باغ بودا (حکایت انسان دانشجو)
نویسنده: پویا جفاکش
(توضیح:هفته ی پیش پنجشنبه1397/1/23 نماز مغرب و عشا را در مسجد امیرشهید بودم.پیشنماز پس از اقامه ی نماز شبهای ماه رجب،به مناسبت سالروز منسوب به وفات موسی ابن جعفر الکاظم، حدیثی منسوب به آن امام را خطاب به جمع تفسیر کرد.خلاصه ی کلامش این بود که:بالاتر از اسلام، "ایمان" است و بالاتر از ایمان، "تقوا" است و بالاتر از تقوا، "یقین" قرار دارد.و یقین خود دارای مراتبی است:اول، "توکل": یعنی در هرکاری از خدا یاری بخواهی؛ دوم:"تسلیم":یعنی هرچه خدا برایت بخواهد تسلیم باشی؛ سوم: "رضا": یعنی از خواست خدا درباره ی خودت از صمیم قلب راضی باشی؛ و چهارم این که خود را کاملا به خدا بسپاری و بگذاری خدا برای زندگیت برنامه ریزی کند.
این حدیث بوی جبرگرایی میدهد و احتمالا بیان آن در شرایط فعلی ایران ریشه ی سیاسی دارد[یادآوری میکنم که فردای آن شب یعنی روز جمعه 1397/1/24، به تعداد 9 تظاهرات اعتراضی در ایران برگزار شد].با توجه به این که احتمالا بسیاری در شرایط دشوار محیطی-اجتماعی-اقتصادی-سیاسی فعلی کشور که سنگ روی سنگ بند نیست،در طلب فهم چرایی وجود شر در جهان خداوندند،تصمیم گرفتم یکی از مقالات نسبتا قدیمی خود را درخصوص سرنوشت بشر و این که هیچ چیز در زندگی او بیدلیل رخ نمیدهد،بازنشر کنم.این مقاله پیشتر در وبلاگ "تاریخ و اساطیر" منتشر شده است.)(پویا جفاکش):
"هفت پیکر" نظامی اثری است درباره ی به اشراق رسیدن یک پادشاه یعنی بهرام گور؛پادشاهی که ناپدیدشدن مرموزش از صحنه ی سیاست ایران ساسانی دستمایه ی رویاپردازی درباره ی به غار اعتکاف رفتن او شده است.بهرام که در سنین نخستین عمر خود به عرفان پناه بردن نعمان (پادشاه عرب) پس از مشاهده ی قصر شگفت و تازه ساز خود "خورنق" (که نسخه ای کوچک از جهان به شمار میرفت) را شاهد بود، خود در بزرگسالی تجربه ی آن شاه را دنبال کرد.تجربه ی بهرام هم به وسیله ی هفت خانه ای که وی برای هفت زنش (دختران پادشاهان هفت کشور) بنا نهاده و نماد هفت روز هفته و هفت سیاره و هفت رنگ بودند فراهم شد.در زمان مطالعه ی این اثراین امیدواری را داشتم که هفت داستان تنوع صفات را در خود داشته باشند.اما متاسفانه اکثر داستانها دربردارنده ی مضمون جنسی بودند که این شاید انعکاسی از عصر نظامی و حتی شخصیت خود نظامی باشد و باعث شده روزها و سیارات با صفات لازمه مطابق نباشند یعنی نظامی در اغلب موارد داستانهای خوبی انتخاب نکرده تا بتواند به غار پناه بردن بهرام را نزد ما توجیه کند.اما داستان روز چهارشنبه در این کتاب از قماش دیگری است و برای من چنان ملموس و واقعی است که به خاطر این یک داستان خود را مدیون نظامی میدانم.
داستان از اینجا آغاز میشود:جوانی "ماهان" نام در باغی با دوستان به کامکاری و شادی مشغول است تا این که مردی از ناکجا از راه میرسد و ماهان را تطمیع میکند که به او کمک کند شبانه بار تجاریش را دور از چشم نگهبانان به شهر بیاورد.ماهان به دنبال مرد باغ را ترک میکند ولی مرد او را در میانه ی صحرا در فاصله ای دور از وادی نیل رها میکند.ماهان گمگشته در صحرا به مرد و زنی خارکن متوسل میشود.آن دو میگویند آن تاجر درواقع "همال" دیو بوده و این بیابان وادی دیوان است.ماهان به دنبال مرد و زن میرود ولی آنها نیز در تاریکی ناپدید میشوند.بعد ماهان با مردی جنگجو سوار بر اسب برخورد و داستان خود را تعریف میکند.مرد میگوید آن دو نفر خود دیو بوده اند و ماهان را سوار اسب خود میکند اما پس از مدتی اسب به اژدهایی پران تبدیل میشود که بر فراز دیوانی هیولایی و جانورسان پرواز میکند.ماهان جایی در صحرا رها میشود و به چاهی پناه میبرد.از روزنی در چاه نوری بیرون میخزد که ماهان با دنبال کردن آن به باغی سرسبز و پر میوه میرسد و از میوه های باغ میخورد.صاحب باغ که پیرمردی است از راه میرسد و با چوبدستی به او حمله میکند.ولی پس از شنیدن سرگذشت او بر او دل میسوزاند و او را به فرزندی میپذیرد.پیرمرد میرود تا جای او را فراهم کند و در این حین ماهان را به بالای درخت میفرستد و توصیه ی اکید میکند که او به هیچ کس نباید اعتماد کند.با رفتن پیرمرد حوریانی زیبا از راه میرسند و با عشوه گری ماهان را به خود جلب میکنند اما بعد به دیوهایی زشت تبدیل میشوند.ماهان از هوش میرود و وقتی به هوش می آید باز خود را در صحرا می یابد.ماهان با دل پاک به خدا پناه میبرد و سجده میکند و کمک میخواهد و بخشایش میطلبد.در این هنگام مردی به شکل و شمایل خود میبیند که خویش را خضر او معرفی میکند.او ماهان را به همان باغی برمیگرداند که ماهان در ابتدای داستان در آنجا بود.
این داستان کاملا رنگ و بوی هرمسی دارد.ماهان مصری ترجمانی از خدای ماه مصریان دارد:"تحوت" که با هرمس یونانیان برابر نهاده شده و خدای حکمت و دانش است.این داستان برای روز چهارشنبه انتخاب شده که روز سیاره ی عطارد(هرمس) است.پس ماهان سمبل انسان دانشجو است.باغی که او ابتدائا در آن است باغ بهشت است که همه ی ما از آن می آییم.گناه حرص گناهی است که به دعوت شیطان یا دیوی ما را به صحرای این جهان میکشاند.در آنجا ما از دوران بچگی مردان و زنان خارکن یعنی آدمهایی را دنبال میکنیم که به متاع ناچیز این دنیا (خارها) دلخوشند.بعد در ابتدای دوران نوجوانی در اثر فشار ناشی از بلوغ ،عصبی و جنگ طلب و گستاخ میشویم(همراه شدن با جنگجو به همین معنا است) و برای اولین بار آدمها(دیوها) به شکل حیوان بر ما ظاهر میشوند.تا اینجا یک تجربه ی کلی است.اما تجربه ی بعدی شاید با زندگی همه قابل تطابق نباشد.اما من آن را کاملا تجربه کرده ام: با عادت کردن به روند پیشین، در اوج نوجوانی با کاوش در اعماق وجود خود(چاه در داستان) به باغی سرسبز رسیدم که برای من همان خاطرات کودکی و نوستالژی هایم بود:نوستالژی هایی که در سال 1383 به تازگی کشف کرده بودمشان؛ خاطراتی که در زمان وقوعشان آنقدر مرا خوشحال نمیکردند که تکرارشدنشان در 18سالگی. این دوران که پس از اولین کنکور من و در یک دوره ی موقت بیکاری ظهور کرد،کمتر از یک سال طول کشید. خوشی این دوره ی کوتاه مرا به لذت بردن معتاد کرد به طوری که پایان آن در اوایل زمستان 1383 دیگر نه به معنی بی لذتی صرف بلکه به معنی رنجی جانکاه و رو به افزایش بود.اما عامل این رنج چه بود؟
جواب را میتوان در داستان دیگری از هفت پیکر یافت: داستان روز یکشنبه:روز خورشید: پادشاهی در عراق کنیزانی را به طور مرتب به خلوت خود میبرد:اما پیرزن خدمتکاری که دوست ندارد بالاتر از خود را ببیند،هر دفعه با مغرور کردن کنیز محبوب شاه او را لوس میکند و کنیز چنان خود فرمانی میکند که شاه مجبور میشود کنیز مزبور را بیرون کند.تا این که کنیزی از چین به نام جمیله از راه میرسد که گول پیرزن را نمیخورد و با رسوا کردن پیرزن عامل اخراج او میشود.منتها جمیله تن به همبستری با شاه نمیدهد به این خیال که اگر بچه به دنیا بیاورد مریض میشود و می میرد.پیرزن انتقامجو حیله ای به شاه می آموزد بدین ترتیب که شاه با کنیزی دیگر مقابل جمیله دیگ حسادت او را به جوش بیاورد.این حیله جواب میدهد و جمیله از شاه بچه دار میشود بدون این که بمیرد.
در این داستان زنانی که لوس میشوند افراد بشرند و پادشاه عراق(مرکز دنیا) خداوند است.پیرزن حیله گر الهه ی لذتهای دنیوی و نماد مادیات است که در فرهنگهای مختلف با نامهایی چون عیشتار و ونوس و مایا و... معرفی شده است.او است که آدمها را از خدا دور میکند.جمیله که از چین(محل طلوع خورشید) می آید انسانی اشراقی است که گول مادیات را نمیخورد.او ابتدائا فکر میکند اگر خداجو باشد خواهد مرد اما درنهایت به آغوش خدا میرود و ثمره ی نیکی از این هماغوشی بر جهان مینهد. بیشک من هم از خوشی لوس شده بودم.من گول لذتهای مادی را خورده بودم که همان زنهای داستان روز چهارشنبه و عوامل پیرزن داستان روز یکشنبه بودند.این عوامل مرا از باغ روز چهارشنبه و قصر روز یکشنبه بیرون کردند.اما زمینه ی اخراج مرا میوه های درختهای باغ فراهم کردند.من در اوج نوجوانی به نمونه ای کوچک از بهشت برگشته بودم.در این دوره انسان از نظر فیزیکی شبیه صورت مثالی خود در بهشت است.من در این لحظه خود آدم بودم که میوه ی درخت آگاهی را میخورد.این میوه ها بودند که باغ را برای من لذتبخش کرده بودند.اما آگاهی برای انسان دردسر می آورد.آگاهی ایمان انسان را تضعیف و او را نسبت به خدا دچار حس بی نیازی میکند.آنگاه است که تو با از دست دادن لباس بهشتی (نوجوانی)به صحرای بزرگسالی سقوط میکنی و حوری (تن زیبا) تبدیل به دیو(زشتی بزرگسالی) میشود.آنگاه تو چاره ای نداری جز این که دست به دامان نیمه ی آسمانی خود بشوی که هرامسه او را طباع تام میخوانند و خضر داستان روز چهارشنبه است.او نیمه ی دیگر روح است که برای یاری روح یا پسر زمینی در آسمان مانده است و او است که پسر نوجوان درون بشر (روح) را به خاستگاهش باغ زیبا هدایت میکند.
اما آیا ممکن است که انسان از باغ دوم –باغ پیرمرد یا بهشت این دنیایی – اخراج نشود؟آری اما بسیار مشکل است.دست کم برای من که در سالهای آخر دبیرستان همیشه علاقه مند به مطالعه بوده ولی به دلیل فشار دروس امتحانی وقت مطالعه نداشته ام ضرورت بر اخراج از باغ بوده است.من به دلیل محتویات درسی دینی که از مدرسه و رسانه ها گرفته بودم تصور میکردم هر اتفاقی که در جهان می افتد خواست خدا است.یعنی اگر به فرض مثال مصدق سرنگون میشود یا جرج بوش عراق را به گند میکشد همه خواست خدا است.این بود که فکر میکردم هر امری که در زندگی برایم پیش می آید بهترین اتفاقی است که خدا برایم در نظر گرفته است.پس اتفاقات را پذیرا و نسبت به شدائد بیتفاوت شده بودم.اما آشنایی اجتناب ناپذیر من با مکاتب غیر الهی در دوران پس از کنکور که همان میوه های لذتبخش باغ موقتی بودند خواهی نخواهی مرا از این تفکرات جدا میکردند.هرمس هندی یعنی بودا پس از این که همچون من در زیر درخت دانش قرار گرفت توانست حواس خود را متمرکز کند.او هرگز از حالتی که من در سالهای منتهی به تابستان 1383 داشتم خارج نشد و نسبت به وقایع بیتفاوت ماند."مارا" ی شیطان، دختران عشوه گرش را به سراغ بودا فرستاد.ولی آنها در اغوا کردن بودا شکست خوردند درحالیکه در اغوا کردن من کاملا موفق شدند و چقدر به سرعت هم چهره ی دیوی خود را نشان دادند.
حالا پس از گذشت 12سال من با هفت پیکر و داستان ماهان روبرو میشوم تا برایم مشخص شود که تجربه ی من در مقایسه با تجربه ی بودا (هرمس هندی) یک تجربه ی شکست خورده نیست.اگر هرمس هندی در یک دوره ی خاص از عمرش درجا میزند من همچون هرمس مصری به مسیر متعارف ادامه داده ام.فقط اکنون در جای حساسی هستم.من با خدا آشتی کرده ام اما راهی برای ارتباط با طباع تام خود نمی یابم.نظامی که خود انسانی معمولی و این دنیایی است هم راه را نمیداند و تنها بر پایه ی خلاصه ی یک داستان هرمسی میداند که راه نهایی به واسطه ی طباع تام به باغ دوستان شادکام ختم خواهد شد. البته نظامی به اندازه ی ما به اطلاعات جهانی دسترسی نداشت.از این رو شاید در روزگار ما حقیقت در دسترس تر است.امروز شواهد نشان از این دارند که پایان داستان ماهان خود داستانی طولانی است.
در اینجا باید حتما از داستان قرآنی یوسف هم یاد کنیم که بیش از بودا با ماهان شباهت دارد.نامهای یوسف و پدرش یعقوب تلفظ های دیگری از یهوه، و یهوه همان جهوتی(نام دیگر تحوت) است.یعقوب از میان 12پسرش، یوسف و برادر کوچک و عزیزش بنیامین(روح و نیمه ی آسمانیش) را بیش از 10 پسر دیگر(10نمودمادی در زندگی بشر:ده آک یا ده عیب مورد توجه در ده فرمان موسی) دوست دارد.همین 10پسرند که یوسف را به چاه(اوایل بلوغ) می اندازند و یوسف از طریق آن چاه به مصر و خانه ی پرتنعم پوتیفار راه می یابد (مانند ماهان که درون یک چاه، باغ پیرمرد را یافت).اما این دوران گذرای خوشی با دخالت هوی و هوس های زلیخا(همسر پوتیفار و قابل مقایسه با دیوان حوری نمای داستان ماهان) به زندان مصر می انجامد و او مدتها در آنجا میماند.نجات یوسف در این است که تنها او رویای فرعون را میتواند تفسیر کند چون این رویا،سرگذشت خود او است.این رویا داستان 7گاو لاغر را بیان میکند که 7گاو چاق را میخورند.7گاو چاق روزهای اوج گرفتن یوسف را نشان میدهند.او تحوت(ماه) است(گاو به دلیل شاخهایش از قدیم نماد ماه بوده است) و برای معرف انسان بودن،ماه نیمه یعنی شب هفتم را که تعادل بین روشنایی و تاریکی دارد،ملاک قرار میدهد.7شب(7گاو چاق) طول میکشد تا هلال به بدر یا قرص کامل (اوج خود) برسد و پس از این اوج، 7شب انحطاط(7گاو لاغر) داریم تا هلال به مرحله ی قبلی برسد. این همان 7سال خشکسالی پس از 7سال برکت است و در همین ایام است که یوسف (روح)، خانواده یعنی کل وجود خود را از کنعان(کودکی) به مصر (بزرگسالی) منتقل میکند اما فراموش نکنیم که قمر در دومین تعادل خود در شب بیست و یکم ماه،هنوز رو به افول است ، و این روند تا محاق کامل ادامه دارد جایی که بنی اسرائیل(فرزندان یعقوب) به بردگی مصریان درمی آیند.تنها در این شرایط است که ندای یوسف –این بار از حلقوم موسی- مخاطب می یابد.داستان یوسف بیش از داستان بودا آب چشم دارد اما ظاهرا از دید مولانا در دیوان شمس (غزل شماره ی 500) یوسف [درست مثل بودا] این داستان غم انگیز را با بیتفاوتی میگذراند:
در چه طبع تو خیالاتست/یوسفی بی خیال در چه نیست
صحنه ی بسیار مهم در داستان یوسف،عریان شدن او است آنگاه که مورد هجوم شهوت زلیخا قرار میگیرد و پیراهنش پاره میشود.این جا (یعنی امتحان شدن با افسون مادیات) همان جایی است که نقطه ضعف های انسان عریان میشوند.این عریانی شبیه عریانی آدم است آنگاه که به افسون حوا،میوه ی درخت دانش را میخورد.تدقیقی در نگاه مولانا (در مثنوی) به داستان آدم نشان خواهد داد که برداشت ما از باغ درون صحرا در داستان ماهان در 7پیکر درست بوده است.
لباس آدم
در بخش 43 دفتر پنجم مثنوی، ابلیس از خدا دام هایی برای از راه به در بردن آدم تقاضا می کند. خدا به جواب تقاضای او، در و ثروت و گله های اسب، غذاها و نوشیدنی های لذیذ، جامه های فاخر و ... را ارائه می کند اما هیچ کدام ابلیس را راضی نمی کند. وقتی خمر و موسیقی از سوی خدا وارد شد، شیطان نیم شاد می شود و سرانجام با داده شدن «خوبی زیبایی زنان»، «صفای عارض دلبران»، «رو و خال و ابرو و لب چون عقیق» و دیگر زیبایی های برانگیزنده ی شهوت شیطان به رقص می افتد.
مولانا بعد از این داستان در بخش 44، داستان اخراج آدم از بهشت را عنوان می کند که اگر آن را و بخش 45 را با هم جمع آوریم، می بینیم که کاملا با بخش 44 مربوط و کامل کننده ی فلسفه ای مخصوصند. آدم شکایت می کند:
گفت آوه بعد هستی نیستی؟/ گفت جرمت این که افزون زیستی
جبرئیلش می کشاند موکشان/ که برو زین خلد و از جوق خوشان
گفت بعد از عز، این اذلال چیست/ گفت آن داد و اینت داوری است
جبرئیلا سجده می کردی به جان/ چون کنون می رانیم تو از جنان
حله می پرد ز من در امتحان/ همچو برگ از نخل در فصل خزان
در این بیت اخیر، آدم از دست دادن حله (لباس زیبا و نو) در امتحان الهی را به خزان درخت تشبیه می کند. مصرع اول بی شک مرتبط با عریان شدن آدم هنگام خوردن از میوه ی ممنوعه است. تشبیه آن به عریان شدن درخت در مصرع دوم با توجه به این که ابیات بعدی، در بردارنده ی شکایت از دست دادن زیبایی های جوانی در اثر بالا رفتن سن است، بسیار جالب است.
با این توضیح، بیایید نگاهی به بخش 45 بیندازیم:
لیک اگر باشد طبیبش نورحق/ نیست از پیری و تب نقصان و دق
سستی او هست چون مستی مست/ کاندر آن سستیش رشک رستمست
گر بمیرد استخوانش غرق ذوق/ ذره ذره در شعاع نور شوق
وآنکه آنش نیست باغ بی ثمر/ که خزانش می کند زیر و زبر
گل نماند خارها ماند سیاه / زرد و بی مغز آمده چون تل کاه
تا چه زلت کرد آن باغ ای خدا/ که ازو این حله ها گردد جدا
خویشتن را دید و دید خویشتن/ زهر قتالست هین ای ممتحن
همانطور که می بینید، در اینجا انسان مستقیما باغ خوانده و همزمان از جدا شدن حله ها صحبت می شود. سپس گفته می شود که دیدن خویشتن سبب از دست دادن لباس ها می شود. باید توجه داشته باشید که آدم و حوا تا وقتی از درخت دانش نخورده بودند، متوجه عریانی خود نبودند و لباس آنها همین بی توجهی بود. درست مثل بچه ها که از لخت شدن چندان نگران نیستند اما با بلوغ همزمان با آگاه شدن به توانایی خود، نسبت به لختی تحریک می شوند و از آن واهمه پیدا می کنند. بلوغ چهره ی انسان را تغییر می دهد و اسباب تفاوت دو جنس می شود در حالی که پیش از بلوغ، انسان ها به صورت مثالی خود نزدیک ترند. غرور و خودبینی ناشی از بلوغ به منزله ی کفران نعمتی است که سبب از دست دادن نعمت می شود و این در ادامه عنوان شده است:
شاهدی کز عشق او عالم گریست/عالمش می راند از خود جرم چیست
جرم آنکه زیور عاریه بست/ کرد دعوی کاین حلل مال من است.
پس در نوجوانی (آغاز بلوغ) انسان، شاهد (زیباروی) ای است که جهان به او غبطه میورد. اما چون به زیبایی خود مغرور و کرایه ای بودن آن حلل (لباس ها) را منکر می شود، باید آن را از دست بدهد تا متوجه حقیقت گیتی بشود:
واستانیم آن که تا داند یقین/خرمن آنها است خوبان دانه چین
تا بداند کان حلل عاریه بود/پرتوی بود آن ز خورشید وجود
آن جمال و قدرت و فضل و هنر/ ز آفتاب حسن کرد این سو سفر
باز می گردند چون استارها/ نور آن خورشید از این دیوارها
پرتو خورشید شد واجایگاه/ ماند هر دیوار تاریک و سیاه
آنک کرد او در رخ خوبانت دنگ/ نور خورشید است از شیشه ی سه رنگ
شیشه های رنگ رنگ آن نور را/ می نماید این چنین رنگین به ما
چون نماند شیشه های رنگ رنگ/ نور بی رنگت کند آنگاه دنگ
خوی کن بی شیشه دیدن نور را/ تا چو شیشه بشکند نبود عمی
معنای این ابیات کاملا روشن است: زیبایی های دوره ی نوجوانی تنها بازتابی از زیبایی بزرگتر هستند که همچون نور خورشید (شمس تبریزی مولانا) که در شیشه های رنگی دیده می شوند، در جوانان زیبارو کالبد می پذیرد و ما باید یاد بگیریم که نور را بدون شیشه ببینیم تا وقتی شیشه شکست (جوانی و زیبایی تباه شد) عمی (کور) نباشیم. مسئله ی چشمگیر این که مولانا در نام بردن از لباس بهشتی از اصطلاح «حُله» استفاده می کند که با واژه های حوله و حریر همریشه است.در قرآن (سوره دهر، آیه 21) لباس بهشتی از حریر توصیف شده است.با این توضیح، جواب اولیه ی جمله ی اعتراضی آدم را می شود دوباره مرور کرد.
گفت آوه بعد هستی نیستی؟
گفت جرمت این که افزون زیستی
جرم ما در از دست دادن حله ها این است که بیش از حد زندگی کردیم و روح کودکانه ی خود را فراموش کردیم یعنی بالغ شدیم و این به خاطر خوردن از میوه ی درخت دانشی بود که به طوفان و از بین رفتن یک دنیا تشبیه شده است:
«آدم ز چه عریان شد؟ دنیا ز چه ویران شد؟
چون بود که طوفان شد؟ ز استیزه ی که با مه »
(دیوان شمس، غزل: شماره ی 2300).
تنها، کسی از این طوفان ایمن است که از میوه نخورده و چندان بین پیر و جوان و زن و مرد و موجودات جهان تفاوت نگذارد وبدین طریق از بهشت اخراج نشود. اما انسان توبه کرده می تواند به بهشت برگردد.
این برگشت اصلا کار راحتی نیست. چون باید ابتدا در ذهن خود روشن کرده باشید که چگونه می توان بین موجودات فرق نگذاشت و این دو فقره از «هشت نه» معروف هندیان که «هیچ چیز به هیچ چیز شبیه نیست و هیچ چیز با هیچ چیز تفاوت ندارد» چگونه باید تفسیر شود.
بگذارید با ذکر مثالی موضوع را باز کنم: ما در فارسی وقتی کسی ترشرو است، به او می گوییم عبوس. عبوس در عربی به معنی شیر (درنده) است. یعنی شخص در این لحظه ی بخصوص در عصبانی بودن به شیر شبیه است. همین شخص در لحظات دیگری ممکن است به مار، روباه، میمون، پرنده، نیلوفر آبی، درخت سرو؛ کوه، رودخانه، طوفان، نسیم، موج دریا، شکوفه های بهاری و ... شبیه شود. یعنی شخصیت ثابتی ندارد. بسته به شرایط می تواند جاهل یا عاقل، مهربان یا خشن، و افسرده یا شادمان باشد و در هر کدام از این لحظات به یکی از عناصر طبیعت با صفتی که اسطوره و نه واقعیت به آن عنصر می دهد، شبیه شود. در این میان برخی از انسانها با صفت بخصوصی بیشتر می زیند. از این رو است که فی المثل آنها را شیر دل یا روباه صفت می خوانیم ولی این به معنی این که همیشه با این صفت می زیند نیست چون حتی خود همان موجودات طبیعت هم همیشه همان صفت را ندارند. یک شیر در آن لحظه که با غرش خود حیوانات ضعیف تر را می ترساند، همان شیری است که همه می شناسیم، اما آن موقع که از مقابل فیل می گریزد، بیشتر به موش شبیه است. این است که هیچ چیز شبیه هیچ چیز نیست و هیچ چیز با هیچ چیز تفاوت ندارد.
واضعان "هشت نه" احتمالا انسانهای زاهدمسلکی بوده اند.از این رو نگاهشان به گیتی بسیار شبیه نگاه داستانسرایان هرمسی بوده که آدمیان اطراف خود را دیوان خارکن میدیده اند.اما نظر من را بخواهید باید این دیدگاه تعدیل شود چون اساسا من شک دارم که بین نگرش های زاهد و استثمارگر در برخورد با گیتی چندان تفاوتی وجود داشته باشد.
اگر در مثال بیابان هفت پیکر تغییراتی ایجاد کنیم اشتراک فکر چنین انسانهایی قابل درک میشود: ما در ابتدا همه مان در داخل باغ پدر یا خدا هستیم.پدر که از مفتخوری ما خسته شده ما را به بیرون یعنی این دنیا میفرستد تا کمی تجربه کسب کنیم.این اتفاق به میل ما نبوده و طبیعتا با انتظار بازگشت توام است.زاهد و استثمارگر هر دو در این مسیر عقیده ی واحدی دارند: «این دنیا به پشیزی نمی ارزد» اما عکس العمل متفاوتی به نمایش میگذارند.استثمارگر که از بودن در دنیای فانی احساس رضایت نمیکند همه چیز را قربانی خواست خود میکند و یک "جی تی ای" به تمام معنی در خیابان زمین به راه می اندازد.برای زرنگی کردن،تا جایی که بتواند درختهای میوه ی خیابان را از محصول خالی و اطمینان حاصل میکند که کمتر چیزی برای دیگر مسافران باقی بماند و حتی درختها را از سر تفریح و یا برای فروش الوار خرد میکند.هرکسی را که مزاحم خود ببیند از بین میبرد یا ناتوان میکند و دنیا را به منظور جابازشدن برای خودش به خاک و خون میکشد چون بودن هیچ کس در خیابان ارزشی ندارد بهتر است هرچه زودتر همه روانه ی باغ شوند.البته پدر با دوربینهایی که در خیابان نصب کرده او را میبیند و وقتی بازگردد پدر گوشش را میپیچاند.زاهد برعکس او تماما حواسش به باغی است که از آن آمده و اعتنایی به هیچ چیزی در این دنیا ندارد.در کنار این دو ولی کس دیگری هم هست که دوست دارد بودنش در این خیابان بیهوده نبوده باشد.او مردم دیگر را نه به چشم دیوانی خارکن بلکه مسافرانی همچون خودش میداند.پس در ازای درختان از بین رفته نهالی میگیرد و میکارد بلکه این نهال رشد کند و بالنده شود و در دراز مدت سایه ای بر کسی بیفکند یا میوه هایش کسی را سیر کند.قبلا امکان خراب شدن اینجور نهالها توسط استثمارگر زیاد بود اما حالا مسافران به موقع و تا جایی که بتوانند برای حفظشان تلاش میکنند.
آیا ممکن است بشود در این خیابان داغان شده توسط استثمارگران فقط هواخوری کرد و لذت برد؟آری ممکن است اما برای این کار باید خیلی خوشبین باشید.برای این که روشن شود منظورم از خوشبینی چیست، مجبورم به مثالی از اشو که درباره ی مسائل جنسی به کار برده بود رجوع کنم.او سکس را به عنوان یک لذت مادی به کود حیوانی تشبیه کرده بود که اگر در باغ کاشته شود سبب رشد گلها و گیاهان میشود و بوی بد آن به عطر خوش گل تبدیل میشود(یعنی جنسیت در مسیر درک خدا به کار رود) اما اگر این کود را در جلو درب خانه تلنبار کنید پس از مدتی همه از جلو خانه تان رمیده میشوند.به نظر من این مثال درباره ی همه ی لذتهای دنیوی صادق است.بیشمار مجموعه لذتها بیشمار نقطه ی روی محیط دایره را برای بیشمار انسان گذشته و حال و آینده ی جهان تشکیل میدهند ولی مرکز دایره یکی یعنی خدا است و هر انسانی باید مسیر شعاع را از محیط تا مرکز دنبال کند.اما دنیای ما خیابانی است که مدفوع در سطح آن پخش شده و از یک سو به ما میگویند نجس است و به آن دست نزنید و از سوی دیگر میگویند به آن بی اعتنا باشید.فقط انسان خوشقلبی که از نجس شدن دستش اکراه ندارد است که تلاش خود را در روبیدن خیابان و رسیدن کودها به درختان به کار میگیرد و چنین کسی مسلما آن زاهد کذایی نیست چون او حتی درختان را هم کثیف و بیفایده میبیند.پس مشکل انسانها و این که آنها تاکنون به بیراهه رفته اند در این است که آنها عمدتا قدر مدت زمانی را که در دنیا بوده اند ندانسته اند و فقط وقت تلف کرده اند چون نمیدانسته اند چگونه باید تجربه کنند.من همه ی کسانی را که در زندگی به مشکلی همانند من برخورده اند به حضرت مولانا ارجاع میدهم جایی در اوایل دفتر دوم مثنوی که وضعیت آدم را پس از خوردن گندم و رانده شدن از عدن وصف میکند:
همچو دیو از وی فرشته میگریخت/بهر نانی چند آب چشم ریخت
گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود/لیک آن مو در دو دیده رسته بود
بود آدم دیده ی نور قدیم/موی در دیده بود کوه عظیم
اگر گناهی به قد مویی ما را اذیت میکند اشکال از دیده ی کوچک ما است.باید دید خود را وسعت بخشیم و برای این کار لازم است که به خصوصیت دوره ی کودکی بازگشته و هیچ انتظاری از آنچه در لحظه ی بعدی برایمان رخ خواهد داد نداشته باشیم.به این فکر کنیم که ما در کودکی هم به معشوق آسمانی خود نمی اندیشیدیم.ما جبرگرایی را برای جامعه برنمیتابیم اما لازم است درباره ی خود پذیرای لحظه باشیم و بهترین خوشیها وقتی بروز میکنند که پیشداوری درخصوص آنها نداشته باشیم:
جدا شد یار دیرینت کنون تنها نشین ای شمع/که حکم آسمان اینست اگر سازی و گر سوزی
(غزلیات حافظ:غزل شماره ی 454)

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد: