نویسنده: پویا جفاکش

چند وقت پیش،کسی میزگردی را در شبکه ی افق از طریق موبایل به من نشان داد که صادق زیباکلام هم در آن حضور داشت.در آنجا یکی از حضار بیان کرده بود که محمدعلی فروغی به رضاشاه انتقاد داشت که با تاسیس فرهنگستان و از زبان برداشتن واژه های ترکی-مغولی و بخصوص عربی، امکان مطالعه ی آثار گرانقدر کلاسیک فارسی چون حافظ و سعدی و مولانا را از ایرانیان سلب خواهد کرد و زیباکلام هم در جواب گفته بود میتواند رضاشاه سکولار را در این زمینه درک کند ولی اینکه دکتر حداد عادل مسلمان،کار همان فرهنگستان رضاشاه را به پیش میبرد، برایش معما است.

نمیدانم انتقاد فروغی به رضاشاه چقدر صحت دارد اما حضور فروغی در میان ملازمان رضاشاه کمی عجیب به نظر میرسد.رضاشاه سرخود، فرهنگستان را ایجاد نکرد، او این کار را به توصیه ی غربگرایان مواجب بگیر استعمار انجام داد چون اگرچه خود فرد کمسوادی بود به آدم های خارج رفته یا با تربیت و تحصیلات غربی اعتماد داشت وگرنه خود رضاشاه به این گونه مسائل ناسیونالیستی وارد نبود و حتی نام تمام فرزندانش را نام های عربی و و حتی مذهبی انتخاب کرد.فروغی یک شخص غربی مآب و حتی فراماسون بود ولی مهمترین کارها را در معرفی ادبیات فارسی انجام داد. پروژه ی او در این زمینه تنها یک پیشزمینه بود برای آنچه قرار بود برای دورانی بحرانی مثل دوران ما که محصول مستقیم بریده شدنمان از فرهنگ قدیم توسط رضاشاه و پسرش است ، از آستین بیرون آورده شود.

توضیح این که پهلوی ها فرهنگ ما را نابود کردند و از آن فقط یک قبر جعلی کورش، یک تخت جمشید جعلی، یک شاهنامه ی تکه پاره شده ی فردوسی، یک حافظ دمدمی مزاج، یک تشکیلات پرحرف و حدیث پشت نام مقبره ی امام رضا، و یک حوزه ی علمیه ی قم به جای نهادند و وقتی جمهوری اسلامی از راه رسید به همینها چسبید چون مسئولینش ندانستند و یا شاید نخواستند دیگران بدانند بدون اینها چه چیزی برای هویتیابی وجود دارد پس به روند نابودی گذشته ی فرهنگی ایران ادامه دادند.اگر هم جایی صدایشان در اعتراض به این وضع درآمد فقط از سر سیاست بود؛ چنانکه دستگاه احمدینژاد در دوره ی خاتمی به تخریب قصر شیخ خزعل اعتراض کردند ولی خود در در دوره ی ریاست جمهوری احمدینژاد، به اعتراضات به تخریب محلات تاریخی شیراز مربوط به دوره های مغول تا زندیه وقعی ننهادند و شگفت این که فیلمهایی که از این محلات وجود دارند و اکنون ارزشی دوچندان یافته اند در دوره ی پهلوی گرفته شده اند.

حالا در این کوران بی هویتی، پروژه ی فروغی این بار تحت عنوان آنچه دکتر عباس میلانی از آن به رنسانس ایرانی تعبیر میکند زنده میشود.میلانی از یک رنسانس هزار ساله و از زمانی سخن میگوید که ایرانیها زبان فارسی را جانشین زبان عربی کردند و مسائل غیراسلامی و حتی ضداسلامی را به فارسی دری جار زدند؛ درست مثل بنیانگذاران رنسانس اروپا که به واقع علیه مسیحیت طغیان کردند و آنطور که میلانی به اغراق بیان میکند همین باعث پیشرفت اروپا شد.

آنچه فروغی و پیروانش دنبال کرده اند خط فکری مدل تاریخی اسکالیگر است.بیشتر ما نمیدانیم که مدل اسکالیگر تنها یکی از مدلهای تاریخی است چون در ایران تمام کتابهای دانشگاهی تاریخی که ترجمه یا نوشته میشوند از مدل اسکالیگری هستند و حتی منتقدان ظاهری آن مانند پرنیان حامد و ناصر پورپیرار تنها بخشی از اسکالیگر را علیه بخش دیگری از این تاریخ متناقض و به نفع پان های قومی که هیچ یک به حق نیستند برجسته کرده اند.ویژگی مدل اسکالیگر انگلیسی که عمدتا در روسیه، آلمان و اخیرا فرانسه به چالش کشیده شده تکیه اش بر همین رنسانس یا بازگشت به گذشته ی ادعایی اروپا است که در ایتالیا رقم خورد و جالب این که در خود ایتالیا به هیچ جایی هم ختم نشد.رنسانس ایتالیا از کتاب های به اصطلاح یونانی-رومی که بین قرون 13 و 15 میلادی به طرز غریبی و پشت سر هم از زمین روییدند نیرو میگرفت. اسکالیگر این تواریخ را اگرچه از همان ابتدا از نظر اصالت مورد تردید بودند به محور کرونولوژی خود بدل نمود و البته این حتی تنها مدل انگلیسی موجود هم نبود،اسحاق نیوتن هم یک کرونولوژی وابسته به تاریخنویسی یهودی-مسیحی ارائه داده بود؛اما کرونولوژی اسکالیگر به خاطر ویژگی اروپامحورش مورد توجه استعمار بریتانیا قرار گرفت و تاریخ جهان بر اساس آن تبیین شد.باید توجه داشت که تمام نسخ موجود از متون اسلامی مربوط به پس از رنسانس اروپا و مقارن استعمارند.وابستگی این متون به متون پیشین اروپایی در دوران افول تمدن اسلامی و اوج دین به دنیافروشی نخبگان سیاسی و فرهنگی آن قابل بررسی است.ما در اینجا فقط این رویه را درباره ی پرشیا یا ایران میسنجیم تا ببینیم یک اتفاق یعنی نام گرفتن قلمروی بزرگ پس از سالها تنها به مملکت قاجار، محلی که رضاشاه در آن به قدرت رسید چطور مورد سوء استفاده قرار گرفته است.

در متون یونانی-رومی، نام "پرس" یا پرشیا زیاد به چشم میخورد.آنجا مظهر واقعی شرق و در ضدیت با یونان و روم است اما نور فرهنگ و تمدن از آنجا به یونان و غرب میتابد.پرشیا محدوده ی وسیعی شمل بخشی از آسیای مرکزی،ایران کنونی، بین النهرین و گاهی حتی مصر را دربرمیگیرد اما نام آن نشان میدهد جاعلان این آثار بر تاریخ خاورنزدیک در ورای جنگهای پارس(ایران ساسانی) و روم واقف نبوده و از این رو قوم حاکم بر قلمرو ساسانی یعنی پارسیان جلوه ی خاصی در این متون دارند درحالیکه بخش اعظم این قلمرو شامل جمعیت آرامی زبان و عرب منطقه ی حاصلخیز بین النهرین و نه مناطق خشک و کوهستانی ایران حالیه که در غرب در دوران سلسله های صفوی تا قاجار پرشیا خوانده میشد بودند و همین جمعیت اکثرا سامی زبان در استقبال ایران ساسانی از عربهای مسلمان مسئول است.

بعدها در قرن19 و به دنبال افزایش حفاری های باستانشناسی در بین النهرین که خود محصول غور در اندک منابع اصیل به دست آمده از شرق اسلامی بود (باستانشناسی خاورنزدیک تا پیش از دهه ی 1930 کاملا در چنگال بنگاه های سیاسی قرار نگرفته بود شاید چون در اوایل معلوم نبود دقیقا از داخلش چه قرار است بیرون بیاید) آن منطقه به عنوان موثرترین فرهنگ در آسیای غربی شناخته شد و حتی نظریه ای به نام " پان بابیلونیسم " شکل گرفت که بر اساس آن تمام فرهنگها و مکاتب قدیمی بشری –از جمله یهودیت و مسیحیت- از بین النهرین و مرکز آن بابل مشتق شده اند.این نظریه که با مرگ آخرین متخصص مطرح آشورشناسی یعنی "هوگو وینکلر" موقتا فراموش شد بعدا توسط ستاره شناس،ریاضیدان و آشورشناس آلمانی franz xaver kugler مجددا زنده شد و اکنون به صورت ملایمی در برخی مجامع علمی غرب پذیرفته شده اما در ایران جز تا حدودی در آثار مرحوم دکتر مهرداد بهار و بعضی شاگردانشان نفوذ آن دیده نمیشود و ما ایرانی ها هنوز در پرشیای متون یونانی-رومی که در آن قدمت هیچ کدام از ایالتها مشخص نیست به سر میبریم.چنانکه وقتی اسم babel را پیش یک ایرانی میبری، در درجه ی اول فکر میکند آن همان babol (که در دوره ی قاجار "انبار" نامیده میشد) در مازندران است و حتی به ذهنش هم خطور نمیکند که کشور بیچاره ی عراق ممکن است زمانی تمدنی بزرگ داشته و یا پایتخت ایران (ساسانی) بوده باشد.

در مغربزمین هم در قرون وسطی اوضاع بهتر نبوده است.اگرچه در سفرپیدایش و در افسانه ی برج بابل،عنوان شده که تمام مردم جهان نخست در بابل میزیستند،ولی کسی دقیقا نمیدانست این بابل کجا است.آناتولی فومنکو در:

“history:fiction or science”:v1:delmave publishing:p42-44

بعضی از نظرات عنوان شده در آن دوران را بیان میکند که خلاصه ی آن بدین شرح است:

«کتاب "اسکندریه ی صربی"، محل بابل را در مصر قرار میدهد و میگوید اسکندر در آنجا مرد.بابل گاه نام یونانی محلی دانسته شده که هرم بزرگ (برج بابل؟) در آن قرار دارد و گاه برای نامیدن قاهره به کار رفته است.اوزیبیوس نوشته است شهر رم، بابل نامیده میشد.ولی تاریخدانان بیزانسی اغلب بابل را برابر بغداد میدانستند.michael pselius در قرن 11 میلادی از بابل به عنوان شهری که وجود دارد و تخریب نشده است یاد میکرد...»

نام علوم کلدانی و حکومت کلدانیان بر بابل بر سر زبانها بود ولی محل اصلی آنها نامشخص بود چنانکه در جغرافیای استرابون، کلدانیان در "طربزون" در شمال ترکیه میزیند که پیش از مسیحیت از پایگاه های پرستش میترا بود و به نظر من، شاید رازورانه بودن کیش میترا که وجه اشتراک آن با علوم موسوم به کلدانی است باعث این اشتباه شده باشد.به هرحال، واضح است که نویسندگان متون یونانی-رومی، اگرچه کتب خود را بر پایه ی برخی اطلاعات واقعی نوشته اند ولی هیچ تصوری از قدمت تمدن در زمان خود نداشته اند.تنها چیزی که برای آنها روشن بود این بود که علوم یونانی از طریق همین مردم شرقی که معلم تمدن به اعراب بیابانگرد بوده اند به غرب رسیده است و آنها ورود علوم یونانی به پرشیا را به فتوحات اسکندر نسبت میدادند.همانطور که گفتیم یونانی گری اساس اسکالیگر است.نتیجه این که در مدل اسکالیگری، اسلام به خودی خود هیچ دستاورد مثبتی نداشته و صرفا علوم یونانی و فارسی را به صورت لوث شده به امروز رسانده که همان آثار کلاسیک اسلامی هستند که رنسانس ایرانی به آنها منسوب است.حالا میتوانیم بفهمیم که چرا استعمار غرب که منافعش در از بین رفتن اسلام عامل اتحاد مسلمانان بود از اسکالیگر استقبال کرد.آیا وقتی همین جهانبینی را که بطلانش را آزمودیم در متون کلاسیک اسلامی پیدا میکنیم میتوانیم به اصالت آنها بدبین نباشیم؟

این مقدمه کمک میکند تا دریابیم چرا در جامعه ی بیسواد ایران در ابتدای دوره ی پهلوی، رنسانس ایرانی فروغی باید تحت الشعاع مدرنیته ی رضاشاه قرار میگرفت.آن به عنوان یک موضوع جدید صرفا اسما باید وجود میداشت.چون مردم اصولا در هر پدیده ی جدیدی دقیق میشوند و اگر انبوه تازه باسوادان که معمولا عقلشان به چشمشان است در ادبیات هم توسط غربزدگی منحرف نمیشدند زود از این ادبیات متناقض دلزده میشدند و بدتر این که مطالب ضدفرهنگی آنها اگر بدون پیشزمینه به ایرانی مسلمان عرضه میشد، نتیجه ی عکس میداد.در معرفی متونی نیز که واقعا خاستگاه ایرانی داشتند تقلب صورت گرفت.برای این که ببینیم تقلبهای انجام گرفته چقدر هوشمندانه بوده کافی است موارد خیام و حافظ را بررسی کنیم:

بنیاد اصلی رباعیات خیام را گویا کسی نهاده بود که به جبر ستارگان اعتقاد داشت و از این رو ابیات خود را به یک ستاره شناس معروف یعنی خیام نسبت داده بود.معروف است که در قدیم هرکس که اثری از او مورد توجه قرار میگرفت به سرعت از حالت متفکر به حالت پیامبر و دانای به همه چیز درمی آمد و همه عقایدشان را از قول او بیان میکردند.در ایران هنوز هم چنین است به طوری که میبینید در تلگرام کسی جمله ای خداپرستانه و ادبی مینویسد و پایینش امضای صادق هدایت کافر را میگذارد.در آن موقع هم رباعیات منسوب به خیام بالغ بر ده ها هزار بیت بود چون هرکس رباعی ای میسروده به نام خیام منتشر میکرده تا مشهور شود حالا هر ایدئولوژی ای که میخواهد داشته باشد:جبری باشد یا قدری؛کافر باشد یا مذهبی؛عشرتجو باشد یا پرهیزگار...پس چرا کتاب فعلی رباعیات خیام اینقدر کوچک است که میتوان در جیب جایش داد؟اینجا است که میتوان فهمید با یک لباس دانشگاهی و ظاهر شیک چطور میتوان مردم را فریب داد.شما به عنوان یک غربگرا کافی است تمام اشعاری را که مذهبیند جعلی بخوانید و هرچه بدبینانه و جبری و کفرگویانه و فحاشانه و مبلغ فسق و فجور است به نام خیام دانشمند بزرگ جاودانه کنید حتی آنهایی را که کاملا متضاد با همان دانش منسوب به خیام هستند؛مثل این یکی:

نازم به خرابات که اهلش اهل است/چون نیک نظر کنی بدش هم سهل است

از مدرسه برنخاست یک اهل دلی/ویران شود این خرابه دارالجهل است

(این هم خیلی جالب است که دو ادیب برجسته ای که بیش از دیگران این خیام قلابی را جدی گرفته بودند یعنی صادق هدایت و اسامو دازایی، هر دو خودکشی کردند.)

البته شما میتوانید این کار را با خیام بکنید چون پایگاه مردمی ندارد و بیشتر در محافل خصوصی و با کیفیتی شبیه به "سابی"(ابیات ستایشگر شراب در ژاپن) عرضه میشود.اما با حافظ کار سخت تر است.چون بدبختانه لغت حافظ هم به معنی حافظ قرآن است و هم به معنی مشتری دائم اماکن فسق و فجور (و حتی پسران شاهدی که با لباس زنانه برای این مشتریان در اماکن مربوطه میرقصیدند).بنابراین هر دو طیف مذهبی و غیر مذهبی، غزلیاتشان را به نام او میسرایند و برخی حتی از ترکیب دو معنی حافظ برای دمیدن روح صوفیانه به غزلیات استفاده میکنند.همین گستردگی مضمون سبب شده این جمله ورد زبان غربیان شود که در هر خانه ی ایرانی دو کتاب هست:دیوان حافظ و قرآن.تنها راه نجات غربگرا از این که دم خروس حافظ و مواردی مثل او پیدا نشود این است که زبان معیار فارسی با زبان سنتی فرق کند تا اگر مثلا در مورد عنوان شده کسی احساس میکند این حافظ متناقض گوی خیالی را نمیتواند درک کند، فکر کند به خاطر این است که زبان حافظ و دیگر ادبای قدیم را نمیفهمد و از خواندن ادبیات فارسی ناامید شود.

چرا این کار لازم است؟برای این که ایرانی احساس کند استعداد ایرانی بودن را ندارد.در این صورت،برای جبران حقارت خود، تنها کاری که در حق هویت ایرانی خود میتواند بکند این است که عرب و ترک نباشد یعنی همان موضعی که نظریه ی رنسانس ایرانی –حتی در ظواهر گول زنده ای مثل آقای علی اکبر ولایتی-به سعدی و حافظ و فردوسی و دیگران نسبت داده است (به خاطر دارم در سال 1386،آقای ولایتی در برنامه ی دو قدم مانده به صبح در شبکه ی چهار سیما، احتمال شیعه بودن سعدی و خوشحالی او از قتل آخرین خلیفه ی بغداد به دست مغولها را پیش کشیده بود).مثلا در همین زمینه ی جناب حافظ باید گفت تمام محبوبیت او در این بوده بنابرافسانه ها، او حافظ کل قرآن و نظرکرده ی حضرت علی بوده ولی همزمان برای "شاخ نبات" شعر میگفته است (که در روایت بی بی سی فارسی از حافظ، این شاخ نبات جنسیتش به مونث تغییر کرده است).این افسانه ها تا وقتی قبول داشته باشید کمسوادید و چیزی از تاریخ نمیفهمید خطری ندارند.اما به محض این که پایه ی نتیجه گیری های به ظاهر علمی تاریخی آن هم از نوع اسکالیگریش میشوند به این نتیجه گیری ختم خواهند شد:«به عنوان یک ایرانی مسلمان، چقدر خوب است مثل حافظ قرآن را داشته باشیم ولی در کنارش شرابخواره و شاهدباز (که اخیرا به زن باز معنی شده) باشیم تا مثل "امام جمعه" و "قاضی شهر" ریاکار نباشیم»!!!!

چرا ما و همسایگانمان اینقدر راحت با ایگونه هویتسازی ها فریب میخوریم؟به نظرمن پاسخ را محمدعابدالجابری نویسنده ی فقید مراکشی در کتاب "نقد عقل عربی: تکوین عقل عربی" بیان کرده است.وی شیوه ی تعقل اعراب را کل گرا و در تضاد با جزء گرایی علوم مدرن میداند.یک نفر عرب (یا عجم متاثر از عرب) وقتی در مکتبی چیزهای خوبی میبیند تمام آن مکتب را خوب میبیند و حتی بدی هایش را هم میپذیرد یعنی به جزئیات اهمیتی نمیدهد.که نتیجه اش میشود:حشاشین،قزلباش ها،ینی چری ها،وهابیون،جیش المهدی...وقتی هم که بدی های اینها سرخورده اش کرد سراغ یک کلیت دیگر میرود که این کلیت اغلب غرب مدرن است.وقتی که چیزهای خوبی در غرب مدرن و خدمات عمومیش پیدا میکند بازهم همه ی تمدن غرب ازجمله قمار،شراب،فحشا،ماری جوآنا،هالیوود،بازی های کامپیوتری خشن،رانندگی دیوانه وار در خیابان،فحش دادن به زبان انگلیسی و اعمال ضد فرهنگی دیگر را میپذیرد و در همه ی اینها به جز همان چند نکته ی خوب اولی تخصص عجیبی از خود نشان میدهد.چند روز پیش در یک خواروبارفروشی شاهد بودم دختر جوانی با شادی به مغازه دار گفت که «ویسکی» گرفته و قرار است همراه دوستانش سرو کند.پس از رفتن دختر، مغازه دار به خنده گفت: «آخرالزمان شده؟دختره ویسکی گرفته و بلندبلند با افتخار میگوید.»دو روز بعد که این موضوع را با یکی از اطرافیان در میان گذاشتم پاسخ داد: «ویسکی کجا بود؟این روزها مردم به شراب کوچصفهان میگویند ویسکی!»(به یاد حرف یک نفر از اداره ی آگاهی کوچصفهان افتادم که موقعیت کارگاه های مخفی شرابسازی کشف شده در آن شهر را «لجن» توصیف کرد و اضافه کرد آنها در شرابشان مواد مخدر میریختند تا مردم به شراب معتاد شده برای خرید بعدی بازگردند).

اینطوری است که به قول مرحوم شریعتی ما ایرانی ها همه مان یا "املیست" هستیم یا "فکلیست"!چیزی که در ما غایب است تفکر نقادانه است.همه چیز را سیاه و سفید میبینیم.به هر حال در هر مکتبی خوبی ها و بدی ها در کنار هم وجود دارند چون حتی اگر مکتبی از ابتدا هم خوب باشد نمیتواند در طول زمان از دستبرد فرصت طلبانی که از آن خوبی ها سوء استفاده میکنند در امان باشد ولی دلیل نمیشود ما قید آن خوبی ها را هم بزنیم.فکر میکنم موقعیت حساس فعلی ایران در راستی آزمایی نظر من قابل باشد. چون مردم در شرایط سخت یا به فرهنگ خود وابسته میشوند یا به کل علیه آن طغیان میکنند.از یک طرف شاهدیم روزنامه ها از پیدا شدن جسد بچه های مهاجر زباله جمع کن بدون کلیه و قسمتهای تجاری دیگر بدن در اطراف تهران خبر میدهد ولی از طرف دیگر شاهد صحنه های انسانی هم چون کمکهای مردمی به نواحی محروم هستیم.وقتی دوستم رامین را که در شرایط اخیر اخلاقگراتر شده میبینم امیدوار میشوم.یک بار برایم تعریف کرد که در یک خواروبار فروشی خوراکی ای خریده بود و بچه ای که به همراه پدرش در مغازه بود هوس کرد و به پدرش اصرار کرد برای او هم بخرد ولی پدر با شرمندگی دست بچه را گرفت و او را بیرون برد:«بعد از آن با خودم عهد کردم که هرگز وقتی بچه ای در خواروبارفروشی است جلو او خوراکی نخرم».

متاسفانه من احساس میکنم رسانه ها اعم از حکومتی و اجتماعی-از تلگرام و ماهواره گرفته تا روزنامه های سراسری- از "ما" فقط خبر بد منتشر میکنند و این ما گاهی ایران است و گاهی دین اسلام و گاهی اصلا نوع بشر.ظاهرا پذیرفته شده که بین این ها تفاوتی نیست.چرا؟ چون پذیرفته شده که "ما" ی امروز متفاوت با "ما"یی است که هزارسال پیش برای دهن کجی به اسلام ("ما"ی کنونی) با هرزه دری «رنسانس» کرد و این مای رنسانسی در شرایطی که مردم حتی زبان کتابهای امروزی را هم نمیفهمند دیگر برنمیگردد.آیا میتوان باور کرد که آن "جزءنگرها" ی آغاز دوران رضاشاه با عنوان کردن رنسانس ایرانی پیشبینی چنین روزی را نمیکردند؟

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

یلدای سیاسی:تاریخی به درازای شب چله

ملاقات جالب رضاشاه و هرتسفلد (رضاشاه پهلوی معنای نام فامیلش را نمیدانست)

دانلود کتاب "ناسیونالیسم،عرفان و باستانگرایی"