الیگارشی داروینی: وقتی «تکامل» به جای خدا، مسئول اصلاح ژنتیکی آدمیزاد میشود.
تالیف: پویا جفاکش










بوشمن ها معتقد بودند که زمانی که جهان و موجوداتش آفریده شدند، زرافه از وضع خود شکایت داشت، چون احساس میکرد هیچ فایده ای برای طبیعت ندارد و خلقتش بیهوده بوده است. اما چون قد و قامت زرافه از بقیه ی موجودات بلند تر بود، خالق جهان، او را مامور کرد تا به آسمان بنگرد و مراقب باشد که خورشید در روز و ماه در شب از مسیر خود منحرف نشوند و همه چیز بر سر جای خود باشد و چون این ماموریت به خوبی انجام میشد، خالق جهان، یک نسخه ی آسمانی از زرافه را به صورت صورت فلکی زرافه خلق کرد تا مراقب نظم آسمان باشد و بوشمن ها از طریق آن راه خود را پیدا میکردند و سیتوها کشاورزی خود را با تغییرات آن مطابق میکردند. این صورت فلکی زرافه، همان صورت فلکی است که در اروپا، به نام «صلیب جنوبی» شناخته میشود.:
“THE GIRAFFE AND THE STARS”: NICK GREAVES, ROD CLEMENT: SININHOS.TRAVEL.BLOG
در این داستان، زرافه توقع دارد که فایده ای برای دنیا داشته باشد، چون انتظار آدمیان از نظم زمین این بوده که همه ی موجودات در آن فایده ای داشته باشند. البته نظم زمین بی نقص نیست و به خطر افتادنش آنقدر راحت است که حتی زرافه هم میتواند متوجه آن شود. باید توجه داشته باشیم که تمام گزارش هایی که درباره ی وجود نظم در جهان مادی بوده اند، از چنین تعاریف معمولی ای شروع شده اند.
جرالد مسی مینویسد که از دید باستانیان، نظم گیتی از ابتدا ایدئال انسان نبوده است بطوریکه درحالیکه آدمی از تاریکی وحشت دارد، تاریکی بخشی لاینفک از نظم گیتی است. درحالیکه خورشید به عنوان مسئول روز و ماه به عنوان مسئول شب، هر دو مظاهر نور هستند، اما گردش آنان زمان را میسازد که اختیار آن متعلق به زحل است و زحل به عنوان دورترین ستاره ی شناخته شده از زمین که در عمق تاریکی به سر میبرد، درحالی مظهر تاریکی است که مدیر اصلی خورشید به عنوان درخشان ترین جسم آسمان زمین هم هست. بنابراین حتی تبلور نور در زمین، در ید تاریکی است منجمله وقتی آن را با مابه ازاهای اخلاقیشان در جامعه ی انسانی میسنجیم. این است که میبینیم مثلا سرخپوستان ایروکوئی، به یک خدای منجی اعتقاد داشتند که ازقضا خدای سیفلیس و خود هم مبتلا به سیفلیس بود. این موضوع، فقط از طریق چگونگی امکان ارتباط یک خدای ماورائی با عالَم انسانی قابل توضیح است. یک خدا به عنوان موجودی مرتبط با عوالم کمالات، فقط به واسطه ی انحطاط ممکن است با دنیای زمینی ناقص ما ارتباط بیابد. معمولا این نوع خدایان به دلیل سقوط از آسمان به زمین، با خورشید در حال غروب ارتباط می یابند و البته اغلب خدایان منجی، ویژگی های خورشیدی واضحی دارند. خورشید عامل تغییر جهان زمینی نیز هست. در اعتقادات بسیاری از اقوام، زمین قبل از ظهور خورشید، قلمرو تاریکی و محل زندگی انسان هایی نیم جانور و وحشتناک بود؛ اما در اثر تابش نور خورشید، این موجودات شیطانی، به بقایای تاریکی عقبنشینی کردند. جرالد مسی، این نوع افسانه ها را خاطراتی دور از دورانی که انسان های اولیه چندان تفاوتی با جانوران نداشتند میداند و این خاطرات، هنوز در لایه ای از تاریکی مبهم باقی مانده اند. رودررویی های انسان کنونی عصر روشنایی با گذشته ی حیوانیش، چیزی شبیه نبرد ملت خورشید با ملت تاریکی است، همانطورکه نبرد آریایی ها با داسیوها در اساطیر هندو چنین میگوید. معمولا دربار اشراف خورشیدی تفاوت تمدنی بزرگی در کشور ایجاد میکنند. گاهی فرد خورشیدی تفاوت ظاهری چندانی با مردمی که بر آنها غلبه میکند ندارد همانطورکه افسانه ی ازیریس نشان میدهد؛ گاهی هم همانطورکه در فانتزی های اروپایی دیده میشود، قوم غالب، سفیدپوستانی هستند که خود را در روشن پوستی، به ملت روشنایی، و بقیه ی مردم دنیا را به سبب تیره پوستی، به ملت تاریکی تشبیه میکنند و همانطورکه میدانیم، نژاد سیاه که تیره ترند، اولین انسان ها و در مرز حیوان و انسان شمرده میشدند. خورشید وقتی به جهان زیرین هبوط میکرد، قاضی مردگان میشد و به همین ترتیب، نژاد خورشیدی نیز با هبوط به زمین و تبدیل شدن به انسان های مجسد، قوانین کلی جهان را تعیین میکردند. یهوه خدای یهودیان نیز موسوم به "دایان نیسی" یعنی قاضی مردمان بود، نامی که یادآور دیونیسوس خدای خورشیدی یونانی است که به یک روایت توسط تیتان ها خورده شد و از ترکیب نور او با جسد تیتان ها انسان به وجود آمد. چون انسان ردی از نور در خود دارد، باید به قوانین خدای خورشید تن دهد و در غیر این صورت، با بیماری مجازات خواهد شد. جذام، یکی از پررنگ ترین کابوس ها در چنین زمینه ای بوده است. دیودوروس سیسیلی نوشته است که یونانیان، جذام را مجازاتی از سوی آپولو خدای خورشید میشمردند. مصری های باستان و زرتشتی ها هم جذام را نتیجه ی خشم خورشید از اشخاص میشمردند. خرافه ای از اروپای قدیم میگوید که جذام در اثر نوشیدن شیر خوک پدید آمد. خوک، نسخه ی زمینی اسب آبی از مظاهر شیطان در مذاهب پیشینیان بخصوص مصریان است. اسب آبی، تجسم ماده شیطانی به نام "رِریت" بود که در نام، همان لیلیت، ماده جن مکلف به گرفتار کردن مردان به خیالات شهوانی است. احتمالا برای ایروکوئی ها سیفلیس خیلی بیشتر از جذام، به عذابی که در اثر شهوترانی پدید بیاید، نزدیک بوده است. اما این شهوترانی، شکل خاص شده از یک رابطه ی کیهانی عمیق تر بوده است؛ رابطه ای بین آسمان و زمین که به سقوط نور در قلمرو تاریکی انجامید. در این رابطه، ما هم داستان سقوط آدم از بهشت در اثر سرسپردگی به حوا را داریم و هم داستان فرود آمدن گروهی از فرشتگان موسوم به ناظران به زمین برای هوسرانی با زنان زمینی را که به پیدایش نژاد گناهکاران انجامید. یک افسانه ی بودایی مشابه، درباره ی تینگیری ها یا آسمانیان سخن میگوید که در طبقه ی هفتم آسمان ساکن بودند و در اثر خوردن از یک گیاه ممنوعه، بیشتر نیروهای ماوراء الطبیعی خود را از دست دادند و همزمان دست به انواع گناهان آلودند و بدین سبب، به زمین تبعید شدند؛ ترکیبی از میوه ی ممنوعه ی آدم و حوا و کوچ دسته جمعی ناظران به زمین. رهبران ناظران، هفت فرشته بودند که قابل تطبیقند با هفت جن دوزخ در اساطیر اکدی، و همچنین مابه ازاهایشان در مسیحیت یعنی 7شیطان مسئول 7گناه که در آخرالزمان توسط 7فرشته ی مقرب سرنگون میشوند. شاید اشکال بینابینی اولیه شان (قبل از ایجاد ثبات در تفکر مسیحی)، ائون ها یا هفت رهبر آرخون ها در روایات غنوصی باشند. آرخون ها –ازجمله خود یهوه- که اجنه ی دشمن انسانند، موجوداتی انگلی هستند که انسان ها را اسیر هوس های خودشان میکنند. آنها روح ندارند، چون از جنس مادرشان سوفیا هستند و نه پدرشان خدا. این ارتباط با یک نظریه ی هرمسی گسترده دارد که مطابق آن، روح از جنس نور و نرینه است و جسم از جنس تاریکی و مادینه. اساس دنیای مادی بر تاریکی است و از جسم مند شدن الهه ی آب های هاویه در دب اکبر که مادر قطب شمال یا محور جهان است به وجود آمده است. میتوان این جسم مند شدن الهه ی آبگون را با جدا شدن اسب آبی از آب برای چرا در خشکی در تاریکی شب مقایسه کرد، چون از دید مصریان، اسب آبی جانور دب اکبر است و البته قطب شمال نیز قلمرو تاریکی است. هفت پسر سوفیا نیز هفت ستاره ی دب اکبرند که به آن، شکل میدهند. آنها جزیره ای را در دریای آسمانی به وجود آورده اند که میتواند برابر با کشتی 7کبیری که بنیانگذاران تمدن در زمین به روایت فنیقی هایند هم باشد. پوزانیاس نوشته است که در روم، یکی از نام های ونوس (الهه ی شهوات)، «کبیرا» ی عروس بوده است، چون او را مادر کبیری ها میشمردند. 7ستاره همچنان مانند مادرشان از جنس آب بودند و میتوانستند به 7رود تشبیه شوند. مسی حدس میزند سرزمین افسانه ای "هپت هندو" به معنی 7رود در اساطیر زرتشتی، ابتدائا نام دیگری برای ائیرینه وئجه سرزمین افسانه ای آریاها بوده است که بهشتی بوده که زمستان آن را تباه کرد و ظاهرا نخست در محل قطب شمال قرار داشته است. مصریان نیز با تقسیم کردن سرزمین خود با شاخه های رود نیل به صورت هفت ناحیه موسوم به هپتانومیس، این بهشت را در خود بومی کردند. تصور میشد رود نیل از آب های بهشت ریشه گرفته است. برای همین، مصریان، به خاستگاه رود نیل، خنتو میگفتند که شکل قبطی کلمه ی عربی "جنّت" به معنی باغ است که برای بهشت هم به کار میرود. از نام خنتو، نام اوگاندا را داریم که خاستگاه مهمترین شاخه ی رود نیل است. خنتو تلفظ دیگر "هندو" به معنی رود هم هست و میدانیم که افریقای سیاه را زیاد به نام «هند» میخواندند، چون خاستگاه نیل در آن بود. شاخه ی دوم رود نیل از کوهی به نام "تانگا" در سودان فرود می آید. به طرز عجیبی، "تانگا" در زبان های افریقایی، به تواتر به معنی ران است. این هم مرتبط است با افسانه ای که میگوید دب اکبر از ران پای گاو صورت فلکی ثور پدید آمده است. اتفاقا در افریقا دریاچه ای بزرگ به نام "تانگانیکا" به معنی آب های تانگا داریم که ظاهرا ارتباطش با ران، ناشی از ارتباط دب اکبر با انبوه آب های بی سر و ته است. همانطورکه آب نمیتواند شکل خوبی به اجسام بدهد، در افسانه های غنوصیان نیز قبل از ظهور مردان، زنان نمیتوانند فرزندی تولید کنند که شکل بگیرد و فرزندان حاصله مثل کرم بر زمین میخزیدند. این هم ظاهرا با تشبیه اجنه و شیاطین به مار مرتبط است و قطعا به وجود آمدن ائون ها از سوفیا را مد نظر دارد. البته از دید اعراب، جن ها قبل از انسان ها بر زمین حکومت میکردند گویی که آنها هم با گروه قبلی انسان ها مرتبطند. اجنه معمولا ترکیب هایی از انسان و حیوان دارند. در اساطیر زرتشتی آمده است که قبل از انسان اهورایی، 7نژاد از انسان های نیمه جانور، منجمله میمون مانندها، پرنده مانندها، و ماهی مانندها وجود داشتند. شاید این هفت نژاد، روایت دیگری از پیدایش هفت کشور به مدیریت 7شاهند که جهان را بین خود تقسیم کردند. این 7شاه میتوانند نسخه های دیگر هفت ائون و هفت رهبر ناظران باشند. تشبیه آنها به مار، مجموعشان را به صورت اژدهای هفت سر مکاشفه ی یوحنا درمی آورد که میخواهد به زنی و پسر نوزادش حمله کند چون آنها را عامل نابودی خود میشمرد. این پسر نوزاد، خود مسیح است که ویژگی های خورشیدی آشکاری دارد. پیروزی مسیح خورشیدی بر شیاطین الهه ی جهان مادی، همان درآوردن هفت شیطان از درون کالبد مریم مجدلیه توسط عیسی مسیح است. درواقع بدل شدن مریم مجدلیه از زنی روسپی به یک حواری محترم، همان تغییر زمین و موجوداتش توسط خدای خورشیدی است که از طریق فرزندان خورشید در زمین یعنی انسان ها انجام میشود. انسان ها فرزندان خورشیدند چون روحی از جنس نور دارند و خورشید اصلی، مجموعه ای از نورهای کوچک است که میتوان آنها را با نور ستارگان در مقایسه با خورشید تعبیر کرد. هورس فرزند ازیریس که همتای بسیار قوی ای برای مسیح است، زمانی که علیه نیروهای تاریکی شورید، فرزندی کوچک بود. انسان ها نیز به عنوان اشکال عام شده ی او در مقام ستارگانی کوچک که قادر به غلبه بر انبوه تاریکی شب نیستند، رشد خود را شروع میکنند. همانطورکه نور ستاره چندان فاصله ای از تاریکی ندارد، کودک انسانی هم بسیار به حیوانات نزدیک است و باید به مرور تربیت شود. گناهان که نقض قوانین خورشیدند، مانع از تبلور خورشید در افراد جوان میشوند و انتظار این که بخش عظیمی از آنها در مرز حیوان و انسان، و مرز تاریکی و نور بمانند، کاملا به جا است.:
THE NATURAL GENESIS: V2: GERALD MASSEY: COSIMOCLASSICS: 2007: P138-164
این دیدگاه، حیوانی زیستن انسان حتی علیرغم داشتن روح را طبیعی میکند و این انتظار را هم به وجود می آورد که کم کم صفات و غرایز حیوانی، به اشکال نوینی درآیند. ظاهرا چنین تبدیلی با نظریات داروینی هم مخالف نیست ولی موضوع این است که مشاهدات داروینی ها تا حال بر شباهت های جانوران و انسان ها متمرکز بوده و بر اساس این مشاهدات، بیشتر آن چیزهایی که امروز ملاک موفقیت انسان میشمریم، چندان فاصله ای از افراد جوامع ابتدایی بشر و حتی گذشته ی حیوانی آنها نداشته اند. دیوید باس از دانشگاه آستین تگزاس مینویسد:
«تکامل یا تغییر در طول زمان از طریق فرآیندهای انتخاب طبیعی و جنسی رخ میدهد. در پاسخ به مشکلات محیط اطرافمان، ما هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی سازگار میشویم تا بقا و تولید مثل خود را تضمین کنیم. نظریه ی انتخاب جنسی شرح میدهد که چگونه تکامل، ما را به گونهای شکل داده است که به جای یک مزیت بقا، یک مزیت جفتگیری نیز ارائه دهیم و از طریق دو مسیر مجزا اتفاق میافتد: رقابت درون جنسی و انتخاب بین جنسی. نظریه ی انتخاب ژن، توضیح مدرن زیستشناسی تکاملی، از طریق میل به تکثیر ژن رخ میدهد. روانشناسی تکاملی اصول تکاملی را با روانشناسی مدرن مرتبط میکند و در درجه ی اول بر سازگاریهای روانشناختی تمرکز دارد: تغییرات در نحوه ی تفکر ما به منظور بهبود بقای ما. دو نظریه ی اصلی روانشناسی تکاملی شرح داده شده است: نظریه ی استراتژیهای جنسی، روانشناسی استراتژیهای جفتگیری انسان و روشهایی را که زنان و مردان در آن استراتژیها متفاوت هستند، توصیف میکند. نظریه ی مدیریت خطا، تکامل سوگیریها را در نحوه ی تفکر ما در مورد همه چیز توصیف میکند. اگر تا به حال در اولین قرار ملاقات بودهاید، احتمالاً با اضطراب تلاش برای فهمیدن اینکه چه لباسی بپوشید یا چه عطر یا ادکلنی بزنید، آشنا هستید. در واقع، حتی ممکن است برای اولین بار در طول سال به نخ دندان کشیدن فکر کنید. وقتی در نظر میگیرید که چرا این همه کار را انجام میدهید، احتمالاً تشخیص میدهید که این کار را برای تحت تأثیر قرار دادن طرف مقابل انجام میدهید. اما چگونه این رفتارهای خاص را یاد گرفتید؟ از کجا به این ایده رسیدید که اولین قرار ملاقات باید در یک رستوران خوب یا جایی منحصر به فرد باشد؟ ممکن است که این رفتارها را با مشاهده ی دیگران به ما آموخته باشند. با این حال، همچنین ممکن است که این رفتارها -لباسهای شیک، رستوران گران قیمت- از نظر بیولوژیکی در ما برنامهریزی شده باشند. یعنی همانطور که طاووسها پرهای خود را نشان میدهند تا نشان دهند چقدر جذاب هستند، یا برخی از مارمولکها برای نشان دادن قدرت خود شنا میروند، وقتی موهای خود را مدل میدهیم یا هدیهای به یک قرار ملاقات میآوریم، سعی میکنیم به طرف مقابل بگوییم: "هی، من جفت خوبی هستم! من را انتخاب کن! من را انتخاب کن." با این حال، همه ی ما میدانیم که اجداد ما صدها هزار سال پیش برای جذب جفت، ماشینهای اسپرت نمیراندند یا لباسهای طرخ دار نمیپوشیدند. پس چگونه کسی میتواند بگوید که چنین رفتارهایی «از نظر بیولوژیکی» در ما برنامهریزی شدهاند؟ خب، حتی اگر اجداد ما ممکن است این اقدامات خاص را انجام نمیدادند، این رفتارها نتیجه ی همان نیروی محرکه هستند: تأثیر قدرتمند تکامل. بله، تکامل صفات و رفتارهای خاصی که به مرور زمان ایجاد میشوند زیرا برای بقای ما مفید هستند. در مورد قرار ملاقات، انجام کاری مانند ارائه ی هدیه ممکن است چیزی بیش از یک حرکت خوب باشد. همانطور که شامپانزهها به جفت خود غذا میدهند تا نشان دهند که میتوانند آنها را تأمین کنند، وقتی شما به جفت خود هدیه میدهید، در حال انتقال این پیام هستید که پول یا «منابع» لازم برای مراقبت از آنها را دارید. و حتی اگر فرد دریافتکننده ی هدیه ممکن است متوجه این موضوع نشود، همان نیروهای تکاملی بر رفتار او نیز تأثیر میگذارند. گیرنده ی هدیه نه تنها هدیه، بلکه لباس، ظاهر فیزیکی و بسیاری از ویژگیهای دیگر دهنده ی هدیه را نیز ارزیابی میکند تا مشخص کند که آیا فرد، جفت مناسبی است یا خیر. اما از آنجا که این فرآیندهای تکاملی در ما نهادینه شدهاند، به راحتی میتوان تأثیر آنها را نادیده گرفت. برای گسترش درک شما از فرآیندهای تکاملی، این ماژول، برخی از مهمترین عناصر تکامل را که بر روانشناسی تأثیر میگذارند، ارائه میدهد. نظریه ی تکامل به ما کمک میکند تا داستان چگونگی پیشرفت ما انسانها را کنار هم بگذاریم. همچنین به توضیح اینکه چرا ما روزانه در دنیای مدرن خود اینگونه رفتار میکنیم، کمک میکند: چرا در قرارهای عاشقانه هدیه میآوریم، چرا حسادت میکنیم، چرا هوس غذاهای مورد علاقه ی خود را میکنیم، چرا از فرزندان خود محافظت میکنیم و غیره. تکامل ممکن است مانند یک مفهوم تاریخی به نظر برسد که فقط در مورد اجداد باستانی ما صدق میکند، اما در حقیقت، هنوز هم بخش بزرگی از زندگی روزمره ی مدرن ما است. تکامل به سادگی به معنای تغییر در طول زمان است. بسیاری تکامل را به عنوان توسعه ی صفات و رفتارهایی میدانند که به ما امکان میدهد در این دنیای «سگ به سگ حمله میکند» زنده بمانیم، مانند عضلات قوی پا برای دویدن سریع، یا مشت برای مشت کردن و دفاع از خود. با این حال، بقای فیزیکی تنها در صورتی مهم است که در نهایت به تولید مثل موفقیتآمیز کمک کند. یعنی، حتی اگر ۱۰۰ سال عمر کنید، اگر نتوانید جفتگیری کنید و بچهدار شوید، ژنهای شما با بدن شما میمیرند. بنابراین، موفقیت تولید مثلی، نه موفقیت در بقا، موتور تکامل از طریق انتخاب طبیعی است. هر موفقیت جفتگیری توسط یک نفر به معنای از دست دادن فرصت جفتگیری برای دیگری است. با این حال، هر انسان زنده یک داستان موفقیت تکاملی است. هر یک از ما از یک سلسله ی طولانی و ناگسستنی از اجدادی هستیم که در مبارزه برای بقا (حداقل به اندازه ی کافی برای جفتگیری) و تولید مثل بر دیگران پیروز شدند. با این حال، برای اینکه ژنهای ما در طول زمان دوام بیاورند -برای زنده ماندن در آب و هوای سخت، برای شکست دادن درندگان آدمخوار- ما فرآیندهای روانشناختی تطبیقی را به ارث بردهایم که برای تضمین موفقیت طراحی شدهاند. در وسیعترین سطح، میتوانیم موجودات زنده، از جمله انسانها، را دارای دو دسته ی بزرگ از سازگاری ها -یا صفات و رفتارهایی که در طول زمان برای افزایش موفقیت تولید مثلی ما تکامل یافتهاند- بشماریم. دسته ی اول سازگاریها، سازگاریهای بقا نامیده میشوند: مکانیسمهایی که به اجداد ما کمک میکردند تا با "نیروهای خصمانه ی طبیعت" مقابله کنند. به عنوان مثال، برای زنده ماندن در دماهای بسیار گرم، غدد عرق را برای خنک کردن خود توسعه دادیم. برای زنده ماندن در دماهای بسیار سرد، مکانیسمهای لرزیدن (انقباض و انبساط سریع عضلات برای تولید گرما) را توسعه دادیم. نمونههای دیگر سازگاریهای بقا شامل ایجاد هوس برای چربیها و قندها است که ما را تشویق میکند تا به دنبال غذاهای خاص سرشار از چربیها و قندها باشیم که ما را در طول کمبود غذا بیشتر زنده نگه میدارند. برخی از تهدیدات، مانند مارها، عنکبوتها، تاریکی، ارتفاعات و غریبهها، اغلب در ما ترس ایجاد میکنند که ما را تشویق میکند از آنها اجتناب کنیم و در نتیجه ایمن بمانیم. اینها همچنین نمونههایی از سازگاریهای بقا هستند. با این حال، همه ی این سازگاریها برای بقای فیزیکی هستند، در حالی که دسته ی دوم سازگاریها برای تولید مثل هستند و به ما کمک میکنند تا برای جفت رقابت کنیم. این سازگاریها در یک نظریه ی تکاملی که توسط چارلز داروین ارائه شده است، به نام نظریه ی انتخاب جنسی، توصیف شدهاند. داروین متوجه شد که بسیاری از ویژگیها و رفتارهای موجودات زنده را نمیتوان با «انتخاب بقا» توضیح داد. به عنوان مثال، پرهای درخشان طاووسها در واقع باید نرخ بقای آنها را کاهش دهد. یعنی پرهای طاووسها مانند یک تابلوی نئون برای شکارچیان عمل میکنند و تبلیغ میکنند که «شام آسان و خوشمزه اینجاست!» اما اگر این پرهای درخشان فقط شانس بقای طاووسها را کاهش میدهند، چرا آنها چنین پرهایی دارند؟ همین را میتوان در مورد ویژگیهای مشابه سایر حیوانات، مانند شاخهای بزرگ گوزن نر یا غبغب خروسها، که به نظر میرسد برای بقا نامطلوب هستند، پرسید. باز هم، اگر این ویژگیها فقط احتمال بقای حیوانات را کاهش میدهند، چرا در وهله ی اول توسعه یافتهاند؟ و چگونه این حیوانات با این ویژگیها در طول هزاران سال به بقای خود ادامه دادهاند؟ پاسخ داروین به این معما، نظریه ی انتخاب جنسی بود: تکامل ویژگیها، نه به دلیل مزیت بقا، بلکه به دلیل مزیت جفتگیری. انتخاب جنسی از طریق دو فرآیند رخ میدهد. اولین فرآیند، رقابت درون جنسی، زمانی اتفاق میافتد که اعضای یک جنس با یکدیگر رقابت میکنند و برنده با عضوی از جنس مخالف جفتگیری میکند. برای مثال، گوزنهای نر با شاخهای خود میجنگند و برنده (که اغلب قویتر و دارای شاخهای بزرگتر است) به گوزنهای ماده دسترسی جفتگیری پیدا میکند. یعنی، اگرچه شاخهای بزرگ دویدن در جنگل و فرار از شکارچیان را برای گوزنهای نر دشوارتر میکند (که موفقیت بقای آنها را کاهش میدهد)، اما شانس بیشتری برای جذب جفت برای آنها فراهم میکند (که موفقیت تولید مثلی آنها را افزایش میدهد). به طور مشابه، نرهای انسان نیز گاهی اوقات در مسابقات فیزیکی با یکدیگر رقابت میکنند: بوکس، کشتی، کاراته یا ورزشهای گروهی مانند فوتبال. اگرچه شرکت در این فعالیتها "تهدیدی" برای موفقیت بقای آنها محسوب میشود -همانطور که در مورد گوزن نر چنین است- برندگان اغلب برای جفتهای بالقوه جذابتر هستند و موفقیت تولید مثلی آنها را افزایش میدهند. بنابراین، هر ویژگی که منجر به موفقیت در رقابت درون جنسی شود، به دلیل ارتباط آن با موفقیت بیشتر در جفتگیری، با فراوانی بیشتری منتقل میشود. دومین فرآیند انتخاب جنسی، انتخاب ترجیحی جفت است که به آن "انتخاب بین جنسی" نیز گفته میشود. در این فرآیند، اگر اعضای یک جنس به ویژگیهای خاصی در جفت خود جذب شوند -مانند پرهای درخشان، نشانههای سلامتی یا حتی هوش- آن ویژگیهای مطلوب به تعداد بیشتری منتقل میشوند، صرفاً به این دلیل که دارندگان آنها بیشتر جفتگیری میکنند. به عنوان مثال، پرهای رنگارنگ طاووسها به دلیل تاریخچه ی تکاملی طولانی جذب طاووس ماده (اصطلاحی برای طاووسهای ماده) به نرهایی با پرهای درخشان وجود دارد. در تمام گونههای تولید مثل جنسی، سازگاریهایی در هر دو جنس (نر و ماده) به دلیل انتخاب بقا و انتخاب جنسی وجود دارد. با این حال، برخلاف سایر حیوانات که یک جنس کنترل غالب بر انتخاب جفت دارد، انسانها «انتخاب جفت متقابل» دارند. یعنی، هم زنان و هم مردان معمولاً در انتخاب جفت خود حق اظهار نظر دارند. و هر دو جفت برای ویژگیهایی مانند مهربانی، هوش و قابلیت اطمینان که برای روابط بلندمدت مفید هستند، ارزش قائلند؛ ویژگیهایی که شرکای خوب و والدین خوبی را میسازد. در نظریه ی تکامل مدرن، تمام فرآیندهای تکاملی به ژنهای یک موجود زنده خلاصه میشوند. ژنها «واحدهای اساسی وراثت» یا اطلاعاتی هستند که در DNA منتقل میشوند و به سلولها و مولکولها میگویند که چگونه موجود زنده را «بسازند» و آن موجود زنده چگونه باید رفتار کند. ژنهایی که قادرند موجود زنده را به تولید مثل تشویق کنند و بنابراین خود را در فرزندان موجود زنده تکثیر کنند، نسبت به ژنهای رقیب که توانایی کمتری دارند، مزیت دارند. به عنوان مثال، تنبلهای ماده را در نظر بگیرید: برای جذب جفت، آنها تا جایی که میتوانند بلند فریاد میزنند تا به جفتهای بالقوه اطلاع دهند که در جنگل انبوه کجا هستند. حال، دو نوع ژن را در تنبلهای ماده در نظر بگیرید: یک ژن که به آنها اجازه میدهد بسیار بلند فریاد بزنند و دیگری که فقط به آنها اجازه میدهد با صدای متوسط فریاد بزنند. در این حالت، تنبلی که ژنی دارد که به او اجازه میدهد بلندتر فریاد بزند، جفتهای بیشتری را جذب میکند -موفقیت تولید مثلی را افزایش میدهد- که تضمین میکند ژنهای او راحتتر از تنبلهای آرامتر منتقل میشوند. اساساً، ژنها میتوانند موفقیت تکثیر خود را از دو طریق اساسی افزایش دهند.: اول، آنها میتوانند بر احتمال بقا و تولید مثل ارگانیسمی که در آن هستند تأثیر بگذارند (موفقیت یا تناسب تولید مثل فردی، مانند مثال تنبلها)؛ دوم، ژنها همچنین میتوانند بر ارگانیسم تأثیر بگذارند تا به ارگانیسمهای دیگری که احتمالاً حاوی آن ژنها هستند -که به عنوان "خویشان ژنتیکی" شناخته میشوند- برای بقا و تولید مثل کمک کنند (که به آن تناسب فراگیر میگویند). به عنوان مثال، چرا والدین انسان تمایل دارند به فرزندان خود در بار مالی تحصیلات دانشگاهی کمک کنند و نه به بچههای همسایه؟ خب، داشتن تحصیلات دانشگاهی جذابیت فرد را برای سایر همسران افزایش میدهد، که احتمال تولید مثل و انتقال ژنها را افزایش میدهد. و از آنجا که ژنهای والدین در فرزندان خودشان (و نه فرزندان همسایه) وجود دارد، تأمین مالی تحصیلات فرزندانشان احتمال انتقال ژنهای والدین را افزایش میدهد. درک همانندسازی ژن، کلید درک نظریه ی تکامل مدرن است. همچنین با بسیاری از نظریههای روانشناسی تکاملی همخوانی دارد. با این حال، فعلاً ژنها را نادیده میگیریم و عمدتاً بر سازگاریهای واقعی که به دلیل کمک به اجداد ما برای بقا و/یا تولید مثل تکامل یافتهاند، تمرکز میکنیم. روانشناسی تکاملی، دریچهی نظریهی تکاملی مدرن را بر عملکرد ذهن انسان نشانه میگیرد. این رویکرد در درجهی اول بر سازگاری های روانشناختی تمرکز دارد: مکانیسمهای ذهن که برای حل مشکلات خاص بقا یا تولید مثل تکامل یافتهاند. این نوع سازگاریها در تضاد با سازگاریهای فیزیولوژیکی هستند که سازگاریهایی هستند که در بدن به عنوان پیامدی از محیط رخ میدهند. یک نمونه از سازگاری فیزیولوژیکی، چگونگی پینه بستن پوست ما است. اول، یک «ورودی» وجود دارد، مانند اصطکاک مکرر با پوست کف پای ما در اثر راه رفتن. دوم، یک «رویه» وجود دارد که در آن پوست سلولهای پوستی جدید را در ناحیهی آسیبدیده رشد میدهد. سوم، یک پینهی واقعی به عنوان یک «خروجی» برای محافظت از بافت زیرین تشکیل میشود؛ نتیجهی نهایی سازگاری فیزیولوژیکی (یعنی پوست سفتتر برای محافظت از نواحی که مرتباً خراشیده میشوند). از سوی دیگر، سازگاری روانشناختی، توسعه یا تغییر یک مکانیسم در ذهن است. به عنوان مثال، حسادت جنسی را در نظر بگیرید. اول، یک «ورودی» وجود دارد، مانند معاشقهی یک شریک عاشقانه با رقیب. دوم، یک «رویه» وجود دارد که در آن فرد تهدیدی را که رقیب برای رابطه ی عاشقانه ایجاد میکند، ارزیابی میکند. سوم، یک خروجی رفتاری وجود دارد که ممکن است از هوشیاری (مثلاً سرک کشیدن در ایمیل شریک زندگی) تا خشونت (مثلاً تهدید رقیب) متغیر باشد. اگرچه چنین رفتارهایی برای فرد حسود مفید است، اما میتواند برای دیگران مضر باشد. روانشناسی تکاملی اساساً یک چارچوب تعاملگرا یا نظریهای است که هنگام تعیین نتیجه، عوامل متعددی را در نظر میگیرد. برای مثال، حسادت، مانند یک پینه، به سادگی از ناکجاآباد ظاهر نمیشود. یک «تعامل» بین محرک محیطی (مثلاً معاشقه؛ مالش مکرر پوست) و پاسخ اولیه (مثلاً ارزیابی تهدید معاشقهکننده؛ تشکیل سلولهای جدید پوست) برای ایجاد نتیجه وجود دارد. در روانشناسی تکاملی، فرهنگ نیز تأثیر عمدهای بر سازگاریهای روانشناختی دارد. به عنوان مثال، جایگاه در گروه یک فرد در همه ی فرهنگها برای دستیابی به موفقیت تولید مثلی مهم است، زیرا جایگاه بالاتر، فرد را برای جفت خود جذابتر میکند. در فرهنگهای فردگرا، مانند ایالات متحده، جایگاه به شدت توسط دستاوردهای فردی تعیین میشود. اما در فرهنگهای جمعگراتر، مانند ژاپن، جایگاه بیشتر توسط مشارکت در گروه و موفقیت آن گروه تعیین میشود. به عنوان مثال، یک پروژه ی گروهی را در نظر بگیرید. اگر قرار باشد بیشتر تلاش خود را برای یک پروژه ی گروهی موفق صرف کنید، فرهنگ در ایالات متحده سازگاری روانشناختی را تقویت میکند تا سعی کنید آن موفقیت را برای خود به دست آورید (زیرا دستاوردهای فردی با جایگاه بالاتر پاداش داده میشوند). با این حال، فرهنگ در ژاپن سازگاری روانشناختی را تقویت میکند تا آن موفقیت را به کل گروه نسبت دهد (زیرا دستاوردهای جمعی با جایگاه بالاتر پاداش داده میشوند). نمونه ی دیگری از ورودی فرهنگی، اهمیت بکارت به عنوان یک ویژگی مطلوب برای یک همسر است. هنجارهای فرهنگی که توصیه به رابطه ی جنسی قبل از ازدواج میکنند، مردم را متقاعد میکنند که منافع اساسی خود را نادیده بگیرند، زیرا میدانند که بکارت آنها را به شرکای ازدواج جذابتری تبدیل میکند. خلاصه اینکه، روانشناسی تکاملی «غرایز» رباتمانند و انعطافناپذیر را پیشبینی نمیکند. یعنی، یک قانون وجود ندارد که همیشه درست باشد. در عوض، روانشناسی تکاملی سازگاریهای انعطافپذیر، مرتبط با محیط و تحت تأثیر فرهنگ را مطالعه میکند که بسته به موقعیت متفاوت هستند. فرض بر این است که سازگاریهای روانشناختی طیف گستردهای دارند و شامل ترجیحات غذایی، ترجیحات زیستگاه، ترجیحات جفت و ترسهای خاص میشوند. این سازگاریهای روانشناختی همچنین شامل بسیاری از ویژگیهایی هستند که توانایی افراد را برای زندگی گروهی بهبود میبخشند، مانند تمایل به همکاری و دوستیابی، یا تمایل به تشخیص و اجتناب از کلاهبرداری، مجازات رقبا، ایجاد سلسله مراتب جایگاه، پرورش کودکان و کمک به خویشاوندان ژنتیکی. برنامههای تحقیقاتی در روانشناسی تکاملی، پیشبینیهایی را در مورد ماهیت سازگاریهای روانشناختی توسعه داده و به صورت تجربی آزمایش میکنند. در زیر، چند نظریه ی روانشناسی تکاملی و رویکردهای تحقیقاتی مرتبط با آنها را برجسته میکنیم.:
نظریه ی راهبردهای جنسی: نظریه ی استراتژیهای جنسی مبتنی بر نظریه ی انتخاب جنسی است. این نظریه پیشنهاد میکند که انسانها فهرستی از استراتژیهای جفتگیری مختلف، چه کوتاهمدت و چه بلندمدت، را تکامل دادهاند که بسته به فرهنگ، زمینه ی اجتماعی، تأثیر والدین و ارزش شخصی جفت (مطلوبیت در «بازار جفتگیری») متفاوت است. نظریه ی استراتژیهای جنسی در فرمولبندی اولیه ی خود، بر تفاوتهای بین مردان و زنان در ترجیحات و استراتژیهای جفتگیری تمرکز داشت (باس و اشمیت، ۱۹۹۳). این نظریه با بررسی حداقل سرمایهگذاری والدینی مورد نیاز برای تولید فرزند آغاز شد. برای زنان، حتی حداقل سرمایهگذاری نیز قابل توجه است: پس از بارداری، آنها باید آن کودک را به مدت نه ماه در درون خود حمل کنند. از سوی دیگر، برای مردان، حداقل سرمایهگذاری برای تولید همان کودک به طور قابل توجهی کمتر است: صرفاً عمل جنسی. این تفاوتها در سرمایهگذاری والدین تأثیر زیادی بر استراتژیهای جنسی دارد. برای یک زن، خطرات مرتبط با انتخاب جفت نامناسب زیاد است. او ممکن است از مردی باردار شود که به حمایت از او و فرزندانش کمکی نمیکند، یا ممکن است ژنهای بیکیفیتی داشته باشد. و از آنجا که خطرات برای یک زن بیشتر است، تصمیمات جفتگیری عاقلانه برای او بسیار ارزشمندتر است. از سوی دیگر، برای مردان، لزوم تمرکز بر تصمیمگیریهای جفتگیری عاقلانه به اندازه ی زنان مهم نیست. یعنی، برخلاف زنان، مردان: ۱) از نظر بیولوژیکی کودک را به مدت نه ماه در درون خود ندارند و ۲) انتظار فرهنگی بالایی برای بزرگ کردن کودک ندارند. این منطق منجر به مجموعهای قدرتمند از پیشبینیها میشود: در جفتگیری کوتاهمدت، زنان احتمالاً نسبت به مردان سختگیرتر خواهند بود (زیرا هزینههای بارداری بسیار زیاد است)، در حالی که مردان، به طور متوسط، احتمالاً در فعالیتهای جنسی غیررسمیتری شرکت میکنند (زیرا این هزینه بسیار کمتر است). به همین دلیل، مردان گاهی اوقات زنان را در مورد اهداف بلندمدت خود برای بهره بردن از رابطه ی جنسی کوتاه مدت فریب میدهند و مردان بیشتر از زنان احتمال دارد که استانداردهای جفتگیری خود را برای موقعیتهای جفتگیری کوتاه مدت پایین بیاورند. شواهد تجربی گستردهای از این پیشبینیها و پیشبینیهای مرتبط پشتیبانی میکند (باس و اشمیت، ۲۰۱۱). مردان نسبت به زنان تمایل به تعداد بیشتری شریک جنسی دارند. آنها زمان کمتری را قبل از جستجوی رابطه ی جنسی سپری میکنند. آنها بیشتر مایل به رضایت به رابطه ی جنسی با غریبهها هستند و کمتر به درگیری عاطفی با شرکای جنسی خود نیاز دارند. آنها خیالپردازیهای جنسی مکررتری دارند و در مورد تنوع بیشتری از شرکای جنسی خیالپردازی میکنند. آنها بیشتر احتمال دارد که از فرصتهای جنسی از دست رفته پشیمان شوند. و در جفتگیریهای کوتاهمدت، استانداردهای خود را پایین میآورند و تمایل به جفتگیری با طیف بیشتری از زنان را نشان میدهند، تا زمانی که هزینهها و خطرات کم باشد. با این حال، در موقعیتهایی که هم مرد و هم زن به جفتگیری بلندمدت علاقهمند هستند، هر دو جنس تمایل دارند سرمایهگذاری قابل توجهی روی رابطه و فرزندانشان انجام دهند. در این موارد، این نظریه پیشبینی میکند که هر دو جنس هنگام دنبال کردن یک استراتژی جفتگیری بلندمدت بسیار سختگیر خواهند بود. تحقیقات تجربی زیادی نیز از این پیشبینی پشتیبانی میکنند. در واقع، ویژگیهایی که زنان و مردان معمولاً هنگام انتخاب جفتهای بلندمدت به دنبال آن هستند بسیار مشابه است: هر دو جفتهایی میخواهند که باهوش، مهربان، فهمیده، سالم، قابل اعتماد، صادق، وفادار، دوستداشتنی و سازگار باشند. با این وجود، زنان و مردان به دلیل مشکلات تطبیقی تا حدودی متمایز، در ترجیحات خود برای چند ویژگی کلیدی در جفتگیری طولانی مدت متفاوت هستند. زنان مدرن این ویژگی تکاملی را به ارث بردهاند که به دنبال جفتهایی باشند که منابع داشته باشند، ویژگیهایی مرتبط با کسب منابع (مانند جاهطلبی، ثروت، سختکوشی) داشته باشند و مایل باشند آن منابع را با آنها به اشتراک بگذارند. از سوی دیگر، مردان بیشتر به جوانی و سلامتی در زنان تمایل دارند، زیرا هر دو نشانههایی برای باروری هستند. این تفاوتهای زن و مرد در انسانها جهانی است. آنها ابتدا در 37 فرهنگ مختلف، از استرالیا تا زامبیا ثبت شدند (باس، 1989)، و توسط دهها محقق در دهها فرهنگ دیگر تکرار شدهاند (برای خلاصه، به باس، 2012 مراجعه کنید). همانطور که میدانیم، صرفاً به این دلیل که ما این ترجیحات جفتگیری را داریم (مثلاً مردان با منابع؛ زنان بارور)، مردم همیشه به آنچه میخواهند نمیرسند. عوامل بیشمار دیگری نیز وجود دارند که بر انتخاب نهایی افراد به عنوان همسر تأثیر میگذارند. به عنوان مثال، نسبت جنسیتی (درصد مردان به زنان در گروه جفتگیری)، رویههای فرهنگی (مانند ازدواجهای از پیش تعیینشده، که آزادی افراد را برای عمل بر اساس استراتژیهای جفتگیری ترجیحی خود محدود میکند)، استراتژیهای دیگران (مثلاً اگر همه ی افراد به دنبال رابطه ی جنسی کوتاهمدت باشند، دنبال کردن یک استراتژی جفتگیری بلندمدت دشوارتر است) و بسیاری دیگر، همگی بر انتخاب ما به عنوان همسر تأثیر میگذارند. نظریه ی راهبردهای جنسی -که ریشه در نظریه انتخاب جنسی دارد- شباهتها و تفاوتهای خاصی را در ترجیحات و راهبردهای جفتیابی مردان و زنان پیشبینی میکند. چه به دنبال روابط کوتاهمدت باشیم و چه بلندمدت، بسیاری از عوامل شخصیتی، اجتماعی، فرهنگی و زیستمحیطی بر اینکه شریک زندگی ما چه کسی خواهد بود، تأثیر میگذارند.
نظریه ی مدیریت خطا (EMT) :با تکامل نحوه ی تفکر، تصمیمگیری و ارزیابی موقعیتهای نامشخص سروکار دارد؛ یعنی موقعیتهایی که هیچ پاسخ روشنی برای نحوه ی رفتار ما وجود ندارد. (Haselton & Buss, 2000; Haselton, Nettle, & Andrews, 2005) . به عنوان مثال، قدم زدن در جنگل هنگام غروب را در نظر بگیرید. صدای خشخش برگها را در مسیر جلوی خود میشنوید. میتواند یک مار باشد، یا میتواند فقط صدای وزش باد باشد که برگها را تکان میدهد. از آنجا که واقعاً نمیتوانید بگویید چرا برگها خشخش میکنند، این یک موقعیت نامشخص است. سوال مهم این است که هزینههای خطا در قضاوت چیست؟ یعنی اگر نتیجه بگیرید که یک مار خطرناک است و از برگها اجتناب کنید، هزینهها حداقل هستند (یعنی شما به سادگی یک دور کوتاه در اطراف آنها میزنید). با این حال، اگر فرض کنید برگها بیخطر هستند و به سادگی از روی آنها عبور کنید -در حالی که در واقع یک مار خطرناک است- این تصمیم میتواند به قیمت جان شما تمام شود. حالا، به تاریخ تکاملی خود فکر کنید و اینکه چگونه نسل به نسل با تصمیمات مشابهی روبرو شدهایم، که در آن یک گزینه هزینه ی کم اما پاداش زیادی داشت (قدم زدن در اطراف برگها و گزیده نشدن) و دیگری پاداش کم اما هزینه ی بالا داشت (قدم زدن در میان برگها و گزیده شدن). این نوع انتخابها «عدم تقارن هزینه» نامیده میشوند. اگر در طول تاریخ تکاملی خود نسل به نسل با تصمیماتی مانند این مواجه میشدیم، با گذشت زمان یک سوگیری تطبیقی ایجاد میشد: ما مطمئن میشدیم که به نفع کمهزینهترین (در این مورد، کمخطرترین) گزینه (مثلاً قدم زدن در اطراف برگها) اشتباه کنیم. به عبارت دیگر، EMT پیشبینی میکند که هر زمان موقعیتهای نامشخص، تصمیمی امنتر در مقابل تصمیمی خطرناکتر را به ما ارائه میدهند، از نظر روانی با ترجیح گزینههایی که هزینه ی خطاها را به حداقل میرسانند، سازگار میشویم. EMT یک نظریه ی روانشناسی تکاملی عمومی است که میتواند در بسیاری از حوزههای مختلف زندگی ما اعمال شود، اما یک نمونه ی خاص از آن، خطای دید نزولی است . برای مثال: آیا تا به حال فکر کردهاید که پریدن از یک لبه مشکلی ندارد، اما به محض اینکه آنجا ایستادید، ناگهان خیلی بالاتر از آنچه فکر میکردید به نظر میرسد؟ خطای دید نزولی (جکسون و کورماک، ۲۰۰۸) بیان میکند که افراد هنگام نگاه کردن از ارتفاع به پایین (در مقایسه با نگاه کردن به بالا) فاصله را بیش از حد تخمین میزنند، به طوری که افراد به ویژه از سقوط از ارتفاعات زیاد -که منجر به آسیب یا مرگ میشود- محتاط خواهند بود. نمونه ی دیگری از EMT، خطای دید نزولی شنیداری است: آیا تا به حال متوجه شدهاید که چگونه یک آمبولانس وقتی به سمت شما میآید نزدیکتر به نظر میرسد، اما به محض اینکه بلافاصله عبور میکند، ناگهان دور به نظر میرسد؟ با خطای دید نزولی شنیداری، افراد وقتی صدا به سمت آنها در حال حرکت است، در مقایسه با زمانی که از آنها دور میشود، فاصله ی اشیاء را بیش از حد تخمین میزنند. انسانها از تاریخ تکامل ما آموختهاند که "بهتر است ایمن باشیم تا متاسف". بنابراین، اگر فکر کنیم که یک تهدید وقتی به سمت ما حرکت میکند به ما نزدیکتر است (چون بلندتر به نظر میرسد)، سریعتر اقدام میکنیم و فرار میکنیم. در این راستا، ممکن است مواقعی وجود داشته باشد که ما در حالی که نیازی به آن نبود (هشدار اشتباه) فرار کردهایم، اما هدر دادن آن زمان، اشتباه کمهزینهتری نسبت به عدم اقدام در وهله ی اول در زمانی است که یک تهدید واقعی وجود دارد. از EMT همچنین برای پیشبینی سوگیریهای تطبیقی در حوزه جفتیابی استفاده شده است. چیزی به سادگی یک لبخند را در نظر بگیرید. در یک مورد، لبخند از یک جفت بالقوه میتواند نشانهای از علاقه ی جنسی یا عاشقانه باشد. از سوی دیگر، ممکن است فقط نشاندهنده ی دوستی باشد. به دلیل هزینههای از دست دادن فرصتهای تولید مثل برای مردان، EMT پیشبینی میکند که مردان سوگیری بیشدرک جنسی دارند: آنها اغلب علاقه ی جنسی یک زن را اشتباه تعبیر میکنند، در حالی که در واقع فقط یک لبخند یا لمس دوستانه است. در حوزه ی جفتیابی، سوگیری بیشدرک جنسی یکی از پدیدههای مستند شده است. این موضوع در مطالعاتی نشان داده شده است که در آن مردان و زنان علاقه ی جنسی بین افراد را در عکسها و تعاملات ضبط شده ی ویدیویی ارزیابی کردند. همچنین، این موضوع در آزمایشگاه با شرکتکنندگانی که در "قرار ملاقات سریع" واقعی شرکت میکنند، نشان داده شده است، جایی که مردان علاقه ی جنسی زنان را بیشتر از آنچه زنان واقعاً قصد آن را داشتند، تفسیر میکنند (Perilloux, Easton, & Buss, 2012) . به طور خلاصه، EMT پیشبینی میکند که مردان، بیش از زنان، بر اساس نشانههای حداقلی، علاقه ی جنسی را بیش از حد استنباط میکنند و تحقیقات تجربی این سوگیری تطبیقی جفتیابی را تأیید میکند.
نظریه ی استراتژیهای جنسی و نظریه ی مدیریت خطا، دو نظریه ی روانشناسی تکاملی هستند که از دهها محقق مستقل، پشتیبانی تجربی زیادی دریافت کردهاند. اما، بسیاری از نظریههای روانشناسی تکاملی دیگر، مانند نظریه ی تبادل اجتماعی، نیز وجود دارند که پیشبینیهایی در مورد رفتار و ترجیحات امروزی ما ارائه میدهند. با این حال، شایستگیهای هر نظریه ی روانشناسی تکاملی باید جداگانه ارزیابی شود و مانند هر نظریه ی علمی دیگری در نظر گرفته شود. یعنی، ما فقط باید به پیشبینیها و ادعاهای آنها تا حدی که توسط مطالعات علمی پشتیبانی میشوند، اعتماد کنیم. با این حال، حتی اگر این نظریه از نظر علمی پایهگذاری شده باشد، صرفاً به این دلیل که سازگاری روانشناختی در تاریخ ما سودمند بوده است، به این معنی نیست که امروزه هنوز هم مفید است. به عنوان مثال، اگرچه زنان ممکن است در نسلهای گذشته مردان دارای منابع را ترجیح میدادند، جامعه ی مدرن ما به گونهای پیشرفت کرده است که این ترجیحات دیگر مناسب یا ضروری نیستند. با این وجود، مهم است که در نظر بگیریم که چگونه تاریخ تکاملی ما، خواستهها و رفلکسهای خودکار یا "غریزی" امروز ما را شکل داده است، تا بتوانیم آنها را برای آینده ی پیش رو بهتر شکل دهیم.:
Evolutionary Theories in Psychology: David M. Buss: https://nobaproject.com
از این نوع مطالعات، این حس به مخاطب دست میدهد که همه چیز برای خودش تغییر میکند و تکامل، یک خدایی است که برای خودش هر وقت لازم شد، آدم ها را عوض میکند. اگر مخاطب این حس را قبول کند، آن وقت حق ندارد از قدیمی ترین آفت های اقتصادی-سیاسی که جلو «تکامل» روان او را میگیرند، انتقاد داشته باشد. مثلا بیایید به یکی از مشهورترین موارد شکایت انسان مدرن از اقتصاد جهانی یعنی «وحشت بانکی» رجوع کنیم که مایکل هادسون برای گوشزد کردن خطرناکی آن، آن را یکی از وجوه تشابه وضعیت امروز و دوران سقوط تمدن های یونان و روم عنوان کرد. هادسون در مصاحبه ای با UNZ REVIEW درباره ی کتابش «فروپاشی دوران باستان: یونان و روم به عنوان نقطه ی عطف الیگارشی تمدن» گفت:
«خب، آنچه در یونان و روم اتفاق افتاد بسیار شبیه به چیزی است که امروز اتفاق میافتد. و یک وجه مشترک در تمام سیستمهای مالی غربی وجود دارد، بدهیها با بهره ی مرکب رشد میکنند. یعنی هر نرخ بهرهای زمان دو برابر شدن دارد. (بدهیها) به طور پیوسته افزایش مییابند و اقتصاد واقعی بسیار کندتر رشد میکند، به طوری که بدهیها بدون اینکه اقتصاد قادر به پرداخت آنها باشد، افزایش مییابند و سقوط رخ میدهد. خب، قبل از اینکه یونان و روم را داشته باشید، ۳۰۰۰ سال تمدن خاور نزدیک را داشتید که این را درک میکرد.
و به طور دورهای، هر حاکم جدیدی که برای هزاران سال در خاور نزدیک به تخت مینشست، به سادگی بدهیهای شخصی را پاک میکرد و همه چیز را از نو، به طور متوازن، شروع میکرد. زیرا آنها متوجه شدند که اگر بدهیها را لغو نکنند، شهروندانشان به بردگی کشیده میشوند و مجبور میشوند برای طلبکاران خود کار کنند و زمینهای خود را به طلبکاران سلب مالکیت شده از دست بدهند. تمام زمینها در نهایت به دست تعداد کمی طلبکار میافتد که معمولاً دولت را سرنگون میکنند و سعی در تصاحب آن دارند. خب، چیزی که یونان و روم و تمام جوامع بعدی، تا ایالات متحده ی امروزی را بسیار متفاوت کرد این است که آنها بدهیها را لغو نکردند. آنها بدهیها را سر جای خود باقی گذاشتند. و به جای داشتن یک حاکم یا یک مرجع مرکزی که بتواند جلوی توسعه و تصرف و انحصار تمام پول و تمام زمین توسط یک الیگارشی را بگیرد، هیچ حاکم مرکزی وجود نداشت. این معمولاً دموکراسی نامیده میشود. اما دموکراسیها در ۲۵۰۰ سال گذشته در کنترل افزایش اعتبار یا بهره ی خیلی خوب نبودهاند. و به همین دلیل است که ارسطو گفته است که بسیاری از قوانین اساسی کشورهای یونان ادعای دموکراتیک بودن دارند اما در واقع الیگارشی بودند. و ارسطو گفت: تحت دموکراسی، طلبکاران شروع به وام دادن میکنند و بدهکاران نمیتوانند پرداخت کنند و طلبکاران پول بیشتر و بیشتری به دست میآورند و در نهایت دموکراسی را به یک الیگارشی تبدیل میکنند و سپس الیگارشی خود را موروثی میکند و شما یک اشرافیت خواهید داشت.
و مگر اینکه اعضای اشرافیت بگویند: یک دقیقه صبر کنید، ما جامعه را ورشکست میکنیم، ما کل جامعه را به فقر میکشانیم؛ دیگر هیچ کس برای ما نمیجنگد زیرا همه ی آنها در اسارت هستند؛ مگر اینکه یکی از اعضای طبقه ی بالا یا یک خانواده قدرت را به دست بگیرد، مانند کاری که کلیستنس در آتن در سال ۵۰۶ قبل از میلاد انجام داد، در آن صورت شما همان چیزی را خواهید داشت که در روم اتفاق افتاد: یک عصر تاریکی. و عصر تاریکی زمانی است که طلبکاران قدرت را به دست میگیرند و بقیه ی اقتصاد را به اسارت میکشند. یا امروز شما آن را "ریاضت اقتصادی" یا "تورم زدایی بدهی" مینامید.»
فراستی چاد، دو سال بعد از اولین استفاده ی مطبوعاتی خود از این مصاحبه، این فراز از مصاحبه را نقل و اضافه میکند که «اکنون بُعد دیگری از این موضوع را» میبیند:.
«مایکل هادسون یک تجدیدنظرطلب در مورد گاهشماری نیست. در زمانی که این را مینوشتم، هنوز پذیرای این ایده بودم که گاهشماری پذیرفتهشده ی ما ممکن است کم و بیش درست باشد، اما وقایعی که در تاریخ رخ دادهاند ممکن است کاملاً متفاوت بوده باشند. از آن زمان موضع من سختتر شده است. اکنون از این ایده شروع میکنم که هر چیزی قبل از تقریباً ۱۴۰۰ احتمالاً بازتابی از چیزی است که بعداً رخ داده است. به هیچ وجه امکان ندارد تاریخ ما خیلی قدیمیتر از این باشد. به نظر میرسد این موضوع نظر هادسون را بیاعتبار میکند، اما برعکس، من معتقدم که آن را تقویت میکند. آندری پوستوگاروف ایدهای را مطرح کرد که به نظر من کاملاً خردمندانه بود. او ادعا میکند که تمام امپراتوریهای خاورمیانه که در قرن نوزدهم توسط باستانشناسان بریتانیایی و آلمانی "کشف" شدند (بابلیها، سومریها و غیره)، توسط آن ملتها ساخته شده بودند تا برای خود شجرهای ایجاد کنند که قبل از کتاب مقدس باشد. "آریاییهای باستان"» توسط آلمانیها اختراع شد تا ایجاد آریایی خیالی خود را توجیه کنند. به عبارت دیگر، آنها میدانستند که گاهشماری کتاب مقدس جعلی است و با دور زدن آن به این موضوع واکنش نشان دادند. حال، نکته ی جالب اینجاست که دقیقاً در اواسط قرن نوزدهم بود که جایگزینهایی برای سیستم بدهی مخرب که از نظر تاریخی توسط یهودیان و کلیسای کاتولیک اعمال میشد، ظهور کردند، به عنوان مثال «سیستم آمریکایی» هنری کری. چنین سیستمهایی، به طور کلی، مبتنی بر هدایت سرمایهگذاری بدون بدهی توسط دولتها به صنعت بودند (به جای اینکه به صنعت اجازه دهند از طریق وامهای بانکهای خصوصی که با بهره همراه بود، تأمین مالی شود). البته این یک سادهسازی بیش از حد است. صنعتی شدن فوقالعاده سریع آلمان در اواخر قرن نوزدهم به دلیل اجرای چنین سیستمی توسط آنها بود. این سیستمها کار میکنند و برای کارتل بانکداری مرکزی مانند کریپتونیت هستند. مایکل هادسون ادعا میکند که تمدنهای «باستانی» خاورمیانه بخشش بدهی را انجام میدادند (یعنی شکل اولیهای از «سیستم آمریکایی»). ناگهان به ذهنم خطور میکند که شاید باستانشناسان آلمانی و بریتانیایی که لوحهای گلی مورد نظر هادسون را «کشف» کردهاند، در واقع آنها را جعل کردهاند تا ایدههای اقتصادی جدید خود را به گذشتههای دور تعمیم دهند و اجرای آنها را در زمان حال توجیه کنند.
هادسون ادعا میکند که یونان و روم اولین تمدنهایی بودند که بخشش بدهی را کنار گذاشتند. از نظر هادسون، این «گناه اصلی» اقتصادهای مدرن است (من فقط میتوانم موافق باشم). حقیقت حتی ناامیدکنندهتر است. یونان و روم اولین تمدنها در دوره ی خود، یا نزدیک به اولین تمدنها بودند و در قرنهای ۱۵ تا ۱۷ وجود داشتند. هرگز هیچ تمدن پیش از روم بخشش بدهی را اجرا نمیکرد. بدهی همیشه به عنوان پایه ی پوسیده ی امپراتوری وجود داشته است. خبر خوب این است که واقعاً جایگزینهایی وجود دارد. خبر بد این است که آنها همیشه به محض اینکه کسی آنها را امتحان میکرد، بلافاصله از بین میرفتند. در اینجا من واقعاً با سازندگان آلمانی تاریخ بابل در قرن نوزدهم همدردی میکنم. آنها در تلاش بودند تا شرایطی را در آگاهی عمومی برای پذیرش یک سیستم اقتصادی جدید ایجاد کنند که بسیار برتر از سیستم قدیمی بود، اما خطر رد شدن به عنوان صرفاً نظری را داشت. با این حال، اگر مورخان اقتصادی میتوانستند نشان دهند که این سیستم به مدت «۳۰۰۰ سال» کار کرده است، «فروختن» آن به دولتها و شهروندانشان بسیار آسانتر میشد. شاید سیستم «چوب شمارش» انگلیسی که در بالا مطرح کردم، از سیستمهای حسابداری باستانی شرق نزدیک گرفته نشده باشد، بلکه از مدلی گرفته شده باشد که این سیستمهای تخیلی بر اساس آن بنا شدهاند. من مدتهاست که معتقدم به هیتلر اجازه داده شد چیزی شبیه به سیستم آمریکایی را در آلمان نازی اجرا کند، دقیقاً به این دلیل که یک بار برای همیشه از آن بدگویی شود.»:
Rome - Money - Land Enclosure: FROSTY CHUD: STOLEN HISTORY: 20 DEC 2022
چه فرض کنیم که جلوگیری از انباشت بدهی در قبل از تمدن یونانی-رومی جدی گرفته میشد –چنانکه هادسون میگوید- و چه قبول کنیم که این جلوگیری توسط نخبگان قرن 19 به حکومت های ماقبل روم نسبت داده شده است، پذیرفته ایم که خیلی وقت است که ذهن آدمیان از بابت «وحشت بانکی» و عواقب آن در امپراطوری مالی رو به رشد جهان نگران بوده است. پس چرا تمام این مدت، «تکامل» فکری برای دور زدن این عامل عقبگردهای مکرر انسانی نکرده است؟ شاید به خاطر این است که مسئول تغییر همه ی امور تکامل نیست، بلکه قدرت های اقتصادی-سیاسی است که حتی دستکاری های ذهنی مردم توسط خود را هم به تکامل نسبت میدهند. از قدیم گفته اند که «العلم السلطان» یعنی علم، ظرف سلطه است و طبیعتا در خدمت حکومت قرار میگیرد. در زمان ما میشل فوکو گفت که حکومت و علم همدیگر را میزایند، یعنی حکومت برای علم پول خرج میکند تا علم تولید شود و حکومت را تقویت کند. احتمالا نظریه ی تکامل هم یک نظریه ی سیاسی است که از دل علم درآمده تا علم را بیشتر به خدمت حکومت درآورد، درست مثل توجیه وضع موجود سرمایه داری توسط نظریه های شیک لیبرالی.























































































































