چرا مذهب همیشه مفید نیست؟
در 29 اسفند 1397، یکی از فامیل که اخبار الکترونیک را دنبال میکرد میگفت به تازگی، اطلاعات ایران، در ردگیری عوامل "فتنه" های اینترنتی،بسیار مجربتر از گذشته شده،بطوریکه گاهی دخترهای کشف حجاب کننده را در کمتر از یک ساعت دستگیر میکند.برایش قضیه ی دستگیری "نزار ذکاء" در 1394 را تعریف کردم.نزار ذکاء را نمیشناخت ولی وقتی گفتم رئیس "اجمع" (شاخه ی خاورمیانه ای ویستا) است متعجب شد که چطور بی بی سی فارسی و دیگر رسانه های سیاسی غربی فارسی زبان، با وجود جنجالی که بر سر دستگیری کشیش امریکایی در ترکیه یا سه امریکایی دستگیرشده در مرز ایران و عراق به راه انداختند،درباره ی دستگیری امریکایی کله گنده ای مثل نزار ذکاء (آن هم درحالیکه او با دعوت شخص شهیندخت مولاوردی به ایران آمده و در دام افتاده بود) سکوت کرده اند.از اینجا فامیل مورد بحث به این نتیجه رسید که اطلاعات فراوان نزار ذکاء درخصوص رسانه های الکترونیکی، اکنون در خدمت جمهوری اسلامی درآمده اند و این خبرهایی که درباره ی سرطان گرفتن یا اعتصاب غذا یا معاوضه شدنش میدهند ممکن است فقط رد گم کردن باشد.
البته ما از پشت صحنه ی قائله ی نزار ذکاء مطلع نیستیم.ولی این که جمهوری اسلامی پس از کمی بی جنبه بازی در دستگیری کسی که او را "گنج پنهان" مینامید، ناگهان سکوت اختیار کرد، نشان از گند بزرگی دارد که به همین راحتی ها قابل برطرف شدن نیست.از سال 1379 ش، که پیروزی ظاهری حزب الله لبنان بر ارتش اسرائیل، با در بوق و کرنا شدن گسترده ی این فرقه در رسانه ها همراه بوده، هیچکس نمیتوانست تصور کند همکاری نزار ذکاء با حزب الله، چه صدمات جبران ناپذیری به فرهنگ کشورهای ایران و بخصوص لبنان (زادگاه نزار ذکاء) وارد خواهد کرد.همکاری نزار ذکاء با حزب الله در سال 1388 یعنی همان سالی به پایان رسید که آزادی اینترنت که وی مبلغش بود، در انتخابات پرسروصدای همان سال در ایران، مفهومی به شدت سیاسی و ضد احمدینژادی یافت و هیچکس هم دقت نکرد که همین آقای احمدینژاد، فقط یک سال بعد در 1389 عملا پای نزار ذکاء را به ایران باز کرد و او تا سال 1393 به طور مرتب به ایران رفت و آمد میکرد آن هم درحالیکه از پشتیبانی مستقیم بنیادهای فورد و راکفلر و خانه ی آزادی برخوردار بود.
با این که اتهام جنجالی واردشده به ذکاء، استفاده از اینترنت برای تحت تاثیر قرار دادن جنبش فمنیستی ایران با استفاده ازتجربیات 9 انجمن فمنیستی عربی است، ولی من بعید میدانم اعتیاد اینترنتی سنگین امروز ایران، جدای از وقایع دیگری چون رواج تبلیغاتی ترین و فاسدترین فیلمهای هالیوود و دیزنی (تا خود صدا و سیمای تحت اختیار رهبری) و متلاشی شدن مغز کودکان ایرانی با بازی های کامپیوتری قابل توضیح باشد.این را بخصوص همان شب در دیدار با دوستم رامین فهمیدم وقتی که بهترین پدرهای سینمای جهان را به نقل از یک پیام اینستاگرامی جلویم باز کرد: فیلمها همه شان هالیوودی بودند و دربینشان فقط پدرخوانده و شیرشاه را دیده بودم.اما توصیفی که رامین از آن فیلمها داده بود برای من هویدا کرد که اکثر این پدرها در راه نجات پسرشان حاضر به انجام کارهای خلاف اخلاق و مضر برای اجتماع بودند (درواقع، تحت هیچ شرایطی، نمیتوان دون کورلئونه را که پسرش را به آدمکشی هراسناک و فاسد تبدیل میکند، یک پدر نمونه به حساب آورد).من، در طول زندگیم، پدرهای خیلی بهتری را در سینما شناخته ام، پدرهایی که هیچکدامشان در آن فیلمهای قطعا سیاسی، جایی نداشتند چون جامعه را فدای خانواده شان نکرده بودند.اما هالیوود و اینترنت دست به دست هم داده اند تا فردگرایی را به جمع گرایی غالب کنند.کتاب مقدس هالیوود و دیزنی، یعنی « قهرمان هزار چهره» از جوزف کمپل، مذهب شگفت آنان را آشکار میکند:
کمپل، یک اسطوره شناس امریکایی است و درست مثل هالیوود، حرف خود را به زبان داستانهای قهرمانان میزند:«معمولا قهرمان یک داستان پریان،پیروزی ای کوچک و محدود به دست می آورد و قهرمان اسطوره ای، پیروزی ای بزرگ و جهانی.قهرمان اول،معمولا کوچکترین و حقیرترین فرزند خانواده است که به نیروهایی خارق العاده دست می یابد و بر زورگویان چیره میشود، و قهرمان دوم، پس از بازگشت از سفر میتواند جامعه اش را از نو به صورت یک کل واحد، نظم دهد.قهرمانان محلی یا قبیله ای برکتشان شامل حال یک قوم میشود مثل امپراطور هوآنگ تی،موسی یا قهرمان آزتک ها "تزکاتلیپوکا"، و پیام قهرمانان جهانشمول مثل محمد، عیسی و گواتما بودا، برای تمام جهانیان صدق میکند...[ولی در هرحال] سفر هراس انگیز قهرمان برای به دست آوردن چیزی نیست بلکه برای بازپس گرفتن آن است.برای اکتشاف نیست،برای بازیافتن است» (قهرمان هزار چهره،ترجمه ی شادی خسروپناه،نشر گل آفتاب: 1396:ص46تا47). اما قهرمان به راستی درصدد بازگرداندن چه چیزی است؟
کمپل، آدرس سفر قهرمان را به ناف جهان حواله میدهد که حکم معبد و مذبح آن را در مرکز شهرهای قدیم دارد.مثلا کعبه برای مسلمانان مرکز گیتی است [درحالیکه یادآور سنگ مذبح نبطی ها است که به شکل مکعبی چهارگوش و مظهر خدای "ذوشری" بود](ص53).بنابراین، قهرمان در هر حال دارد به مسلخ سفر میکند و به خاطر همین است که سفرش حالت خدایی دارد.به قول "ویلیام بلیک": «نعره ی شیرها،زوزه ی گرگ ها،خشم دریای طوفانی و شمشیر نابودگر، همه صورتهای گوناگون جاودانگیند، ولی بس عظیمتر از محدوده ی دید بشر».کمپل، ادیشو خدای مکار قبایل افریقای جنوبی را مثال می آورد که با کلاهی چندرنگ (از یکم سو قرمز و از سوی دیگر،سفید،از جلو سبز و از عقب سیاه) از میان مزارع دو کشاورز گذشت.دو کشاورز درباره ی هویت پیرمرد رهگذر گفتگو کردند، ولی بر سر رنگ کلاه او دچار اختلاف شدند و چنان دعوا و کتک کاری ای به راه انداختند که مردم برای برطرف کردن دعوا آنها را پیش کدخدا بردند.در محکمه ی کدخدا، ادیشو با کلاهش ظاهر شد و هویت خود را آشکار و اعلام کرد که دعوای آن دو کشاورز،اجتناب ناپذیر بود چون اراده ی وی بر آن قرار گرفته بود.کمپل میگوید کلاه چهارسوی چهاررنگ، نماد چهار جهت جهان از سمت مرکز، و خود ادیشو،ناف جهان است که توضیح آن،سبب اختلاف آدمیان میشود و از این رو،موقعیت ستیزنده ای دارد(ص54). پس،ناف جهان گاه هیولا یا ماری کریه است که از گنجی حفاظت میکند (ص62-61) و گاه اجنه ی افسانه های اسلامی است (ص82) و گاه مراسم خدای مشابه یونانی یعنی پان است که پلوتارک آن را «همانند خلسه ی سیبل،جنون مستانه ی دیونیسوس،جنون شاعران تحت نفوذ میوزها و جنون جنگجویان آرس (مارس) و وحشیانه تر از همه، جنون عشق میداند و این احساسات را نمایش نشئه ی الهی میداند که عقل را واژگون و نیروهای تاریکی خلاق و نابودگر را آزاد میکند»(ص89).معابد تمثالهای ناف جهانند و از این رو اغلب توسط موجوداتی هراس آور چون شیر،اژدها،قهرمانان دیوکش،کوتوله های نفرت انگیز یا گاوهای بالدار نگهبانی میشوند(ص98).گاهی این هیولاها به فرم زنانی با کمر باریک و سینه های برجسته درمی آیند که راهبان مسیحی، آنها را مارهای پرنده ی اغواگر (نوعی از شیاطین) میدانستند که افراد پرهیزگار را هدف میگیرند.(ص132) ممکن است سیدوری سابیتو ، زنی که گیلگمش را به دست برداشتن از تلاش برای جستجوی جاودانگی نصیحت کرد و کمپل، او را تجسمی از عیشتار الهه ی لذتپرستی میداند،نیز کیفیت مشابهی داشته باشد چون جزیره ی اوتناپشتیم که مقصد گیلگمش بود نیز مدلی کهن از ناف جهان است : «این گذار، نشاندهنده ی یک آزمون در آیین تشرف است و نه فلسفه ی اخلاقی بابلیان.درست مثل هند قرن ها بعد، که وقتی شاگردی هندی نزد استاد میرفت تا از راز جاودانگی آگاهی یابد، در آغاز، با توصیفاتی از شادی های زندگی فانی،سعی میکردند او را از ادامه ی راه منصرف کنند و فقط در صورت پافشاری و استقامت، او را در مقام بعدی میپذیرفتند.»(ص4-193) کمپل که مانند یونگ، بین اسطوره و رویا ارتباط قائل است،این که نگهبانان گاهی مونث و گاهی مذکرند را به "دکتر ویلهلم استکل" حواله میدهد که «تمام رویاها، تمایلی دوجنسه در خود دارند.در جایی که تمایلات دوجنسی نمیتواند ظاهر شود،به صورت نهفته ابراز میگردد.»(ص82)کمپل،به اروس (خدای عشق) ارجاع میدهد که نر-ماده بود (ص158) و از این رو است که همواره او را به صورت یک پسربچه (چیزی بین زن و مرد)نشان میدهند.
نفوذ به ناف جهان، تنها از طریق غلبه بر نیروهای مادی ممکن است.این یکی را کمپل، در توضیح افسانه ی "شاهزاده ی پنج اسلحه" (یکی از تولدهای پیشین گئوتمه بودا) مثال میزند: شاهزاده را از جنگلی که دیوی در آن است برحذر داشتند ولی او به راه خود رفت و با دیو روبرو شد.دلاورانه جنگید و وقتی تمام تیرها،نیزه،شمشیر و چماقش به موهای دیو چسبیدند،با دستها و پاها و سرش یعنی از پنج نقطه ی بدن به دیو ضربه زد و چسبید.دیو که از شدت شجاعت مرد، تصور کرده بود این،باید یک شیر یا فرابشر باشد،دلیل نترسی شاهزاده را جویا شد.شاهزاده گفت: «ای دیو!چرا باید بترسم؟در هر زندگی، مرگ حتمی است.بعلاوه،من در شکم خود، آذرخشی دارم.اگر مرا ببلعی،نمیتوانی این اسلحه را هضم کنی؛و من تو را ازدرون،تکه تکه و خرد میکنم و میکشم.به این ترتیب،هردو خواهیم مرد،برای همین وحشتی ندارم.»دیو،از ترس،شاهزاده را که یکی از زندگی های پیشین بودا شمرده میشد، رها کرد.در این داستان،پنج اسلحه حواس پنجگانه اند که به مانند شاهزاده از پنج نقطه ی بدن به دیو چسبناک جهان مادی میچسبند،و اسلحه ی نادیدنی ششم یعنی آذرخش الهی است که از نابودی شاهزاده (انسان) توسط قوای جهان جلوگیری میکند.(95-93)
شاید به نظرتان،گفته های کمپل،بسیار دینی جلوه کند؛اما کاملا برعکس: کمپل، دین را انحرافی در اسطوره میداند و او را به عنوان سردرگم کننده ی واقعی جهان، پدیدآورنده ی هیولاهای نام برده ارزیابی میکند:
«وابستگی بیش از حد به چرندیات تعلیمی و تثبیت آنها، خود مشکلی است که فرد را در حسی سرشار از گناه فرو میبرد و بر روح،که بالقوه بالغ است،مهر میگذارد و اجازه نمیدهد که منظری واقع گرا و متعادل از پدر [یعنی خدا] و به دنبال او جهان داشته باشد.آشتی (یکی شدن) عبارت است از پشت سر گذاشتن این هیولای دوگانه که از خود زاده شده است.اژدهایی که فکر میکنند خدا است (سوپراگو یا من برتر) و اژدهایی که فکر میکنند گناه است (نهاد سرکوب شده).سختی کار اینجا است که برای رسیدن به این حالت،فرد باید از اگو (من) رها شود.او باید ایمان داشته باشد که پدر، بخشنده است و به این بخشندگی، توکل کند.به این ترتیب،مرکز ایمان از حلقه ی جرم گرفته و تنگ این خدای شکنجه گر، خارج میشود و این دیوهای خوفناک،ناپدید میگردند.» (ص7-136)
در فلسفه ی کمپل،وقتی واقعا از چنگ دنیا خلاص شده ای که دیگر به فکر آدمهای آن نباشی ؛که اگر باشی و بخواهی اصلاحشان کنی،این میشود دین؛درحالیکه «اسطوره،مرحله ی یکی مانده به آخر است و سکوت،نهایت کلمه.لحظه ای که روح به آن حیطه ی پنهان گذر میکند، تنها سکوت است که میماند.» (ص356)
نظریه ی کمپل، به شدت به نظریه ی کهن الگوهای یونگ وابسته است،اما کمپل در صفحات 28 و 29 لازم دیده تاکید کند که کهن الگوها اگرچه توسط یونگ به شهرت رسیده و تکامل یافته اند،ولی حتی پیش از فروید هم توسط دانشمندان دیگری مطرح شده بودند.بنابراین حتی اگر مثل یونگ، معنویتجو نباشیم، به عنوان یک دانشمند مادیگرا نیز میتوانیم از آنها استفاده کنیم.با همین طرز فکر، کمپل، کهن الگوهای یونگ را در جهت بازگشت به فرویدیسم و به هدف اصلاح فرویدیسم به خدمت میگیرد و همین سبب محبوبیت آن نزد کارخانه ی اسطوره سازی هالیوود که مثل قشر روحانی ولی در جهت رقابت با آن، با بازی کردن با احساسات مردم، کاسبی میکند، میشود.چون هالییوود هم مثل دین،از انشعابات اسطوره است.
کهن الگوها ثابت میکرد که خود،محصول عقده های فروخورده ی یک نفر نیست؛ مثلا وقتی آقای فروید تمام مصیبتهای روحی-روانی یک مرد را به این ختم میکند که این مرد وقتی بچه بوده و داشته با آلتش بازی میکرده،مادرش به او گفته «اگه بازم باهاش بازی کنی،میگم بابات بکندش» و این به ناخودآگاه طرف صدمه زده،اشتباه میکند چون «ناخودآگاه در مورد "من" نیست،در مورد "ما" است.وقتی فردی انگیزه و تحریکات ناخودآگاه دارد،درواقع آن انگیزه ها و تحریکات از اعماق تاریخ نوع بشر پدید آمده و در ضمیر ناخودآگاه او نقش بسته اند.بر اساس نظریه ی یونگ،هریک از ما یک ناخودآگاه جمعی داریم. این تصور که من و تو ، خوهای جدایی از "ما" دارند، یک توهم است.ما اکثر قریب به اتفاق آرزوها،انگیزه ها و اسطوره های بشری را در خود پرورش داده ایم.»("اثر سایه":دبی فورد،دیپاک چوپرا،مارین ویلیامسون-ترجمه ی دکتر فرزام حبیبی اصفهانی-نشر آتیسا:1396:ص18)
درواقع و بر اساس این تعریف، دین به عنوان آتش مشعل خود جمعی، همیشه میتواند راهنمای انسانها در جوامع خودشان باشد .اما چگونه است که معلوم نیست « چه وقت مذهب سایه [یعنی ناخودآگاه مضر جمعی] را شکست میدهد یا اصولا با برانگیختن احساساتی قوی تر از احساسگناه،شرم و وحشت از مجازات جهنم،آن را نیرومندتر میکند»؟(همان:ص8)
در تحقیقات روانکاوانه ای که موسسات زیر نظر قدرتهای بزرگ برای سلطه بر مردم به کار گرفتند،دلایل بسیار مهمی در چرایی وجود چنین پروسه ای در وجود اشخاص به دست آمد.یکی از آنها پروژه ی زندان در موسسه ی استنفورد بود.در این آزمایش، تعدادی دانشجو به کار گرفته شدند.«تمام شرکت کنندگان در این آزمایش، بچه های خوبی بودند که در دانشگاه معتبری درس میخواندند.» آنها را به دو دسته ی نگهبان و زندانی تقسیم کردند و از نگهبانان خواستند هرطور که مایلند،با زندانیانشان رفتار کنند.به زودی رفتار نگهبانان با زندانیان، به «تحقیر و حتی سوء استفاده ی جنسی» انجامید (همان:ص22). درواقع، این «بچه های خوب» برای نشان دادن وفاداریشان به سلسله مراتب اجتماعی و خوشایند دیگران، "خوب" بودند و به محض این که دیگران، فضای گناه را برای آنها محیا و آن را فقط کمی جایز کردند، آنها به شدت در نقش های نگهبان و زندانی فرو رفتند تا ثابت کنند در هر آدم درستکاری، یک موجودیت سادومازوخیست افسارگسیخته وجود دارد (در هنگام تحقیق درباره ی پورنوگرافی، این الگو را بیش از همه، در مانگاهای ژاپنی و کره ای یافتم که دلیل عمده اش، طبیعتا فرهنگ کنفسیوسی مبادی آداب حاکم بر شرق آسیا است).اینجا بود که بحث "سیب های خوب در بشکه های بد" پیش آمد چون سیب خوب در بشکه ی بد، فاسد میشود.
به وضوح مشخص است که "دیگران" انواع و اقسام دارند.کاری که بعضی آن را دوست دارند، اسباب نفرت عده ای دیگر میشود و هرچقدر جامعه ی انسانی نامنسجمتر باشد، انسان با واکنشهای منفی افراد بیشتری روبرو و از این که چگونه شخصیتی برای خود برگزیند، در نظر خود بی کفایت تر میشود. درنتیجه انسان هرچقدر که میگذرد ریاکارتر، و در خود چندتکه اش منفردتر و منزوی تر میشود.جامعه تقسیم میشود چون ارزشهای یکدستی ندارد.برخلاف آنچه کمپل گفته است، اژدهای خدا و اژدهای شیطان در صورتی پدید می آیند که طرفداران هردویشان در سطح جامعه قدرت داشته باشند که امروز در همه جای دنیا چنین است.
کمپل، کتابش را در دهه ی 1940میلادی نوشته بود اما تنها در قرن21 بود که جامعه ی ایرانی، آمادگی دیدن آش شله قلمکار سینمایی شاگرد او یعنی سه گانه ی ارباب حلقه ها را پیدا کرد و در این زمینه باید عمیقا سپاسگزار سید حسن نصرالله و حزبش باشد! ما (افراد جامعه ی عصر نوین)مردمی روانپریشیم چون مذهب راستینی نداریم.ما به قبله ی ریاکاری های عذاب آورمان نماز میخوانیم و همیشه نگران آشکار شدن دوز و دغل بازی هایمان هستیم.ولی شاید تنها راه نجات از این شرایط ناهنجار، همین باشد که سعی کنیم خودمان باشیم و نقاب نزنیم و فقط ببینیم از آدمهای مختلف مذهبی و غیر مذهبی اطرافمان، کدام بیشتر به ما صدمه میزنند و کدام بیشتر خدمت میکنند.ما نمیتوانیم همه ی این آدمها را از خود راضی نگه داریم.ولی میتوانیم از بعضی از آنها، بنا به تجربه، تاثیرات خوبی دریافت کنیم.



