین اسلام وجود داشته است.دن گیبسون متخصص فرهنگ نبطی، قلعه ی خیبر را یک بنای نبطی میداند.

با سقوط امارت حیره به دست خسرو پرویز شاه پارس، اعراب شبه جزیره علیه امپراطوری پارس بسیج شدند.حکومت پارس که پیشتر در اثر یورش رومیان در سال 622میلادی و نارضایتی های داخلی فلج شده بود از بین رفت اما به دنبال جنگهای بعدی، حکومت به دست اعراب شامی به رهبری معاویه که به موازات جنگهای فارس و عرب، موفق شده بودند نواحی مصر وشام را از روم جدا کنند افتاد.از بین رفتن مرزهای روم و فارس و متصل شدن قاره های آسیا و افریقا به هم تحت لوای یک حکومت یعنی امویان دمشق، ضربه ای کاری به تمدن عربستان وارد آورد.علت اصلی رشد شهرهای عربستان و اتحاد آنها این بود که به دلیل شرایط جنگی حاکم بر مرزهای دو دولت روم و فارس، راه های تجاری به جای شمال از درون سرزمین عربستان میگذشتند. از بین رفتن مرزها در شمال، به معنی ضایع شدن تجارت در جنوب بود.در حالکه سرزمینهای آباد شمالی با جابه جاشدن محصولات کشاورزی و ثروتها به شکوه خیره کننده ی عصر عباسی نزدیک میشدند، نواحی صحرایی عربستان به تدریج خالی از سکنه شدند و جمعیت آنجا در نواحی آبادتر امپراطوری چون آسیای مرکزی،ایران و شمال افریقا ساکن شدند.در ؟آغاز دوران سه امپراطوری در قرن 16، هیچکدام از تمدنهای نامبرده در عربستان سعودی کنونی وجود نداشتند و به جای آنها بدویان جنگجو،سختکوش و خرافاتی،و البته معدودی نواحی مشتغل به کشاورزی چون مکه و مدینه به چشم میخوردند که راه های تجارتی جدید بین عثمانی و یمن از آنها میگذشت.اما به زودی و بخصوص آنگاه که مراد چهارم سلطان عثمانی کعبه را در 1040 قمری (قرن 17) بازسازی و مرمت کرد، مسئله به حالتی فرااقتصادی وارد شد.دلیلش را ما ایرانی ها بیش از بقیه باید درک کنیم.

از زمانی که کشور ایران به دست شاه اسماعیل اول و با نام "دولت علیه ی صفوی" تاسیس شد،تفرقه در بین مسلمانان اوج گرفت.برخی معتقدند مارتا مادر مسیحی شاه اسماعیل همچون یک جاسوس خارجی، پسر خود را برای ایجاد این تفرقه و برادرکشی آماده کرده است تا ایران به عنوان خنجری در پشت عثمانی دشمن غرب پدید آید.جنگهای ایرانی ها با ازبکها در شرق و عثمانی ها در غرب،حس روانی غربت را نسبت به همسایه های شرقی و غربی در ایرانی ها ایجاد کرد.و از آنجا که اقوام ساکن در ایران عمدتا همان اقوام ساکن در ورای مرزها بودند،این غربت بین اقوام و قبایل به وجود آمد و دامنه ی آن به ورای مرزها کشیده شد کمااینکه اگر اینچنین نبود شاید نارضایتی اعراب از فساد و ستم عثمانی به راحتی و با توطئه ی استعمار، حالت قومی به خود نمیگرفت و فروپاشی عثمانی به تاخیر می افتاد و امروز هم فتنه ی کردستان بزرگ بلای جان منطقه نبود.

با دانستن این موضوع، رمز افزایش اهمیت کعبه را درخواهیم یافت.اینجا به دور از صحنه ی درگیری دول متخاصم بود و در شرایطی که نفت هنوز بلای جان خاورمیانه نشده بود، حکومت بر حجاز منفعتی هم برای کسی نداشت ضمن این که کعبه آخرین بازمانده ی دوران تقدس عربستان بود.هر سال در موعد حج، انبوهی از مسلمانان از اقوام و نژادهای مختلف و از طبقات گوناگون اجتماعی، همگی در پوششی یکسان دور هم جمع میشوند تا شعار قدیمی برابری و برادری در اسلام و لزوم اتحاد مسلمانان برای لحظاتی محقق شود.این چیزی بود که عقلای اسلام در ورای سیاست در آن به توافق رسیده و سیاستمداران علیرغم فساد و جاه طلبی خود برای امن بودن راه تجاری به عمان و یمن حامی آن بودند.به زودی جمعیت عظیمی از از مسلمانان از سرزمینهای مختلفی چون ایران،هند،آسیای جنوب شرقی و افریقا در حجاز ساکن شدند که تاثیر آنها بر نژاد کنونی سعودی قابل مشاهده است.

اما پس چرا مکه در تاریخنویسی استعماری همچنان اهمیت دارد درحالیکه اتحاد مسلمانان برخلاف منافع استعمار غرب بوده است؟پاسخ را باید در همزمانی ظهور نخستین نسخ متون کلاسیک اسلامی با پیدایش سلفی گری (وهابیت) در شبه جزیره ی عربستان در قرن هجدهم یافت.استعمارگران میدانستند که نمیتوانند تقدس کعبه را فعلا از بین ببرند ولی میتوانند این تقدس را به خدمت خود بگیرند.تاریخ پرفرازونشیب عربستان در بیش از سه قرن گذشته موید این موضوع است.وقتی به این تاریخ خونین مینگریم میفهمیم که چرا حدیث پیدایش زمین از کعبه اینقدر مهم است و اینقدر برای آن اعتبار قرار دارند.پیدایش کعبه یعنی پیدایش زمین؛یعنی آغاز تاریخ در اوج بی تاریخی.بی تاریخی و عدم اطلاع از گذشته وضعیتی بود که عربستان در قرن 16 به آن مبتلا بود.صدها سال بود که زمان در آنجا منجمد شده بود؛ صدها سال بود که آنجا از هیاهوی بیرون به دور بود؛از دید مردم قدیم آغاز تاریخ برابر با آغاز دشواری است.آنها زمان حال را در پیش از ظهور پیامبر بازسازی کردند :

آنها تصور نمودند عربستان مملو از جنگهای قبیله ای و تفاخر قبایل بر یکدیگر در پاسداشت پیروزی های جنگی بوده است (موقعیت ایران و عراق در جنگ هشت ساله را در ابعادی کوچکتر در نظر بگیرید)؛ تا این که پیامبر با ریختن خون های فراوان به این وضع پایان داد؛آنگاه پیامبر و جانشینانش نسب شناسی و سرودهای حماسی را ممنوع کردند تا فکر برادری قبایل با یکدیگر گسترش یابد، امری که غلبه ی اعراب بر فارس و روم را میسر کرد؛ اما فتنه ی قتل عثمان و جنگهای داخلی پس از آن پیش آمد؛ در این زمان یک نفر مصری مسیحی قبطی که برای علی ابن ابیطالب کار میکرد شرح جنگهای بین علی و معاویه را نگاشت که اولین تاریخ در اسلام است و به دنبال آن تاریخهای دیگری هم برآمدند که بعدا یعقوبی در تاریخ خود (قدیمی ترین تاریخ موجود) از آنها بهره گرفت.این افسانه بیان میکند که تاریخنویسی و نوشتار، محصول تفرقه و جنگ است.

آیا این تصور خطرناک هموارکننده ی راه وهابیت نبوده است؟ بیگمان چنین است اما این فکر حقیقتی در خود دارد و آن این که سیاسی شدن ادبیات و بیان تاریخ ، و غرض ورزانه بودن آنها چقدر میتواند مصیبتزا باشد.بدبختانه بیشتر نویسندگان در طول تاریخ قلم به مزد بوده اند.معروف است که "فیلیپ گراهام" ناشر واشنگتن پست (تا زمان خودکشیش در 1963) گفته بود: «شما میتوانید یک روزنامه نگار را به قیمتی ارزان تر از یک دختر حرف گوش کن اجیر کنید، برای چندصددلار در ماه.» البته حکمرانان گذشته و حال اسلامی و غربی برای تحریف تاریخ و صدمه زدن به اخلاق عمومی به نفع خود، حاضرند بیش از اینها بذل و بخشش کنند.

بحث دیگری که باید به آن بپردازیم،افسانه ی کعبه ی دوم است:

در "لسان العرب" حدیثی از پیامبر اسلام آمده بدین شرح که «تا زمانی که کفلهای زنان قبیله ی دوس در اطراف ذوالخلصه به جنبش می آید، آخرالزمان نخواهد شد.» همگان اتفاق نظر دارند که ذوالخلصه رقیبی جدی برای کعبه ی مسلمین بوده و گویا برایش حج هم برگزار میکرده اند به طوری که تاج العروس از آن به کعبه ی یمانیه و حتی گاهی کعبه ی شامیه که لقب بیت الله الحرام هم هست تعبیر میکند.ولیکن برخی ذوالخلصه را نام مکانی، و برخی خلصه را نام مکانی ، و ذوالخلصه را نام خدای آن مکان خوانده اند.برخی گفته اند ذوالخلصه در هفت منزلی مکه در جایی که امروز "عسیر" نامیده میشود بوده است.برخی گفته اند از قریه های مکه در وادی "مر" بوده است. و برخی دیگر،گفته اند بتی بوده که عمرو ابن لحی در جنوب مکه نصب کرده است.خلاصه این که معلوم نیست این رقیب جدی بیت الله الحرام دقیقا چیست.فقط میدانند که پیامبر، جریر ابن عبدالله را در راس سپاهی از بنی احمس به سرکوبی فرقه فرستاد که آنها پرده داران ذوالخلصه را کشتند و خودش را آتش زدند و با زنان چنان کردند که در شعری از یکی از زنان قبیله ی خثعم میخوانیم احمسی ها «در میان زنان خثعم خاکساری و مذلت را چنان تقسیم کردند که همگی زنان از آن مذلت بهره مند شدند».

(باورها و اسطوره های عرب پیش از اسلام: محمود سلیم الحوت: ترجمه ی منیژه عبداللهی و حسین کیانی:نشر علم:1390:ص83-80)

با توجه به این که ذوالخلصه خدای "دوسی" ها بوده و این قوم به پرستش "ذوشری" هم شهره اند من نظر خاصی درباره ی منشا این افسانه ها دارم.احتمالا مخترع "ذوالخلصه" در متون بیزانسی به نام "دوسارس"که تلفظ یونانی-رومی "ذوشری" بوده برخورده ولی از سر بی اطلاعی، آن را به ذوالخلصه برگردانده و دروغگویان دیگر هم دنباله ی قضیه را گرفته اند. ربط پیدا کردن قصه به مکه ،هم به دلیل شباهت نام دوسارس به قبیله ی افسانه ای دوس است و هم از این رو که ذوشری (به معنی خدای ارتفاعات یا خدا آشور) احتمالا لقبی برای هبل (از تلفظهای کنعانی بعل) بوده است که بتش در کعبه نگهداری میشده است.ضمن این که نبطی ها که قوم اصلی پرستنده ی ذوشری بودند، آن را در قالب یک سنگ سیاه چهارگوش میپرستیدند که یادآور کعبه است (همان:ص79). گفته میشود دوسی ها همزمان با مهاجرت بزرگ ازدی ها به رهبری عمرو ابن عامر ، و پراکنده شدن این قبایل در سطح عربستان با شکسته شدن سد مارب (صورت دیگری از داستان طوفان نوح) در مکه ساکن شدند.عمرو از نسل "مازن ابن ازد" بود که که خود در شام ساکن شد و اعقاب پیروانش پادشاهی غسانی را در شام ایجاد کردند یعنی همانجایی که بعدا خاستگاه اولین امپراطوری اسلامی یعنی دولت اموی شد.به احتمال زیاد،نام عمرو از آمورو نام اصلی بعل-آشور (ذوشری) می آید که نظر به تبدیل اسان "ر" و "ل" به یکدیگر، و گاها اضافه شدن "م" به اخر واژه های سامی،به شلیم هم شهرت دارد(نام "اورشلیم" به معنی "شهر ایزد شلیم" است).از این رو است که محل ذوالخلصه در یک روایت "مر" (آمور) و در یک روایت "عسیر" (آسور) خوانده شده است.احتمالا عمرو ابن لحی (به معنی آمورو پسر خداوند) صورت دیگری از این نام است و همانطور که میدانیم،عمرو ابن لحی بود که بتها را به خانه ی کعبه وارد کرد.پس کعبه ی دومی وجود نداشته و این، مغز معیوب تاریخنویسان اسلامی بوده که همان کعبه ی دوران ماقبل عثمانی را به صورت یک کعبه ی متخاصم و رقیب کعبه ی متشرعین بازسازی کرده است.

در پایان، یک مسئله باقی میماند: آیا نوشته های کلاسیک کاملا بی اعتبارند؟ ابدا.بسیاری از آنها چون قرآن،صحیفه ی سجادیه و مثنوی مولانا گنجینه هایی عظیم هستند.اما باید به خاطر داشته باشیم که موقع برخورد با آنها اولا اصالت تاریخی آنها را خیلی لحاظ نکنیم و درثانی همیشه سعی کنیم تا از تجربه های شخصی خود برای فهم این که کدام موضوعشان به درد زمان حاضر میخورد استفاده کنیم.به قول مثنوی مولانا:

حاکم است و یفعل الله من یشاء او زعین درد انگیزد دوا

شاید پادزهر اصلی این زهر در این باشد که این منابع سیاسی برای این که به زبان مردم باشند اسطوره هایی بسیار کهن که نظایرشان را در کتیبه های مصر و بابل و آشور و کنعان می یابیم و حتی مشابه های چینی و اروپایی هم دارند پیوسته نو کرده اند.و اصل قضیه این است که فرهنگ ما فرهنگی اسطوره ای است و اسطوره ها همیشه قابلیت به خدمت درآمدن را دارند.به خاطر همین است که این شعر هوشنگ ابتهاج را بسیار دوست دارم:

زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد سزای رستم بدروز، مرگ سهراب است

پروفسور یوسف صدیق و کتابش

راه های تجاری گذرنده از جرها در طول تاریخ

مثلث جرهاء-معین-معان از نظر لولینگ-نقشه از yrotsih

تاجران عرب روزگار قدیم

بقایای ربذه

دیدان

فاو

قلعه ی خیبر

تاروت

از قدیمی ترین عکسهای کعبه

بعل

شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد:

مستر همفر و شیوه های استعمار برای تخریب اسلام

درباره ی اخوت آل سعود و رجال امریکا

آیا پروژه ی 2020 واقعا وجود دارد؟

اگر خلیج فارس به وجود نمی آمد...

دانلود کتاب « پیشگویی های پیغمبر گیلانی (نغمه های فرویدی و میراث باستان)»

دانلود کتاب "کورش و سرمایه داری(عرفان آریایی علیه اسلام)"

دانلود کتاب "از صدر اسلام تا صدر انقلاب(سرنوشت مشترک علی شریعتی و قهرمانان دینیش)"

"حتی در دستشویی هم ما را میپایند" (ایران در دوراهی آزادی و ریاکاری)

نویسنده: پویا جفاکش

پنجشنبه ی گذشته در حلقه ی صالحین بسیج، رئیس پایگاه مهمان ما بود.رئیس درحالیکه همچون همیشه مهربانانه با ما احوالپرسی میکرد، به جمعیت اندک حاضرین در جلسه هم التفات داشت.پس، از مسئول حلقه پرسید: «آیا افراد شما فقط همینها هستند؟» مسئول حلقه گفت که به "گدابهار" خورده و از پایان زمستان به این سو بخش اعظم شرکت کنندگان در حلقه ناپدید شده اند.رئیس پایگاه گفت که دستور دارد تا کسانی را که اسمشان بیدلیل در لیستها هست و حضور چندانی ندارند حذف کند و این که تاکنون 200مورد را بررسی کرده که تنها 44تایشان را نگه داشته که از آنها هم 5مورد سرباز و 10مورد مشکوک و نیازمند به بررسیند.

رئیس لیست مسئول حلقه را بازرسی و با مشورت مسئول حلقه، نام معدود افراد باقیمانده در حلقه را یادداشت کرد.سپس وارد مسئله ای دیگر شد و فراخوان داد: گفت که « بسیجی باید حداقل در هر 3ماه ، 40ساعت فعالیت در پایگاه داشته باشد و این تنها با هفته ای یک بار شرکت در حلقه ی صالحین میسر نمیشود. پس چه خوب است که در شرایط فعلی، در گشت های نامحسوس خیابانی بسیج داوطلبانه شرکت کنید.قرار نیست کسی را اذیت کنید.فقط متخلف را تعقیب و اطلاعاتش را برای فرصت مناسب راپورت کنید.» کسی از برادران استقبالی از این فراخوان نکرد.یکیشان برای این که موضوع عوض شود، درباره ی کاربرد شوک الکتریکی و باتوم برقی پرسید.رئیس پاسخ داد:

«به هیچ وجه!چون در سالهای اخیر آن ممنوع است و بسیج مطابق قانون حق استفاده از آن را ندارد.اما متاسفانه بعضی از افراد ما خودسرانه آن را به کار میبرند و من بارها با اینها مسئله پیدا کرده ام.درواقع مردم میتوانند از بسیجی ای که شوک الکتریکی میزند شکایت کنند.اما وظیفه ی اصلی ما چیست؟مثال میزنم از اغتشاشات دی ماه [1396].ما در مناطق شلوغ لاهیجان به طور نامحسوس، اغتشاشگران را زیر نظر گرفته، عاملین اصلی را شناسایی و آنها را تا اقامتگاه هایشان تعقیب کردیم.فرداشب هیچ کدام از آنها که اکثرا هم اهل تهران و مشهد ، و غیرگیلانی بودند، در خیابان نبودند.»

رئیس با خونسردی اضافه کرد: «شاید نصف بچه های پایگاه ما در صف اغتشاشگران علیه نظام شعار میدادند.البته خود من بارها قبل از این شاهد بوده ام که نیروی انتظامی برای سرکوب اغتشاش رفته ولی بعضی از افراد آن خود به صف مخالفین پیوسته اند.»

در اینجا مسئول حلقه که آدم بذله گویی است، شوخی ترسناکی با جوانان حاضر کرد و خطاب به رئیس در اشاره به بسیجی هایی که در حلقه از اوضاع کشور انتقاد میکنند گفت: «من هم کسانی را میشناسم که مخالف سیاسیند.میخواهید به شما معرفی کنم؟» اما رئیس پایگاه پاسخ داد: «ما با سیاسی ها کاری نداریم.اکثر آنها آدمهای بی آزاریند.خط قرمز اصلی ما اعتیاد و اخلاق است و از این دو هم اولویت اصلی، اخلاق میباشد.»

توضیحات رئیس درباره ی خط مشی فعلی بسیج تا حدود زیادی با تصویر سنتی از دخالت شدید حکومت در زندگی خصوصی مردم حتی در بین خود بسیجیها تفاوت دارد.مثلا در بهار امسال، یکی از بسیجیانی که در مقابله با اعتراضات دی ماه 96 شرکت داشت، مهمان حلقه بود و برایمان تعریف کرد: «عده ای از اغتشاشگران شبانه محموله ای از قلوه های سنگ در کنار دستشویی عمومی استخر لاهیجان تخلیه کرده و در شب شلوغی، اغتشاشگران آنها را به سمت مامورین پرتاب میکردند بطوریکه نیروی انتظامی به داخل اتومبیلهایشان فرار کرده بسیج را تنها گذاشتند.یکی از رفقای ما که خیلی آدم ...مغزی است، کنترل اعصاب خود را از دست داد و به سمت معترضین اسپری شلیک کرد اما چون باد به سمت ما میوزید گاز هم به سمت خودمان برگشت.از آنجایی که در کنار دستشویی دوربین مداربسته نصب بود حاملان سنگها شناسایی و همگی نصفه شب از داخل رختخواب بیرون کشیده به آگاهی آورده شدند...» که در اینجا یکی از برادران به طعنه گفته بود: «در این کشور حتی در دستشویی هم ما را میپایند» که باعث خنده ی حضار شده و این خنده البته نشانه ای از توافق بود.

حالا به نظر میرسد نظام به درونی شدن تخلفات رضایت میدهد و فقط نمیخواهد آنها خیلی آشکار باشند.علت این که اخلاق نسبت به اعتیاد اولویت دارد هم همین است.چون امروزه بی اخلاقی به مراتب آشکارتر است.همانطور که مرحوم منوچهر احترامی در یکی از داستانهای "پیر ما گفت" در ماهنامه ی گل آقا گوشزد میکند:

کارهای زشت خود را رو مکن/کار اگر خوب است در پستو مکن

این موضوع یک خوبی ای که دارد، این است که سبب گسترش گناه نمیشود اما آیا ترویج ریاکاری نیست؟ من فکر میکنم بهتر است این موضوع را با اتفاقاتی که اکنون در مغربزمین در جریانند مقایسه کنیم:

چندی پیش"مایکل بارون" روزنامه نگار امریکایی در مقاله ای با عنوان «آیا امریکا وارد عصر جدید ویکتوریا میشود؟» که در 28 ژوئیه ی 2015 در townhall.com منتشر شد، عنوان کرد که پس از یک دوره ی کوتاه سروری آنارشیسم آکواریوسی در دهه های 1960 و 1970، از 1988 تاکنون در امریکا، س ک س بین نوجوانان از دو جنس مخالف، تولد کودکان نامشروع و سقط جنین پیوسته کاهش یافته است؛ رویکرد دانشگاهی علیه روابط آزاد دو جنس موضع گرفته است؛ و 63درصد مردم امریکا از سیاستهای حکومتی و رسانه ای فعلی در قبال مسائل اجتماعی ناراضیند.به عقیده ی نویسنده حتی افزایش همجنسگرایی به ویژه در سنین پایین نیز نوعی بازگشت به دوره ی قبل از جنجال اکواریوسی است.بارون از ظهور یک دوران نو ویکتوریایی (در اشاره به انگلستان ملکه ویکتوریا) خبر میدهد.

در ادبیات غرب،اصطلاح اخلاق ویکتوریایی چندان اصطلاح دلچسبی نیست.این اصطلاح، نوعی خشکه مقدسی توام با ریاکاری را میرساند.با این حال، امریکای نوویکتوریایی و ایران نوویکتوریایی مسیر متفاوتی را طی میکنند.امریکا برای مدتی خود را از عصر ویکتوریا آزاد کرده ولی پس از این که سرش به سنگ خورده مجددا و این بار با علاقه ی قبلی و نه از سر ریاکاری به آن بازمیگردد.ولی ایران تازه در حال خلاص شدن از ریاکاری ویکتوریایی آن هم با تکیه بر ارتجاع تبلیغاتی غرب است.اگر بخواهم این مورد را با چیزی مقایسه کنم، آن افسانه ی penthesilea ملکه ی آمازون ها (قبیله ی زنان جنگجو) است.آنطور که در کتاب نخست posthomerica منسوب به smyrnaeus آمده است،این زن در راس گروهی از آمازون ها در نبرد تروا در کنار تروایی ها علیه آخایی ها جنگیدند و همگی کشته شدند.در حین جنگ، زنان تروایی از فراز برج و باروی شهرشان ناظر آنها بودند.زنی تروایی به نام hippodamia از رشادت آمازونها تحت تاثیر قرار گرفت و زنان تروایی را برای جنگ علیه آخایی ها بسیج کرد.افسانه ها بر آنند که پنتسیلیا و گروهش جزو آخرین آمازون های باقیمانده در جهان بودند و زنان تروایی خیلی دیر و آنگاه که چیزی به پایان عمر شهرشان نمانده بود از آنها الگو گرفتند.امروزه دستاویز دختران ایرانی به بی اخلاقی (که نمونه اش را در فیلم دختری که در شب ولادت منسوب به امام صادق، جلو مسجدی به نام امام صادق، بیحجاب رقصید دیدیم) به هدف مبارزه با "دشمن ملی" و جنگ با "انیران" توجیه میشود.آنهم در حالیکه برخی وبلاگهای غربی در حال تبلیغ به نفع حجاب زنانه برای اروپاییان با معرفی انواع آن نزد رومیان و اروپاییان قرون وسطی و عنوان کردن گرامیداشت سنتهای ملی هستند.

وجه اشتراک امریکا و ایران در این موضوع این است که هر دو در اثر سرشکستگی از اوضاع حاکم،به مسیری مخالف میروند.در گذشته تبعیض و فساد و نابرابری انگلستان ویکتوریایی –که بخصوص در استثمار بیرحمانه ی کودکان کار نمود می یافت- نقش بارزی در رمیدن مردم از مذهب رسمی ایفا کرد و آنگاه که بی ایمانی نیز اثرات مخرب خود را نشان داد بازگشت به اخلاق مذهبی رایج شد.(سال پیش، مصاحبه ای میدیدم با یک بانوی محجبه ی مسلمان دوزنده که در بریتانیا مدهای محجبه ی اسلامی تولید میکرد و میفروخت.میگفت برخلاف انتظار اولیه اش زنان مسلمان انگلستان چندان استقبالی از کارهایش نکرده اند چون مدهای او شادند و این زنان ترجیح میدهند زیاد به چشم نیایند.در عوض زنان انگلیسی بومی که در پیدا کردن لباس های غیر بدن نما در فروشگاه های دیگر مشکل دارند مشتریان عمده ی او را تشکیل میدهند.اخیرا هم شنیده ام که امارات متحده ی عربی برای زنان کشورهای غربی صادرات لباس گله گشاد به پا و سود سرشاری هم از آن کرده است: سرمایه داری علیه سرمایه داری.)ایران در حال حاضر، مرحله ی اول را تجربه میکند ولی با توجه به این که سختی ها از بین نخواهند رفت، به زودی بازگشت به اخلاق میسر خواهد شد.زمانی مولانا چنین سرود:

تو پای همی بینی و انگور نمیبینی/بستان قدحی شیره دریاب که عصارم.

در این بیت، اشاره به پایکوبی بر انگور برای تولید شیره ی آن است.انسان به انگور تشبیه شده که زیر پا (سختی ها) لگدمال میشود ولی نتیجه اش بدل شدن به چیزی پردوام تر و گران تر است.مولانا از ما میخواهد که به جای خود دشواری ها و بلایا، به اثر مثبتی که آنها میتوانند بر شخصیت ما بگذارند توجه کنیم. میدانید که انگور از نمادهای کیش های شرک آمیز باستان است.پس شاید قانون بیان شده چیزی همیشگی در تاریخ بوده است.

پنتسیلیا

تمثال انگور روی دیوار یک مجموعه دار فرانسوی

بعضی از مدلهای تبلیغاتی حجاب اروپایی در پینترست:از بالا به پایین: 1-حجاب عمومی قرن 12 اروپا 2-زن فرانک 3-وایکینگها 4- انگلستان در دوران فتح آن به دست نورمان ها 5-مدل هربرت نوریس از زنان انگلوساکسون

دختران مسیحی ارتدکس در کلیسا-در دوران اوج قدرت شوروی، کسی باور نمیکرد که مسیحیت با چنین موفقیتی به روسیه و اروپای شرقی بازگردد و حتی ولادیمیر پوتین درصدد جلب نظر اصحاب آن برآید.

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

آیا پروژه ی 2020 واقعا وجود دارد؟

ایران و پیشگویی دانیال

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷