آیا گسترش اسلام در غرب خبر خوبی است؟
نویسنده: پویا جفاکش
دیروز یک کمیک از "اریک جانسون" دیدم که یک مرد مسلمان بعد از این که همسر و پسرش در یک اتفاق سبب خیس شدن قرآنش شدند آنها را به شدت مضروب کرد اما پس از مدتی با خواندن آیاتی در ستایش مهر و محبت در انجیل، به آغوش مسیح پناه برد و کانون خانوادگی خود را گرم کرد! تبلیغ مسیحیت البته چیز تازه ای نیست.اما مسئله این است که اغلب هدف این تبلیغ حداقل در منابع انگلیسی مسلمانانند و نه مثلا تائوئیستها و بودایی ها و یهودی ها.اگرچه احترام به مسیح در بین مسلمانان پیشزمینه ای برای آنها ایجاد میکند اما تاکید بر چهره ی ضد انسانی اسلام در آثاری مثل کمیک مزبور نشان میدهد پای نوعی غرض ورزی در میان است و البته دلیل آن مشخص است:اسلام با داشتن پیروانی به اندازه ی 24درصد جمعیت کره ی زمین دومین دین بزرگ جهان است. مطابق گزارش موسسه ی جهانی پیو، اگر سرعت رشد اسلام در حد کنونی باقی بماند بعد از سال 2050 جمعیت مسلمانان دنیا از مسیحیان پیشی گرفته اسلام به پرجمعیت ترین دین دنیا تبدیل خواهد شد.شاید این خبر خوبی برای ما مسلمانان به نظر برسد اما به نظرم یک جای کار میلنگد:
برای این که منظورم را متوجه شوید یادآوری میکنم که چندسال پیش یکی از مسئولین اداره ی کل زندانهای انگلستان عنوان کرد که در اثر افزایش جمعیت مسلمانان در سالهای اخیر در انگلستان، بسیاری از مهاجرین مسلمانی که به کارهای خلاف روی آورده و دستگیر شده بودند در زندان در تبلیغ اسلام در بین زندانیان انگلیسی توانایی خوبی از خود نشان داده اند.آیا تناقض آمیز نیست؟طرف خلافکار است و در زندان خلافکاران را مثل خودش مسلمان میکند؟!
از آن تناقض آمیزتر جمله ای است که برخی از مسلمانان و غیرمسلمانان به طعنه میگویند:«جهادیان اسلامی به هدف خود رسیده اند»(گویا اولین بار مصری ها متوجه این موضوع شدند) بدین معنی که جهادیون با ایجاد ترور و وحشت در خاورمیانه جمعیت عظیمی از مسلمانان را به سوی کشورهای غربی سرازیر کردند و این سبب آشناشدن غربیها با عقاید اسلامی شد و از سوی دیگر،قرار گرفتن جهادیون خونخوار در صدر اخبار غرب،سبب شد تا بسیاری درباره ی این دین اسرارآمیز یعنی اسلام تحقیق کنند که هردوگزینه از عوامل گسترش اسلام در مغربزمین بوده است.بدبختانه بسیاری از مسلمانان تندرو در پاکستان این موضوع را به درست بودن حمایتشان از دوره ی فاجعه بار حکومت طالبان در پاکستان تعبیر میکنند و ما مانده ایم که آیا کشتن انسانها به گسترش انسانیت –یا آنچه برخی به انسانیت تعبیر میکنند- می ارزد؟برای این که رمز این گسترش تناقض آمیز را درک کنیم باید نغبی به درازنای تاریخی بزنیم:
کلمه ی سلم که ریشه ی اسلام است در زبان مردم کهن بین النهرین به معنی غروب آفتاب بوده و کلمات صلمائوت در عبری و ظلمت در عربی (هر دو به معنی تاریکی) به آن مربوطند.گمان میرود نام دیلمون که اهالی بین النهرین باستان به عربستان شرقی اطلاق میکردند با این ریشه مرتبط باشد.اما اصل اولیه ی کلمه نه به خود تاریکی بلکه به روشنایی اندک در تاریکی اشاره دارد.franz xaver kugler در بخش اول کتاب "ستارگان و ستاره شناسی در بابل"(1907) در بحث از نام ستارگان از جمله اشاره دارد به این که به مریخ dingir) slumutu) و zal batanu ،به عطارد dilbat ،و به مشتری sulpaudyoua اطلاق میگردید که همگی از ریشه ی ظلمت و سلامت هستند و میتوان تلفظ فارسی جدید آنها را "دین پد" [معادل "دن پات(سی)" بین النهرینی]یا حاکم دین خواند.وجه اشتراک تمام این اطلاقها نجومی بودنشان است که نشان میدهد کلمه ی سامی اصلی به معنی ستاره بوده و هرچند گروه های مختلف مهاجر به بین النهرین ابتدائا هریک ستاره ی خاصی را دینی تر کرده بودند اما این که سامی های قدیم در ستارگان چه چیز مقدسی دیده بودند آن را باید به فاجعه ی قدیمی بیابانی شدن خاورمیانه و و به زیر آب رفتن بخشی از آن(شامل خلیج فارس) درحدود 5000سال قبل نسبت داد فاجعه ای تاریخی که ظاهرا به فعالیت سیاره ی زهره در آسمان نسبت داده شده و شرایط زمین را برای سامیان همچون سیاهی شب ترسناک جلوه میداد.عجیب این که در بیابان بیحاصل باقیمانده ،اعراب به آسمان صاف شب مینگریستند و مجذوب ستارگان نورانی میشدند.در این هنگام مردمان تصمیم گرفتند با طبیعت بیرحم و بدقول فرق کنند و همچون ستارگان نوری در دل تاریکی باشند،با یکدیگر جمع شوند و خورشیدی برای روشن کردن دنیا بسازند،تاریکی مسئول پیدایش اسلام بود.اسلام برای هزاران سال نوعی عرفان بود تا این که عبدالملک مروان خلیفه ی اموی به آن حالت شرعی بخشیده بر امپراطوری عظیمی تحمیل کرد.در قرن 12میلادی غزالی به آن حالتی نیمه مانوی بخشید و متون اسلامی به همین حالت به سمت غرب سرازیر شدند و به عامل اصلی رنسانس اروپا تبدیل گردند و در حالی که خود دنیای اسلام به سراشیبی زوال می افتاد مغربزمین آماده بود تا خلقت جدیدی به همان بیرحمی طبیعت در خلق اسلام پدید آورد.اگرچه متون فعلی اسلامی در دوره ی زوال به شدت تحریف و یا کاملا جعل شده اند اما به نظر میرسد رنسانس به مسیر جدیدی تن داده است.
معمولا گفته میشود انقلاب صنعتی بریتانیا یا به قول برخی امپراطوری ونیزی-انگلیسی-امریکایی ،رنسانس را خفه کرده است.این موضوع کاملا درست نیست.اما میتوان گفت مکتب رنسانسی سیبل-آتیسی ونیزی ها در اروپا بر مکتب آپولویی مدیچی ها پیروز شده است.اساس مکتب سیبل-آتیس بر افسانه ی مرگ آتیس استوار است.آتیس پسر زیبایی است که مورد عشق سیبل زن جادوگر قرار دارد و چون تصمیم به ازدواج با زنی دیگر دارد، سیبل با جادو او را دیوانه میکند و و آتیس در اثر جنون آلت تناسلی خود را میبرد و در اثر خونریزی ناشی از آن میمیرد.در این داستان، آتیس، که به پاکی و معصومیت شناخته میشود نماد مسیح و مسیحیت است که به ناگاه چنان علیه گناه خشن و دیوانه میشود که عامل گناه را نابود میکند و خود در اثر چنین خشونتی نابود میشود.معمولا اشرافیت ونیز به بالماسکه،گسترش بخشیدن به همجنسبازی دانش آموزان پسر در مدارس، و عادی کردن نوعی پوشش زنانه ی یقه گشاد که قاچ سینه ی زنان را نشان میداد شناخته میشود.درحالیکه اشرافیت ونیز بود که از طریق عامل خود در رم یعنی "گاسپارو کونتارینی" هم ژزوئیتها و هم پروتستانها را به وجود آورد و از این طریق با ناامن کردن اروپا در اثر جنگهای مذهبی و دادگاه های تفتیش عقاید، مسیحیت را بی اعتبار کرد.نماد اشرافیت ونیز، شیری با بال های عقاب بود که دنباله روان آن، این نماد را به دو حیوان نمادین(شیر برای بریتانیا) و عقاب(برای امریکا) تقسیم کرده اند.این نماد تحت عنوان شیربالدار سن مارک هنوز هم مظهر ونیز است.برخی این شیر آسمانی را سخمت میدانند.بر اساس افسانه های مصری، الهه ی زهره چشم رع(خدای بزرگ) بود که به شکل شیری مهیب به نام سخمت درآمد و بخش عظیمی از جمعیت دنیا را نابود کرد:ظرافتی که به خشونت تبدیل میشود؛تصویر دیگری از آتیس.این همان مطرح شدن دیونیسوس (سمبل غرایز کور) در کنار آپولو(سمبل دانش) در آثار نیچه است.در بخش پنجم از مقاله ی زیر:
Amanda Laoupi: “the Pelasgians spiritual substratum in the ancient Mediterranean and circum-Pontic world”: q-mag.org
داستان سخمت با بعضی افسانه های یونانی ازجمله فائتون،هفستوس،بلروفون،دیوکالیون و دیونیسوس مقایسه شده و سعی شده همه ی آنها به یک فاجعه ی باستانی مرتبط با زمین لرزه،خشکسالی و سیل نسبت داده شود [شاید همان فاجعه ای که به نابودی دیلمون بهشت عدن افسانه های بین النهرینی انجامید]. جالبترین آنها برای من داستان آتش گرفتن زمین و سیل متعاقب آن در نبرد زئوس و تیتان ها،و حمله ی زئوس به گایا یا زمین مادر تیتان ها [=نبرد مردوک و تیامات در افسانه های بابلی؟] در کتاب dionysica اثر nonnousمصری است. واقعیت این است که داستان مزبور را نمیتوان از بدنه ی کتاب جدا کرد و دیونیسیکا چه در قرن چهارم یا پنجم میلادی نوشته شده باشد و چه در رنسانس،کاملترین افسانه برای نشان دادن جهانبینی ونیزی است.پس باید آن را بررسی کرد:
کتاب دیونیسیکا احتمالا 49 بخش داشته که 48بخش آن موجود است و آنچه برای ما حائز اهمیت است در همین بخشها یافت میشود:زئوس (خدای آسمان) از پرسفونه (زنی از جهان زیرین) پسری به نام دیونیسوس معروف به زاگرئوس دارد که او را بسیار دوست دارد ولی آن پسر توسط تیتانها کشته میشود و جنگ بعدی زئوس با تیتانها سبب نابودی زمین میشود.پس از پایان جنگ،زئوس از سر غصه از بازسازی دنیا غافل میشود بنابراین اروس خدای عشق او را به زنی به نام سمله عاشق میکند و ثمره ی این عشق، پسر جدیدی است که زئوس او را هم دیونیسوس مینامد و جایگزین پسر قبلی میکند.دیونیسوس در آغاز بلوغ به دوست خود آمپلوس دل میبازد.اما آمپلوس به زودی میمیرد.اروس، دیونیسوس غصه دار را با گفتن داستان دو پسر عاشق دیگر به نامهای "کارپوس" و "کالاموس" (که ظاهرا نامشان از همان ریشه ی سلم و اسلام است) تسلا میدهد:یکی از این دو در رودخانه غرق شد و دیگری از شدت غم خودکشی کرد و خدایان آن دو را به یک میوه و به نی تبدیل کردند (نی:سمبل عرفان اسلامی بخصوص در مولانا).این داستان بر دیونیسوس تاثیر زیادی نهاد چون کمی بعد از قبر آمپلوس پیچکی رویید که کم کم به یک درخت تبدیل شد و از عصاره ی میوه ی آن معجونی به دست می آمد که سبب مستی میشد.آن درخت،انگور و آن عصاره،شراب بودند.دیونیسوس مستی حاصل از شراب را با مستی خود از عشق آمپلوس مقایسه میکرد و آن را تجدید حیات آمپلوس به حساب می آورد.پس برای شادی روح آمپلوس، کیشی ویژه ی پرستش شراب پدید آورد.این مقارن آغاز لشکرکشی های دیونیسوس به امر زئوس برای سرکوب فتنه ی هندی ها است که طی آن، دیونیسوس به هرکجای زمین که پای میگذارد مردم را به پذیرش کیش شراب مجبور میکند.
در این داستان،دیونیسوس اول نماد نظم اولیه ی طبیعت است که توسط تیتانها و مادرشان (زهره:سخمت) از بین میرود و پس از آن زمین دچار هرج و مرج میشود.دیونیسوس دوم یا خدای شراب نظم جدید است، خدایی که نه تنها خود برای از بین بردن غم زئوسی که بیشتر آدم را به یاد یعقوب قرآن می اندازد به وجود آمده بلکه خود جنون ناشی از مستی را برای فرار از غم گذشته ای بازنگشتنی تجویز میکند.بعید نیست خود واژه ی "شرب" تلفظ دیگری از سلم عربی باشد.چیزی که برای من جالب است این است که ما در حال خروج از عصر حوت (که عصر مسیح است) و ورود به عصر دلو (آکواریوس) هستیم.صورت فلکی دلو، انسانی آبریز را نشان میدهد.این انسان گاهی یک پیرمرد است،گاهی یک پسر جوان و گاهی یک زن.پیرمرد، دیوکالیون و افسانه ی سیل بزرگ را نشان میدهد؛ پسر جوان، گانیمد معشوق مذکر زئوس و ساقی خدایان را نشان میدهد؛ و زن، مدب الهه ی سلتی شراب است.آیا آتش شیطانی اواخر عصر حوت قرار است با سیلی از شراب جبران شود؟ برای این کار،لازم است بفهمیم منظور از شراب چیست؟مولانا در دفتر چهارم مثنوی توضیح کاملی از موضوع میدهد:
زانکه هر شهوت چو خمر است و چو بنگ
پرده ی هوش است و عاقل زو است دنگ
خمر تنها نیست سرمستی هوش
هرچه شهوانیست بند چشم و گوش
آن بلیس از خمر خوردن دور بود
مست بود او از تکبر وز جحود
مست آن باشد که آن بیند که نیست
زر نماید آنچه مس و آهنی است
اندک اندک خوی کن با نور روز
ورنه خفاشی بمانی بی فروز
مولانا در اینجا هرچیز مادی ای که توجه انسان را به خود جلب کند و انسان با آن همهویت شود را به شراب و مواد مخدر تشبیه میکند.آنها نتیجه ی گرفتاری انسانها به مصائب و مشکلاتند.انسان از مشکل حل کردن لذت میبرد یعنی ذهن انسان،او را درگیر مشکل ساختن برای خودش میکند:
تا تو را درگیر آن مشکل کند
وز نهاد زشت خود غافل کند
بنابراین در منجلاب مشکلات فرو رفتن، خودزنی ما است برای فرار از طبیعت زشتمان.اما این به تنهایی چیزی را حل نمیکند چون همانطور که یک ضرب المثل قدیمی میگوید: «فهو لایرضی بحال ابدا/لا بضیق لا بعیش رغدا» (یعنی:انسان به حال ثابتی خرسند نمیشود؛نه به زندگی سخت عادت میکند نه به زندگی مرفه).پس باید آن را با یک معنویت جادویی ترکیب کرد.شراب الهی که همان دین اسلام در نزد متصوفه است اینجا بر مواد مخدر برتری می یابد.شراب هم قرمز به رنگ آتش (مادیت شیطانی و سوزنده) است و هم به مانند آب (مظهر پاکی) مایع است بنابراین ترکیب مادیت و معنویت یا آسمان و زمین اساس شرع کنونی اسلام است اما اسلام اصلا در آن متوقف نمیماند چون همانطور که قرآن میگوید:
«ای گروه جن و انس! اگر میتوانید از کرانه های آسمان و زمین بیرون روید.پس بیرون روید،نمیتوانید مگر با نوعی توانایی و قدرت»(سوره ی الرحمن:آیه ی 33).
که مولانا همین را در دفتر ششم مثنوی به شعر میگوید:
در نبی ان استطعتم فانفذوا
این سخن با جن و انس آمد ز هو
درگیرشدن در زندگی سخت و صعب مادی با لذتهای زودگذرش برای این است که به ناتوانی خود در برابر خدا ایمان آورده به درگاه او روی آوریم.یعنی زندگی مادی واسطه ای موقتی برای رسیدن به خدا است. مولانا در دفتر اول مثنوی حکایت مطربی آواز خوان و نوازنده را تعریف میکند که چون در دوران خلیفه ی دوم به پیری رسیده بود و در اثر رنجوری فیزیکی دیگر مورد توجه مردم قرار نمیگرفت از سر مفلسی در قبرستان برای خدا ساززنی کرد.خدا به خلیفه الهام کرد که بنده ای در قبرستان به کمک نیاز دارد.خلیفه "عمر" به قبرستان رفت و به پیرمرد کمک کرد و پیرمرد که تحت تاثیر قرار گرفته بود ساز خود را که حالا آن را حجابی بین خود و پروردگار میدید بر زمین زد و شکست.یعنی لذتهای مادی وسیله ی رسیدن به حقند و وقتی به حق رسیدی دیگر آنها برایت ارزشی ندارند.با دیدن ستارگان در شب، مفهوم نور را میفهمی و به جستجوی خورشید برمی آیی.این حرفها فعلا فقط قشنگند ولی در شرایطی که همه ی ما مجبوریم مثل اشراف ونیز موقع گناه کردن ماسک بزنیم و شخصیت خود را حفظ کنیم چندان عملی نیستند.با این حال،من فکر میکنم زمینه خیلی وقت است که در حال آماده شدن است.
شاید باورتان نشود ولی فیلم عامه پسند "گشت ارشاد1" توسط بخش زیادی از بسیجیان دیده شده و اگرچه با عباراتی چون «پرچم دشمن شورت ما است» در عمل عاملان امربه معروف و نهی از منکر را مسخره کرده ولی برای این قشر جذاب بوده است.آنطور که متوجه شده ام جذابترین شخصیت فیلم برای بعضی از بسیجیها آن آقای فیلسوفنمایی بوده که سبیل نیچه ای داشت و میرطاهر مظلومی نقشش را بازی میکرد.این آدم در ابتدا شخص اهل مطالعه و مودبی به نظر میرسید اما به محض این که دور از گشت ارشاد تقلبی خواست از آنها انتقام بگیرد با لحن بسیار عامیانه ای آنها را به مسخره گرفت.جذابیت این شخصیت در این است که بخش پنهان هر آدم مبادی آدابی را نشان میدهد.مسلمان مومن به ریاکاری خود واقف است.بارها به خود میگوید که کاش لاابالی بود و در محضور کسی گیر نکرده بود ولی بعد به خود می آید و میگوید برای این که خصلتهای پلیدش در جامعه گسترش نیابد باید مسائل را رعایت کند.افسانه ی هارون الرشید و بهلول همین را میگوید.هارون الرشید بزرگترین امپراطور مسلمان به بهلول نیمه دیوانه اجازه میدهد تا با مسخرگیهایش از خلیفه انتقاد کند کاری که کس دیگری جرئت انجام آن را ندارد.چرا؟ چون بهلول شخصیت مخفی خود خلیفه است.خلیفه دوست دارد مثل او باشد اما چون سرنوشت کشور به ریاکاری و استبداد او بستگی دارد نمیتواند چنین کند: «آدمی مخفی است در زیر زبان/این زبان پرده است بر درگاه جان».البته هارون الرشید در هزار ویک شب مرتبا در لباس مبدل به میان مردم میرود تا کسب اخبار کند.این دو داستان در مدل عربی مدرن شده ی هارون الرشید یعنی شخصیت احمد(که مدیرکل یک شرکت است) در سریال سوری مدیر کل، در هم ادغام میشوند: هارون الرشید با تغییر لباس و چهره، به بهلول تبدیل میشود.
بنابراین اسلام در دنیای متمدن تنها به صورت نوعی شراب یا ماده ی مخدر گسترش می یابد و نه به صورت معنویت مطلق.به عبارت بهتر میتوان گفت اسلام فعلی نوعی معامله است با خدا برای این که در زندگی مادی هوایت را داشته باشد.اما همین شراب معنوی (همچون آب کمی که از کوره ی آتشین برمی آید و خبر از سیلی بزرگ میدهد) میتواند دنیا را برای نوع بهتری از اسلام آماده کند و این اسلام بهتر تا وقتی که دنیا یک دور در آتش خودخواهی بشر کباب نشود و سپس با سیل نوح معنویت خنک نگردد هویدا نخواهد شد.پس سختی ها در مقیاس بزرگ فعلا همچنان باقی خواهند ماند مگر برای آنهایی که از حالا "قدرت" [واقعی] را به دست آورده و از "کرانه های آسمان و زمین" گذشته اند که این عده هم مسلما جمعیت قلیلیند.














شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد:
چشم شیر(پیشینه ی اسطوره ای-باستانی فراموش شده ی شرق گیلان)
باغ بودا (حکایت انسان دانشجو) ایران و پیشگویی دانیال لیلیت: زنی از کابوسها فراماسونری و معنویت وارونه



























