نویسنده: پویا جفاکش

فهرست:

مقدمه:5 - بخش اول: خود گمشده:29 - شبنشینی با دوزخیان:30 - تنبلی ذهنی داروینی:146عقل و غریزه:220آقا زوزی و لولوی کوهستان:284جادوگر سامری:436 بخش دوم: آخرالزمان ایرانی: 480

بخشی از کتاب:

«"کریستیان هفمان" (همکار پروفسور توماس زرن هفمان در دانشگاه هاگن آلمان و همکار علمی آکادمی فرساخت سیاسی شهر توتسینگ) معتقد است علیرغم اهمیتی که پهلوی ها برای کورش در کشور ایجاد کردند، جمهوری اسلامی به کورش مدرنیته که کورش هگل است، نزدیکتر است. کورش هگل، پادشاهی است که فرهنگ ممالک تحت سلطه ی خود را از بین نمیبرد بلکه آنها را به نفع ایدئولوژی سلطنتی خود تغییر میدهد و این، همان امری است که هگل به عنوان کاربرد ابزاری "عرف" (زیتلیخکایت) در حاکم کردن "روح جهان" که همان مدرنیته است، تجویز میکند و عدول چپ های هگلی منجمله مارکسیست ها از آن، سبباستتارش شده است ("وساطت میان سنت و مدرنیته": کریستیان هفمان در گفتگو با حامد صفاریان: "فرهنگ امروز": شماره ی30: مهر1399: ص59). هفمان در کتاب "دیالکتیک مدرنیته" بیش از همه ایران پس از انقلاب را به عنوان یک الگوی موفق مدرن کردن کشور با عرف (به نام اسلامشیعی) مثال می آورد و عنوان میکند که «ایران عصر سلطنت قاجار در پی تاثیرها و دخالت های امپریالیسم (با وام گرفتن سخن هگل درباره ی آلمان زمان خویش) "مدت ها بود که دیگر دولت به شمار نمیرفت". درعوض، در دوران پهلوی میتوان گفت به یک معنی نخستین دولت مدرن ایرانی تاسیس گردید؛ البته دولتی که در هیئت "کلی انتزاعی باقی مانده و هم حقوق شهروندی را سرکوب میکرد و هم هر شکلی از گوناگونی محلی و سنتی دینی را طرد میکرد... این درحالیست که یک مدرنسازی روحی بواقع باید در یک فرایند فرساخت شکل میگرفت که در آن بنیان های مدرنیته –اندیشه ی آزادی سوبژکتیو- با سنت های روحی خودداشته وساطت می یافت."» (همان: ص58) «اما نظرگاه دیگر، اسلام را بسی فراتر از هسته ی صرفا الهیاتی آن، و چونان یک نظام دینی میداند که همیشه به روی انواع مختلف تحقق های متنوع تاریخی خود گشوده بوده است و خواهدبود. مثلا کسی مانند "صادق جلال العظم" استدلال میکند که اسلام دقیقا به همین دلیل، از اساس با دموکراسی و مدرنیته وساطت یافتنی است.» (همان: ص56) همین زمینه، سبب شد تا پروژه ی اعتراضی مقابل پهلوی ها به قول معروف «آنچه خود داشت» و بازگشت به خویشتن باشد و درحالیکه کباده ی سنت خواهی میکشد، سنتی را معرفی کند که بواقع اصلا سنت نبود و تماما مدرنیته بود و از عرف که در اینجا سنت نامیده شده، استفاده ی ابزاری میکند و انقلاب 1979 هم با همین پروژه همخوانی نمود و فقط یک انقلاب اسلامی میتوانست ایران را مدرن و غربی کند بخصوص که حکومت متعاقبش بیش از دیکتاتوری پهلوی به "سلطنت مشروطه" که در نظام هگلی، واسطه ی استفاده ی ابزاری از عرف در مدرنیزاسیون است، شبیه بود. با این که این نوع "بازگشت به خویشتن" ناسرراست، مشابه هایی در رمانتیسم آلمانی و انگلیسی هم داشت، اما موفق ترین از نوع خود در دنیا بوده و باید الگوی جهان اسلام باشد. هرچند چون اسلام در تمام ممالکی که وجود دارد، جلوه های گوناگون و حتی متضاد یافته است، هر کشور اسلامی ای، باید انقلاب اسلامی خاص خود را داشته باشد. (همان: ص54) نظریه ی هفمان نشان میدهد چرا ما ایرانی ها وقتی هم که از امریکا ناامید میشویم، مقصر را یک شخص مثل ترامپ میشناسیم و میگوییم سیستم امریکا طرفدار ما است و آن دموکرات هایی که ترامپ را چالش میکنند را قهرمان میبینیم. صفاریان در مقدمه ای که بر گفتگوی فوق و تحت عنوان «ما و دیالکتیک مدرنیته» در مجله ی کذایی نوشته، عنوان کرده که از دید هفمان، تمام دعواهای نامحترمانه ی فلسفی در ایران «پیش و پس از انقلاب» در تاسیس «فرساخت» مناسب در این زمینه نقش داشته اند: «از ضدیت با مدرنیته و هایدگرگرایی فردید گرفته تا بومی گرایی آل احمد، شریعتی و بازرگان؛ نقدهای احسان نراقی و سید حسین نصر بر مدرنیته بر بنیاد گونه ای بومی گرایی و سنتگرایی؛ تلفیق اندیشه های علامه طباطبایی و هانری کربن نزد داریوش شایگان متقدم؛ فراگذشتن ضمنی از بومی گرایی توسط شایگان متاخر؛ هگل گرایی حمید عنایت؛ جدال پوپرگرایی سروش با هایدگرگرایی داوری اردکانی؛ جریان روشنفکری دینی و تلاش های سروش و مجتهد شبستری و دیگران برای ایجاد گونه ای پیوند میان برحی مفاهیم مدرنیته و اسلام شیعی،» و غیره. اثرات اینها فقط آنجاهایی کم شده که جریان غالب مدرنیته که به پیروی از هگل گرایی ناقص فوکویاما و هانتینگتون از اهمیت "عرف" نزد هگل شانه خالی کرده، در غربی کردن ممالک تندروی نموده است. البته هفمان توضیح نمیدهد توفیق ایران نسبت به سایر ممالک از کجا آب خورده، اما ما وقتی همزمانی انقلاب اسلامی ایران با موج جهانی شدن هندوگرایی و بودایی گری از قماش تئوسوفی در دهه های 60 و 70 میلادی را میبینیم، متوجه میشویم که پیروزی یک جریان صدرایی در ایران از واکنش های شرقگرایی مدرن مغربزمین جدا نبوده است. هندوییسم و بودیسم تئوسوفی، مشتق از صدراگرایی تصوف هندی در دوره های بابری و استعمار انگلستان بوده و همین صدراگرایی منشا مکتب تهران یا نیروی پیشبرنده ی فرهنگی ایران دوره ی قاجار محسوب میشود...»

دانلود کتاب « مسیح شرق (کورش، داروین و آخرالزمان ایرانی)»