تالیف: پویا جفاکش

بخشی از کامبوج، زیر دشت های ساوانایی قرار گرفته است که به «سرنگیتی هندوچین» شهرت دارند. گفته میشود این ساوانا، بازمانده ی ساواناهای وسیع تری است که در دوره ی موسوم به پلئیستوسن در سراسر جهان وجود داشتند و تغییرات آب و هوایی در انتهای عصر یخبندان، آنها را به همراه چهارپایان ترسناک باستانی ساکن در آنها از بین بردند. جالب است که کامبوج، محل بقایای تمدن خمر در آنگ کوروات نیز هست که گفته میشود آن هم در اثر تغییرات آب و هوایی از بین رفته است. البته تاریخ رسمی، زمان متروک شدن آنگ کوروات را بین 800 تا 500سال پیش تعیین کرده و زمان انقراض حیات وحش پلئیستوسن را بین 12 هزار تا 10هزار سال پیش. فسیل های بعضی از نسخه های آسیای جنوب شرقی این حیات وحش، قبلا در جاوه یافت شده اند؛ ازجمله فیل ها، گاوهای وحشی، مورچه خوارها، خوک های خرطوم دار، و نیز یک گربه سان غولپیکر به وزن حدود 230 کیلوگرم که در ابتدا به غلط و با توجه به شهرت فعلی ببر در آسیای شرقی، آن را ببر خواندند ولی امروز اعتقاد بر این است که یکی از بستگان بسیار نزدیک شیر غار بوده که از چین به آسیای جنوب شرقی وارد شده و تا جایی به دوری جاوه گسترش یافته است. فسیل «انسان جاوه» که امروزه به او هوموارکتوس میگوییم، در لای همین فسیل ها پیدا شده است. شاید در نگاه اول، عجیب باشد که بخواهیم هوموارکتوس را با متمدنین آنگ کوروات همزمان تصور کنیم، ولی اگر به یاد بیاوریم که هوموارکتوس ظاهری بسیار شبیه نژاد زرد کنونی داشته و از طرفی امروزه هم در کامبوج، انسان هایی بسیار ابتدایی وجود دارند که به روش هایی مثل شکار رتیل های سمی امرار معاش میکنند و تازه ممکن است از نسل همان تَرکِ تمدن کرده های آنگ کوروات هم باشند، دیگر عجیب نیست. میتوان این وضعیت را با اعقاب مایاها مقایسه کرد که احتمالا به دلیل فاجعه ی مشابهی، شهرها و معابدشان را رها کردند تا مانند آنگ کوروات، ساختمان هایشان بعدا توسط جنگل فتح شوند. مایاها به هرم سازی شهرت داشتند، درست مثل مصری ها و چینی ها؛ ضمن این که تمام این هرم ها به لحاظ فلسفی با زیگورات های بین النهرین همریشه به نظر میرسند. تاریخ رسمی، ساخت این اهرام را بی ارتباط به هم و به زمان های دور از هم نسبت میدهد. ولی امت سوئینی از دانشگاه اولستر، ساخت آنها را نتیجه ی ارتباطات زنجیره وار تمدنی میشمرد. سوئینی معتقد است که اولین تمدن ها شامل زیگورات سازان، با حیات وحش منسوب به پلئیستوسن همزمان بودند و همراه آنها منقرض شدند، ولی زمان پیدایش تمدن از دید سوئینی، هنوز در هزاره ی اول قرار دارد. همانطورکه میدانیم، تمدن های مورد اشاره ی سوئینی، تمدن هایی هستند که منابعشان اصرار عجیبی بر مدیریت شدن ساخت بناها توسط خدایان دارند. در اسناد بین النهرین، این خدایان آنوناکی ها هستند و یکی از آنها مسئول تغییر نژاد و حتی تولید گونه های موجودات منجمله انسان بوده است. معمولا امروزه خدایان را دارای ریشه های خورشیدی قوی میشمرند. پیروان نظریه ی آسمان الکتریکی زمانی که به کاتاستروفیسم گرایش می یابند، این نظر را مطرح میکنند که تغییرات نابودگر انتهای پلئیستوسن، در اثر جابه جا شدن مدار زمین اتفاق افتاده و این جابه جایی با تغییر تاثیرات الکترومغناطیسی خورشید بر زمین، سبب تغییرات ژنتیکی در موجودات و ایجاد گونه های جدید از بقایای گونه های سابق شده است و این است که ما امروز مثلا در آسیای شرقی به جای شیر غار، ببر داریم. میدانیم که برای خدایان مذکر خورشیدی، زمین به عنوان یک اثرگاه، معمولا مادینه بوده و این مادینگی در موجودات فیزیکی زمین منجمله انسان ها ضرب شده است. شاید به همین خاطر است که قبل از این که تعالیم کتاب مقدس همراه نهضت تعلیم و تربیت در قرن 19 گسترش یابند، بعضی از انگلیسی ها فکر میکردند که زمانی تمام مردم رعیت، زن بودند و چون ارباب های مرد با اینها می آمیختند، نسل مرد در میان رعیت پدید آمد، چون هرچه باشد، ارباب ها از جنس موجودات ماورائی یا همان خدایان سابقند. نقش کلمات هم در چنین افسانه بافی هایی کم نیست؛ مثلا کلمه ی "تستیفای" به معنی شهادت، با کلمه ی "تستیکل" به معنی بیضه ی مرد همریشه است، ظاهرا به این خاطر که فقط شهادت مردها در دادگاه مهم بوده است؛ اما این در کنار کاربردهای اولیه ی کلمات دیگر هم معنا می یابد؛ مثلا کلمه ی FACT به معنی داده یا امر اثبات شده هم مفهوم علمی دارد و هم دارای کاربرد قوی در جرمشناسی بوده است، ولی همزمان از طریق FEAT فرانسوی با FATE به معنی باور ارتباط می یابد و باورها را همیشه اشراف تعیین میکردند. باز از طرف دیگر، گستردگی رواج لواط در بین اشراف، همیشه در بین عوام شهرت داشته است. بر اساس یک باور مردسالارانه و ضد زن که هنوز حاکم است، مرد مفعول در جایگاه زن قرار دارد و میشود بر اساس آن اینطور برداشت کرد که اشراف والارتبه تر که تماما خون ایزدی داشتند، مردان اشرافی به وجود آمده از روابط بین طبقاتی را مورد لواط قرار میدادند تا به آنها یادآوری کنند که آنها هنوز هم از نسل همان عوامی هستند که سابقا تماما زن بودند. نقش مسائل تاریخی بسیار متاخر در پیدایش این نوع افسانه ها را نباید از نظر دور داشت. تاریخ رسمی، از دوره ای از مرگ گسترده ی کودکان در اثر بیماری ها در بین رعیت میگوید که باعث شد دورگه های اشراف از رعیت، به عنوان طبقه ی جدید رعیت فرو کاسته شوند و در اثر این وضعیت، مثلا موی بور که قبلا نماد اشراف بود، بعدا در بین رعیت هم گسترش یافت. جف دمولدر از این گزارش استفاده میکند تا این جابه جایی را نتیجه ی وقوع فاجعه ی کیهانی بشمرد که از نظر بعضی از کاتاستروفیست ها رواج طاعون از قرن 14 در اثر جابه جایی های انسانی، یکی از نتایج آن بود. جف دمولدر از همین مشاهدات استفاده میکند تا بگوید دوره ی اول تمدن بشر بین سال هایی که امروزه 950 تا 1350 میلادی خوانده میشوند، رقم خورده و پس از آن، در اثر وقوع فاجعه، انواع جدیدی از انسان و جامعه در اثر فروریزی نیمه اشراف به میان مردم پدید آمده است. با این حال، خود دمولدر به طور ناخودآگاه امکان نزدیک تر بودن این زمان به ما را افشا میکند وقتی میگوید در زادگاه خودش بلژیک، نظام ارباب-رعیتی فقط در قرن 18 فرو پاشید و پس از آن، تحت کنترل کلیسا، این انتظار از مردم جامعه پدید آمد که رابطه ی جنسی را محدود به حیطه ی ازدواج و فقط در راه تولید مثل کنند تا جمعیت زیاد شود و نظارت بر این امر، تا دوران کودکی خود او به جد وجود داشت. دمولدر بر اساس همان اعتقاد قدیمی اشراف به قداست خون –امروزه "ژن"- معتقد است که اگر امروز روش های مخرب خانواده و جامعه چون فحشا و مواد مخدر به راحتی از طرف حکومت به سمت مردم روان میشوند و از روش های دیگر ارضای جنسی مثل خودارضایی و همجنس گرایی، اعاده ی حیثیت میشود، به این خاطر است که اشراف به این نتیجه رسیده اند که تزریق خونشان در عوام، باعث میل عوام به روشنفکری و طغیان شده است و باید آن گروه هایی از عوام را که خصلت هایی مثل عدم میل به کار فیزیکی و تحمل مشقت را از اشراف به ارث برده اند با ایجاد بحران های اقتصادی و سرگرمی های ثروت زدا چون قمار و تجمل و مشروبات الکلی و مواد مخدر، به این نتیجه رساند که ازدواج و تولید مثل بصرفه نیست تا فقط عوام بی فکری که آینده نگری ژنوم اشرافی را در خود ندارند، بچه دار شوند و نسل جدیدی از عوام کودن خوب کارکن را تولید کنند. دمولدر به این نظریات فقط به چشم خرافات اشرافی نگاه نمیکند، بلکه آنها را باور دارد و کاملا مطمئن است که اشراف از جنس خدایانند. به نظر او زبان های یونانی باستان و لاتین زبان های خدایانند که به مردم سرایت کرده و عوامانه شده اند، همانطورکه خصلت های اشرافی چنینند. مثلا در رساله ی «ضیافت» افلاطون، میبینید که شش مرد در یک جلسه با هم درباره ی رابطه ی جنسی، آن هم بر تمرکز ویژه بر همجنسبازی مردان، بحث فلسفی میکنند بی این که از بلندنظری خارج شوند، درحالیکه امروزه حداقل در بین عوام بعید است که چنین بحثی با فلسفه شروع شود و با مسخره بازی های جنسی، به بیراهه نرود. درواقع علت این هم که دمولدر میخواهد زمان فاجعه را حتی المقدور به عقب ببرد، این است که از قرن 18 به این طرف، واقعا مدارک طوری نیستند که بتوان از آنها آن خشونت سبوعانه ای را که از انسان به عنوان یک حیوان مطلقا وحشی داروینی انتظار دارد بیرون کشید. او انتظار دارد اگر اشراف به عوام به چشم یک گله ی حیوانی بی روح و بی شخصیت نگاه میکنند، واقعا هم آنها را مانند حیوانات بخورند و رد این دوران به همراه گذشته ی ماقبل دوران عوام نیمه اشرافی، از تاریخ پاک شده باشد. او بر اساس بعضی شایعات سخیف امریکایی –که از عواقب به نمایش درآمدن فیلم "سوئینی تاد" هستند- مدعی است که کسانی که در طول سال ناپدید میشوند، توسط گروه های شریر وابسته به مافیاهای اشرافی دزدیده و به عنوان غذا خورده شده اند. ویل اسکارلت در نقد دمولدر میگوید که معتقد است این نوع شلیعات توسط گروه های سیاسی پستی منتشر میشوند که از حالا دارند ذهنیت مردم را برای ایجاد تصویر وحشتناکی از انسان در جهات مقاصد آینده ی خود، آماده سازی میکنند. البته خشونت ذهنی دمولدر در حد این نوع شایعات متوقف نمیماند، بلکه قدمی به جلو مینهد و مدعی میشود که بیضه های مرد انسانی موقع خلقت توسط خدایان، عمدا به طرز آشکاری بیرون از بدن قرار گرفته است تا اشراف هر وقت عنصر نامطلوبی را شناسایی کردند، با اخته کردن او از تولید نسل او جلوگیری کنند، همانطورکه دامداران با دام های حیوانی چنینن میکنند. این، اتفاقا یکی از افکار مورد علاقه ی فروید بوده است. پدر نخستینِ گله ی میمون های داروینیِ جناب فروید -که به عقیده ی او تبدیل به خدا شد- هم پسرانش را به خاطر میل ورزی به نیمه میمون های ماده که فقط پدر، حق آمیزش با آنها را داشت، اخته میکرد. فروید، مثال بسیار خوبی برای آنهایی است که میگویند دانش ذاتا لوسیفری است. خود فروید، شیفته ی فاوست بود. داستان ساده است: مردی روح خود را برای دانش می‌فروشد. گزارش اریک ماسون از پشت پرده های زندگی فروید، واقعا به یک معامله ی روح فروشی به مبلغ بسیار گزاف نزدیک است. حداقل برای خود، ماسون، چندان گزاف به نظر نمیرسد. ماسون، زندگینامه‌ای فوق‌العاده ترسناک دارد، او در مجموعه‌ای از فرقه‌های اداره شده توسط گوروهای یهودی بزرگ شده و خودش از نوادگان یک خاخام کابالیست معروف است. او احتمالاً در این فرقه است، یا حداقل در آن متولد شده است. داستان اینکه چگونه کلیدهای بایگانی فروید به او داده شد، مشکوک است. او از ناکجاآباد آمد و به عنوان یک مرد جوان، کل نهاد روانکاوی را پشت سر گذاشت. به نحوی به او دسترسی به مطالب باورنکردنی داده شد که هیچ کس قبلاً ندیده بود. با این حال، اگر هر دو خانواده ی فروید و Masson/Moussaeff از پیروان قدیمی Sabbatean-Frankists بودند، صعود سریع او منطقی‌تر به نظر می‌رسد. (خود «ماسون» هم یک اسم کاملاً جعلی است که توسط پدر اریک اختراع شده است.) سوال این است که آیا ماسون Masson واقعاً «سرکش» شد یا افشاگری‌های او به نوعی بخشی از فیلمنامه بود؟ پیچیدگی پاسخ به این سوال ازآنرو است که همه از سبتی های فرانکی انتظار دارند که انجام زنای محارم و حتی قتل برایشان عین آب خوردن باشد که البته در نوشته های فروید، درباره ی تمام این مسائل با خونسردی غیرعادی ای صحبت میشود. رابطه‌ی فروید با بهترین دوستش فلیس عجیب و غریب و منحرف بود. زندگینامه‌ی او ناقص و پر از دروغ است، تاریخ تولدش مشکوک و زندگی اولیه‌ی او عمدتاً یک راز است. یکی دیگر از جزئیات غیرقابل توضیح این است که چگونه فروید، که ریشه خانوادگی‌اش ساده بود، توانست با دختر خاخام ارشد ثروتمند هامبورگ، کسی که باید بسیار بالاتر از مقام او می‌بود، ازدواج کند. همچنین، نیل روزنشتاین، تبارشناس، دهه‌ها صرف تحقیق در مورد خانواده کاتزنلنبوگن در اروپای مرکزی کرده و ادعا می‌کند که تعداد زیادی از یهودیان برجسته، از جمله فروید، مارکس، مندلسون، پروست و اشنیرسون‌ها، از نوادگان این خانواده ی سلطنتی یهودی هستند که اصالتاً اهل پادوا (در نزدیکی ونیز) هستند. مقاله‌ای وجود دارد به نام "فروید و کابالای لوریایی"، نوشته ی همان خاخامی که "فروید و سنت عرفانی یهودی" را نوشته است، که در آن ظاهراً فروید توسط خود ربی اشنیرسون لوباویچر در اواخر عمر با کابالای لوریایی آشنا می‌شود. فروید پس از خواندن آن برای اولین بار، چیزی شبیه به این می‌گوید: "این طلا است!" ولی عجیب است که فرویدها بدون آشنایی با شالوده‌های کابالیستی واقعی این مذهب، پیروان فراکسیون شباتین بوده باشند و با توجه به دانش فراوان فروید، تصور این موضوع دشوار است. زندگینامه ی فرویدها از هر جهت، برای رفع هر گونه حسن ظنی درباره ی جنون شاباتی-فرانکی کافی است. خود فروید اعتراف می‌کند که برادر ناتنی‌اش، که بیست سال از او بزرگتر بود، با زبانی رمزآلود به او القا کرد که پدر واقعی فروید است. فروید همچنین اعتراف می‌کند که پدرش یاکوب یک «منحرف» بود که فرزندانش او را می‌بوسیدند. رابرت، پسر فلیس، فاش کرد که والدینش او را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند. کلمنس، نوه ی معروف فروید، نیز یک کودک‌آزار بود. نویسنده، جری لازو، فروید را به یک قاتل زنجیره‌ای واقعی تشبیه می‌کند. این حرف عجیب به نظر می‌رسد و هیچ مدرک محکمی وجود ندارد، اما او آنقدر شواهد غیرمستقیم ارائه می‌دهد که حداقل این که فروید فردی فوق‌العاده منحرف بوده است باورپذیر جلوه میکند. فروید به طرز مشهوری دختر خودش آنا را که پس از مرگش با مشت آهنین بر نهاد روانکاوی حکومت می‌کرد، مورد تجزیه و تحلیل قرار داد (او کسی بود که ماسون را با دست خود انتخاب کرد). اکنون، تجزیه و تحلیل فرزند خودتان در حال حاضر نقض باورنکردنی اخلاق است. به جز اینف فروید احتمالاً مدت‌ها با خواهر همسرش (که در اتاق خوابی زندگی می‌کرد که فقط با عبور از اتاق خواب اصلی قابل دسترسی بود) رابطه داشته است. لازو استدلال می‌کند که فروید در واقع نامزد آن خانم را به قتل رسانده تا او را در خانه ی سه نفره ی خود نگه دارد. حتی اگر هیچ مدرک واقعی مبنی بر اینکه فروید یک قاتل واقعی بوده است، ارائه نشود، بسیاری از عبارات عجیب و غریب و ترسناک از نامه‌های او به فلیس و سیلبرشتاین برای اثبات اینکه او فردی تاریک و آشفته بوده است، کافی است. به خاطر داشته باشید که این نامه‌ها قبل از انتشار توسط آنا از قبل سانسور شده‌اند، بنابراین آنچه ما می‌بینیم همان چیزی است که او به ما اجازه می‌دهد ببینیم و نه بیشتر. ظاهرا باور کردن اینها نباید با انتظار لازم از یک فرد اشرافی که به اندازه ی فروید مدافع نظام بورژوازی است، تناقض داشته باشند، بخصوص اگر فرد مورد نظر، به تعلق فروید و دستگاه روانکاویش به یک خاندان سلطنتی، واقف شده باشد. این دم و دستگاه علیرغم مشکوک بودنش، به این خاطر راه نیفتاده که بگوید اشراف و مردم عادی، دو «گونه» ی مختلفند بلکه هنوز مطابق پیشفرض دموکراتیک فعلی بورژوازی جلو میرود که مطابق آن، باید اشرافی و فرد عامی به یک نوع باشند. تفاوت این دو در این است که اشرافی میتواند تفکر فرد عادی را تغییر دهد (همانطورکه دستگاه رسانه در رویکردهای فرویدی خود، شبانه روز دارد این کار را میکند) و اگر از خودش و خانواده اش و سیستمی که به آن تعلق دارد، حس بدی داشته باشد، عینا برای این که احساس نکند از مردم عادی پایین تر است، در جهت شبیه کردن زندگی مردم عادی به افسانه های ترسناک طبقه ی خودش، از تمام قدرت و شهرت و ثروت خود مایه میگذارد. بدین ترتیب، او برای این که به عنوان یک موجود ماورائی، جزو شیاطین مسیحیت نباشد، به لاک خدایان ماقبل مسیحی ولی بر اساس انتظارات مسیحیت از آنها میخزد و در قالب خدایان آسمانی که زنان زمینی را شکل میدهند تا آنها را به افکار و احساسات و غرایز مورد نظر خود حامله کنند، همه ی مردم را به زن بدل میکند و به طور صوری «اخته» میکند. او چاره ای جز این ندارد، چون همزمان عوام هم دارند با طبقه ی او همین کار را میکنند. این همان فرافکنی نگاه اربابی به همه ی انسان ها است که فرافکنی تصورات وحشتناک سبتی به همه ی مردم توسط فرویدیسم، فقط آشکارترین جنبه ی آن است. برای اثبات درستی همین فرافکنی بود که لکان، عبارت «اخته سازی» را درباره ی تمام نظم دهی های همه ی انسان ها و موجودات و حتی اشیاء دیگر باب کرد و این واقعیت را که ما همه چیز را برای معنی بخشیدن، به صفات خاصی از آن فرو می کاهیم و از آنها نمادسازی میکنیم، در چارچوب قانون ارتباط سوژه و ابژه گنجانید. سوژه به ابژه یک نظم خیالی میدهد و بعد سعی میکند واقعیت او را با آن نظم خیالی تطابق دهد. ما با همه ی موجودات اطرافمان همین کار را میکنیم و از دید لکان و پشتوانه ی کابالیستی روانکاوی او داریم آنها را اخته میکنیم، اشراف تفاوت خاصی دراینباره ندارند جز این که قدرت و دایره ی نفوذشان به مراتب بیشتر است.:

“castration , history and psychoanalysis”: Hxmokha: 11/7/2020

البته روانکاوی لکانی، این چیزها را صریحا نمیگوید، چون آنقدر به هم خوردن نظم همه چیز را تقصیر نظم پرداز عام و خاص می اندازد که دیگر، هیچ کس یا گروه بیرونی ای در به خطا رفتن هیچ وضعیتی مقصر به نظر نمیرسد. ولی نظم پرداز ما باید یک مقصر بیرونی پیدا کند و در این راه، دست به دامان «فانتزی» میشود:

«فانتزی، صحنه ای برپا میکند که در آن، ژوئیسانس [یعنی لذت] ای که از آن محرومیم، در "دیگری بزرگ" که آن را از ما دزدیده است، متمرکز میشود. در فانتزی ایدئولوژیک یهودستیزانه، ستیز اجتماعی با استناد به یهودیان در مقام مامور مخفی که ژوئیسانس اجتماعی ما را از ما میرباید –با انباشتن سود، فریفتن زنانمان، و غیره و غیره- توضیح داده میشود. به همین دلیل، مفهوم فانتزی، مبهم است: فانتزیِ دل انگیز (تصویر وضعیت چیزها "پیش از هبوط") با فانتزیِ پارانویاییِ آزارنده ای که به ما میگوید چرا همه چیز به خطا رفت (چرا دل فلان دختر را به دست نیاوردیم، چرا جامعه خصومت آمیز است) پشتیبانی میشود. گذر و عبور از فانتزی بدان معنا است که ما دور باطلِ چرخیدن بر محور ابژه و یافتن ژوئیسانس را در آن میپذیریم و از این اسطوره که ژوئیسانس جای دیگری انباشته شده است، صرف نظر میکنیم (ژیژک، 1998). خلاصه آن که فانتزی، میل ما را با به صحنه آوردن حالتی از تمامیت به شکل دچار فقدان بودن، که "دیگری بزرگِ اخته ساز" انکارش میکند، تداوم میبخشد. این فرافکنیِ خیالیِ تمامیتِ واقعی، به صورت انکار از جانب عامل خاصی به روی صحنه می آید؛ بنابراین امتناع بنیادیش پنهان نگاه داشته میشود.» (لاکان و امر سیاسی: یانیس استاوراکاکیس: ترجمه ی محمدعلی جعفری: نشر ققنوس: 1392: ص134)

بدین ترتیب، لکانیسم، فلسفه ای برای توضیح شکست است نه موفقیت؛ ولی از طرف دیگر، بی نهایت بی نظم تعریف کردن همه چیز نمیتواند توضیح دهد که چرا پروژه های بسیاری در جهان، نظم را آنقدر دقیق تعریف و پیشبینی میکنند که بی وقفه با «موفقیت» همراهند، ازجمله در پروژه های امدادرسانی و خدمات عمومی که دقت بالا در تعریف نظم آنها لازم است. علت این است که لکانیسم و در یک نگاه کلی تر، روانکاوی، آنقدرها که وانمود میکنند، همه شمول نیستند؛ آنها فقط روی یک پروژه متمرکزند؛ پروژه ای آنقدر وسیع و با جزئیات فراوان که واقعا دقیق تنظیم کردنش محال است؛ پروژه ای که «ابژه» هایش نه اشیای بی جان با کیفیت دائمی، بلکه موجودات زنده ی به شدت غیر قابل پیشبینی ای به نام انسانها آن هم در ابعاد میلیونی و حتی میلیاردیند؛ منظورم پروژه ی سیاسی است که همیشه با شعارهای آرمانشهری شروع میشود و ازآنجاکه دیر یا زود و در اثر «اختلال»، پیه «ساحت واقع» به فانتزی های هر آرمانشهری مالیده میشود، همیشه باید از قبل، یک سری توضیحات لکانی برای شکست خود در آستین داشته باشد.:

«سیاست ورزی را تنها میتوان در چارچوب مکانی، به صورت مجموعه ای از اعمال و نهادها، در قالب یک دستگاه بازنمایی کرد، گیریم دستگاهی رو به گسترش. سیاست ورزی هم ارز واقعیت سیاسی است و واقعیت سیاسی، مانند تمام واقعیت ها، در وهله ی اول، در ساحت نمادین ساخته میشود و پس از آن، از جانب فانتزی مورد تایید قرار میگیرد. اما اگر واقعیت به طور کلی فقط به سبب رابطه اش با ساحت واقع، که همواره آن را نادیده میگیرد، معنا پیدا میکند، ماهیت ساحت واقعِ مرتبط با واقعیت سیاسی چیست؟ اگر واقعیت نمیتواند ساحت واقع را از پای درآورد، پس سیاست ورزی هم به طریق اولی قادر به از پای درآوردن امر سیاسی نیست. پس شگفت نیست که یکی از هیجان انگیزترین پیشرفت های نظریه ی سیاسی معاصر که نظریه پردازانی چون لاکلائو، موفه، بِک و لوفور مدافع آنند، این است که نمیتوان امر سیاسی را آن گونه که توصیفش کرده ایم به واقعیت سیاسی فروکاست:

"امر سیاسی را نمیتوان به نوع خاصی از نهاد محدود ساخت یا آن را سازنده ی ساحت یا مرتبه ی ویژه ای از اجتماع تجسم کرد. امر سیاسی را باید بُعدی تصور کرد که ذاتیِ تمام جوامع بشری است و نفسِ وضع هستی شناختی ما را تعیین میکند." (موفه، 1993)

برای تبیین این مرحله ی "رهایش" امر سیاسی، به طور خلاصه به استدلال کلود لوفور نگاهی می اندازیم. طرح لوفور، تفسیر دوباره ی امر سیاسی است. او تعاریف مارکسیستی را صرفا روساختی تعریف میکند که بر سطح ظاهرا واقعیِ روابطِ تولید استوار است و به همین دلیل، هیچ گونه ویژگی بنیادی را برای امر سیاسی به رسمیت نمیشناسد. از سوی دیگر، جامعه شناسی سیاسی و علوم سیاسی میخواهند واقعیات سیاسی را به صورت ویژه و جدا از واقعیات اجتماعی دیگر، که به سطوح متفاوت اجتماعی تعلق دارد، تبیین کنند: عرصه هایی چون اقتصاد، زیباشناسی، حقوق، علم و جامعه. مدعای این رویکرد آن است که میتواند واقعیت را عینا به نحوی بازسازی کند که تمام عرصه های متنوع فوق را در بر بگیرد، و به همین دلیل، از درک این واقعیت ناتوان است که خودش از درون حیات اجتماعی بیرون آمده و به لحاظ تاریخی و سیاسی مشروط شده است. دراینجا بحث ما درباره ی ساخت انگاری معنا پیدا میکند. در تعریف سیاست ورزی (به شکل نهادهای سیاسی ازجمله احزاب و غیره)، امر سیاسی، یعنی آن مرحله ای که سیاست ورزی، ساختمان واقعیت اجتماعی، واقع میشود، گم شده است:

"بنابراین امر سیاسی نه در آنچه فعالیت سیاسی مینامیم، بلکه در حرکت دوگانه ی آشکارسازی و پنهان سازی روش تاسیس جامعه برملا میشود. امر سیاسی به این معنا آشکار میشود که فرایندی که جامعه را نظم میبخشد و بخش های خود را یکدست میکند، به چشم می آید. امر سیاسی به این معنا پنهان میشود که جایگاه سیاست ورزی (جایگاهی که در آن، احزاب به رقابت میپردازند و عامل عام قدرت شکل میگیرد و بازتولید میشود) به صورت خاص تعریف میشود، درحالیکه اصل سازنده ی کل پیکربندی، مخفی میماند." (لوفور، 1988)

مراد این است که تاسیس واقعیت سیاسی، نوعی واپس زدگی جنبه ی بنیادگذار امر سیاسی را پیشفرض میگیرد. واقعیت سیاسی، بیهوده میکوشد هستی شناسی سیاسیِ امر اجتماعی را بزداید. برای مثال، از دید لوفور، که دیدگاهش مبتنی بر فلسفه ی سیاسی سنتی است –که بر اساس آن، چیزی که جامعه ای را از جامعه ای دیگر متمایز میکند، رژیم آن یعنی نحوه ی شکل دهی آن به وجود بشری است- امر سیاسی با اجزای تولیدکننده ی اَشکال مختلف جامعه ارتباط دارد. استناد به تعریف سیاسی جامعه در مفهوم جامعه مستتر است و به همین دلیل، یافتن جایگاه امر سیاسی در جامعه ناممکن میشود. بنابراین، امر سیاسی، مرتبه ی هستی شناختی شکل گیری امر اجتماعی است. توصیف فوق، هم به معنادهی به روابط اجتماعی نظر دارد و هم به اجرای آنها (لوفور، 1988). وقتی چشم انداز خود را به واقعیت سیاسی محدود میکنیم، درواقع به بومی شدن/مکانمندی امر سیاسی میپردازیم، و توجه خود را از امر سیاسی بما هو هو (به عنوان لحظه ی آشوب و بلاتکلیفی حاکم بر بازسازی عینیت اجتماعی و واقعیت سیاسی) به امر اجتماعی (به عنوان نتیجه ی این ساختن و بازساختن، به عنوان اَشکال رسوب کرده ی عینیت) معطوف میکنیم (لاکلائو، 1990). رسوب واقعیت سیاسی –به صورت بخش یا زیرسیستمی اجتماعی- مستلزم فراموش کردن خاستگاه ها و نیروی پیشامدی اختلال است که ذاتیِ آن است. این مهم، نیازمند فروکاستن امر سیاسی به عرصه ی نمادین و خیالی است. اما "نفی امر سیاسی، آن را ناپدید نمیکند، بلکه فقط به سردرگمی در برابر تجلیات آن و ناتوانی در رویارویی با آن منجر میشود" (موفه، 1993). آنچه به طور مداوم در این جریان های نظریه ی سیاسی معاصر پدیدار میشود، این است که امر سیاسی، جایگاهی معادل جایگاه "ساحت واقع" لاکانی کسب میکند؛ انسان چاره ای جز رویارویی با این واقعیت ندارد که امر سیاسی به شکل حالت خاصی از ساحت واقع بروز میکند. امر سیاسی به یکی از اَشکال رویارویی با ساحت واقع بدل میشود. تلاش برای نمادپردازی ساحت واقع در عرصه ی ساخت های اجتماعی و واقعیت سیاسی صورت میپذیرد. این گفته ی چایتین درست است که نمادپردازی، "قدرت خلاقه ای در آفریدن هویت های فرهنگی دارد، اما به بهای مخفی کردن نیستیِ بنیادی ای که بنیاد آن است. (...) فرهنگ، و نه طبیعت، از خلأ، و بیش از هر چیز، از امکانی بودن خودش بیزار است" (چایتین، 1996)، یعنی از ناتوانی نهاییش در تسلط یافتن بر ساحت واقعِ ناممکن و نمادپردازی آن: "ساحت نمادین، دچار فقدانی ساختاری است، بدین معنا که مناطق خاصی در ساحت واقع هست که امکان نمادپردازی آنها به روشی مشخص وجود ندارد. (...) ساحت واقعِ مطلق، اضطراب انگیز است و به ظهور ساخت های بی پایان، دفاعی و خیالی می انجامد" (verhaeghe, 1994). با توجه به این بحث، "تمام محصولات بشری (جامعه، فرهنگ، مذهب، علم) را میتوان در پرتو ناکامیِ ساختاریِ ساحتِ نمادین در ایجاد رابطه با ساحت واقع درک کرد." (همانجا) این مرحله ی ناکامی در هنگام رویارویی با ساحت واقع، در خوانش لاکانی ما، مرحله ی سیاسی تمام عیاری است. ویژگی بنیادگذارانه ی این مرحله در روانکاوی لاکانی، اثبات میکند که برداشت فانتزی وار ما از نهاد اجتماعی-سیاسیِ جامعه به عنوان تمامیتی هماهنگ، چیزی بیش از سراب نیست. مرحله ی تروماتیک سیاسی از حیث رویارویی با ساحت واقع، بارها و بارها فرایند نمادپردازی و بازی سلطه جویانه ی همیشه حاضرِ نمادپردازی هایِ متنوعِ ساحت واقع را به جریان می اندازد. این بازی به ظهور سیاست ورزی، تاسیس سیاسی نوعی فانتزی اجتماعی جدید (با بسیاری از فانتزی های ستیزه جویانه ی درگیر در نزاع بر سر سلطه) به جای فانتزی در هم ریخته ی قبلی منجر میشود، و به همین منوال. به این ترتیب، اصرار لکان به مرکزیت ساحت واقع، به ویژه در بخش آخر آموزه هایش، اهمیت چشمگیری دارد. لاکان در سمینار چهار مفهوم بنیادی روانکاوی، هیاهو و تصادف را به عنوان استعاره ها یا نمونه هایی از رویارویی ما با ساحت واقع ذکر میکند. میتوانیم امر سیاسی را به این زنجیره ی هم ارزی ها بیفزاییم. طرح لاکان از حیات اجتماعی-سیاسی عبارت است از بازی مدوّر پایان ناپذیر امکان و امتناع، ساختن و ویران کردن، بازنمایی و ناکامی در بازنمایی، مفصل بندی و در هم ریختگی، واقعیت و ساحت واقع، و سیاست ورزی و امر سیاسی.... اهمیت اساسی لاکان در نظریه ی سیاسی و تحلیل سیاسی، در اصرار او بر ماهیت شکافته و دچار فقدان ساحت نمادین، و دنیای اجتماعی-سیاسی نهفته است. جوامع ما به هیچ رو مجموعه های هماهنگی نیستند. این صرفا فانتزی ای است که از طریق آن به ساختن و از نو ساختن خودشان میپردازند. تجربه نشان میدهد که این فانتزی هرگز به واقعیت نمیپیوندد. هیچ فانتزی اجتماعی ای نمیتواند فقدانی را پر کند که جامعه همواره حول آن شکل میگیرد. این فقدان هر بار که امر سیاسی از نو پدیدار میشود، در هر رویارویی با ساحت واقع، دوباره ظهور میکند. ما میتوانیم درباره ی امر سیاسی حرف بزنیم، چون با انهدام و اختلال امر اجتماعی مواجه میشویم.» (لاکان و امرسیاسی: ص7-142)

بنابراین هر ایده ی آرمانشهری و هر شعار سیاسی که بوی ایجاد آرمانشهر بدهد، یک فانتزی محتوم به شکست است. اما چرا با هر اختلال در فانتزی آرمانشهری، به جای تعمیر آن، میل به سرنگونی کامل آن را پیدا میکنیم و ساختن را فقط منوط به تخریب وضع فعلی میکنیم؟ به نظر میرسد این واکنش مردمی، با کنش مشابه سیاستمداران شعاردهنده که به جای پاسخ به انتظارات مردم، وجود "اختلال" را از بنیاد تکذیب میکنند و با این کار، درواقع به تخریبگری مردم مشروعیت میدهند، دارای ریشه ی واحدی است: آرمانشهر، جانشین زمینی یک بهشت ماورائی است و باید به اندازه ی بهشت، کامل باشد. اگر آرمانشهر به اندازه ی بهشت کامل نباشد و از خود اختلال نشان دهد، آن وقت، با بهشت های دروغین خدایان دروغین انسانی مطابقت میکند و مظهر کفر و ستم خواهد بود.

در افسانه های مذهبی، چنین بهشت های دروغینی فراوانند. باغ ارم، بهشت زمینی شداد شاه قوم عاد، نمونه ی اسلامی آن است. ازآنروکه شداد قصد کرده بود با ساخت شهر ارم، با بهشت خدا رقابت کند، به همراه شهرش در اثر غضب خدا نابود شد. محل ارم شداد را در عدن یمن تعیین کرده اند. جرالد مسی معتقد است دلیل این تعیین محل، خود کلمه ی "عدن" است که نام بهشت در کتاب مقدس است، چون شداد درواقع در ابتدا نه یک انسان فانی، بلکه نسخه ی دیگری از شاه خدایان و دارای درباری در بهشت بوده که الوهیتش توسط مذهب یهودی-مسیحی انکار شده است. در تورات، عدن محل رودهای دجله و فرات است که در سرزمین بین النهرین جاریند. این منطقه مسکنگاه آرامی زبان ها بوده و ظاهرا لغت "ارم" هم با نسبت "آرامی" همریشه است. آشوری ها معتقد بودند که تمام آب های حیاتبخش از یک جریان آب واحد بودند که آن به دو جریان تقسیم میشود. ظاهرا دجله و فرات هم موقع قسمت شدن آب ها در سرچشمه هایشان در ترکیه انعکاسی از این آب های اسطوره ای بودند. منطقه ی ترکیه در گذشته به نام «روم» RUM شهرت داشته که انعکاس دیگری از لغت های "آرام" و "ارم" به نظر میرسد. در مصر، یکی از نام های رود نیل، "اورم" از همان ریشه بوده که به سادگی معنی آب هم میداده است همانطورکه خود نام "نیل" همخانواده با لغت "نهر" به معنی جریان آب است. رود نیل از "خنتو" (اوگاندا) ریشه میگرفته که نامش تلفظ دیگری از "جنّت" به معانی باغ و بهشت است. مانند دجله و فرات، در مصر، نیل به دو شاخه ی اصلی "رود قرمز" و "رود آبی" تقسیم میشده ولی مناطق بین این دو رود هم توسط نهرهای کوچکتر به هفت منطقه مجموعا به نام "هپتانومیس" تقسیم میشده اند. این با این آموزه ی کابالایی مطابقت دارد که بر اساس آن، یک جریان واحد آب وجود دارد که به دو جریان و سپس به 7جریان تقسیم میشود. نامجای "کمت" یا "قبط" برای مصر که به سادگی به معنی زمین است، با "هپت" به معنی عدد 7 همریشه است و از آن، به "خپت" یا "آپت" به معنی اسب آبی میرسد که جانور اصلی در تجسم ترکیبی الهه ی دب اکبر بوده است. دب اکبر مادر دب اصغر –محل ستاره ی قطبی- و ازاینرو مظهر قطب شمال بوده است. کلمه ی "دب" به معنی خرس، تلفظ دیگر لغت "تپ" به معنی اسب آبی است و این دو حیوان به سبب شهرت به تنومندی و سهولت کشتن انسان علیرغم گیاهخواری، جانشین هم میشوند. دب اکبر و دب اصغر، هر دو هفت ستاره دارند که قابل مقایسه با هفتگانه بودن هپتانومیس است. همانطورکه هپتانومیس شبیه هفت جزیره اند، هفت ستاره نیز همچون کوه هایی که از درون دریای آسمانی بیرون آمده اند، جزیره سازی میکنند و در زمین، شهر رُم ایتالیا به خاطر بنا شدن در محلی با هفت تپه، یک نسخه ی زمینی دیگر آنها است. دب اکبر با دوگانه شدن در اثر به دنیا آوردن دب اصغر، خود، نمادی از جریان آب کابالا است که به دو جریان تبدیل میشود. به دنیا آوردن یک زوج دوقلوی مخالف هم، خود، نمادی از تقسیم یک به دو است که در مصر، در زوج هورس و سیت متجلی میشود. سیت که یونانیان او را تایفون مینامند، تجسم قحطی و تاریکی است درحالیکه هورس خدای خورشید، مظهر روشنایی و فراوانی است. یکی از نسخه های افریقایی حوا، از قطع کردن پاهایش یک زوج دو قلو پدید آورده است. این هم به نظر میرسد مربوط به افسانه ی به وجود آمدن دب اکبر از ران صورت فلکی ثور یا ورزاو باشد. گاو، تجسم هاثور الهه ی زمین است، و علاوه بر این، اسب آبی را مصریان نسخه ی آبزی گاو میشمردند. کلمه ی "خپشو" به معنی ران پا، با لغات خپت و آپت به معنی اسب آبی مرتبط به نظر میرسند و احتمالا دو لغت اخیر را باید تلفظ مادینه ی لغت اول به شمار آورد. دراینباره باید توجه کرد که نام "آبزو" پدر خدایان در اساطیر کلدانی، کاملا قابلیت همریشگی با "خپشو" را دارد و تهامات یا تاوت یا یومورکا همسر آبزو و مادر خدایان نیز قابلیت تطبیق با الهه ی اسب آبی را دارد. آبزو آب شیرین، و تهامات آب شورند و میتوانند شکل های شخصیت یافته ی جریان آب تقسیم شده ی اولیه باشند. قتل آبزو به دست خدایان، باعث انتقامجویی تهامات به شکل یک اژدهای دریایی مظهر آشوب میشود تا این که بعل مردوخ، رئیس جدید خدایان به وجود می آید، تهامات را میکشد و جسدش را به دو قسمت زمین و آسمان تقسیم میکند. این، به نوعی احیای دوباره ی نظم در قالب خانوادگی نرینه و مادینه است که به ترتیب به سفیدی و سیاهی یانگ و یین در دایره ی تای چی چینی ها نسبت داده میشود. در اساطیر یونانی، از بین رفتن این دوگانگی، با اخته شدن اورانوس پدر خدایان توسط پسرش کرونوس اتفاق می افتد. آلت بریده ی اورانوس، در آب دریا کف میکند و از آن، آفرودیت الهه ی لذات جسمانی پدید می آید. کوثری های قبرس، به آفرودیت، اورانیا میگفتند که درواقع میتواند صورت مادینه ی نام اورانوس باشد. بنابراین اورانیا تهامات است که با حذف شدن نرینگیش (آبزو/اورانوس) بدل به الهه ی هرج و مرج شده است.:

THE NATURAL GENESIS: V2: GERALD MASSEY: COSIMOCLASSICS: 2007: P24-32

جالب است که قاتل آبزو در اسطوره ی آفرینش کلدانی، حئا نسخه ی بابلی کرونوس است چون تبدیل موضوع به اخته سازی در روایت یونانی قصه، باز ما را به یاد علاقه ی لکان به اخته سازی نمادین برای ایجاد نظم دلخواه می اندازد، درحالیکه در روایت یونانی، اخته سازی جانشین اتفاقی شده که به وقوع هرج و مرج و آشوب انجامیده است. برایند این دو دیدگاه، میتواند این باشد که هر نوع اخته سازی نمادین یا به عبارت دیگر، تقلیل یک موضوع ذوالابعاد به یک بُعد محدود و نمادین، درنهایت یقه ی اخته کننده را میگیرد و برای او آشوب به ارمغان می آورد. این اتفاقی بود که برای خدایان سابق افتاد. آنها بیشتر از این که در قالب های رسمیشان واقعی باشند، انعکاس خواسته های فرمانروایانی بودند که خود را جانشینان زمینی آنها میخواندند و برای همین هم خود آن خدایان، به حد فرمانروایانی که به دروغ خود را خدا میخواندند، و بهشت هایشان به حد شهرها و کشورهای آبادی که در اثر دروغگویی حکامشان نفرین و نابود گردیدند –ارم، بابل، آشور، مصر، رُم/روم- فرو کاسته شدند. به واقع نیز هر کسی که شعارهای سیاسی آرمانشهری جذاب سر دهد و مردم را به خود جذب میکند، درواقع با ادعای ایجاد بهشت روی زمین، ادعای خدایی کرده است و به محض این که دروغین بودن خداییش اثبات شد، انتظار میرود آرمانشهر دروغینش نابود شود، همانطورکه بابل نمرود، مصر فرعون، ارم شداد و روم قیصرها چنین شدند. انتظار ذهنی ما از طی شدن این حلقه ها، ظاهرا از جنس اندیشه است ولی بالواقع اصلا منطقی نیست، بلکه بیشتر از جنس میل است؛ میل ورزی کاملا ناخودآگاه به این که یک دستورالعمل فکری آشنا را شناسایی و مسئله ی پیش آمده را بر اساس آن صورتبندی و سپس احساس دانایی کنیم. اتفاقا علت این که این موضوعات سیاسی به جای فلسفه زیرمجموعه ی روانکاوی قرار میگیرند، همین است، چون روانکاوی با میل سر و کار دارد و نه با اندیشه ورزی خودآگاه.

دوستم امیررضا که دانشجوی روانشناسی است، به صورت اینترنتی، جلسات درس دکتر رضا احمدی درباره ی لاکان را دنبال میکند. یک بار موفق شدم بخشی از ویدئوی جلسه ی دوم لاکان آقای احمدی را از سایت "جیوگی" که امیررضا درس را در آن دنبال میکند، ببینم. در این جلسه گفته میشود که سوژه ی روانکاوی، و ازجمله سوژه ی لاکانی، همان سوژه ی فلسفه نیست؛ چون انسان در آن نه یک سوژه ی اندیشه ورز بلکه یک سوژه ی میل ورز به شمار میرود و جنس میل ورزی انسان در آن مورد پرسش است؛ همانطورکه پروژه ی کانت، نقد عقل محض است، پروژه ی لکان هم نقد میل محض است؛ به قول دریدا، پروژه های کانت و لاکان هر دو استعلاییند یعنی پیش زمینه های مسئله را جستجو میکنند؛ کانت پیشزمینه های عقلانیت را شناسایی میکند و لاکان پیشزمینه های میل ورزی را؛ تفکرات ما هم بیشتر از میل ناشی میشوند تا از اندیشه ی خالص؛ چون "من" ما چندان خودآگاه نیست؛ "ایگو" یی است که در اثر ارتباط با "دیگران" به وجود آمده است و یک «من خیالی» است؛ لاکان دراینجا تحت تاثیر تفسیر هگل از رابطه ی ارباب و برده در «پدیدارشناسی روح» است؛ ارباب فقط در صورتی که برده را در مقابل خود داشته باشد، احساس اربابی میکند و برده هم فقط در صورتی که ارباب را در برابر خود داشته باشد، با بردگی همهویت میشود؛ مارکس تحت تاثیر همین تفسیر، معتقد بود که پرولتاریا اگر میخواهد با نظام سرمایه داری روبرو شود، مهمترین کاری که باید بکند، تغییر خودش است؛ چون موجودیت استثمارگر، در گرو بازشناسی موجودیت استثمارشونده است؛ به همین ترتیب، «شرقی» هم فقط در صورتی که «شرقی» باقی بماند، میتواند «غربی» را «غربی» نگه دارد؛ بنابراین وقتی کشوری مثل ایران –که غرب خودش آن را «به وجود آورده است»- به شدت دشمن با غرب و پروژه ی مقدس آن «دموکراسی» ظاهر میشود، بیشتر کمک میکند تا رابطه ی عتیق «غرب» و «شرق» پابرجا بماند؛ بخصوص وقتی ایران این مبارزه را به نام «اسلام» انجام میدهد که دکتر احمدی از قول ژیژک، آن را «ناخودآگاه غرب» میخواند که «پسماندهای» خود غرب است که غرب آن را «پس رانده است» در مقیاس عام تر، «من» بر اساس «آرزومندی»، «تصاویر آرمانی» آمده از سوی «دیگری» را مال خودش میکند و از روی «انطباق هویت» با آموزه های دیگری، ذهنیت های خودش را به وجود می آورد.

چندان غیر منطقی نیست. اگر مسئله این است که اسلام ایرانی و سایر بنیادگرایی ها میخواهند به نام دفاع از سنت های الهی در مقابل امپریالیسم نوین مرتد، در میان کشورهای جهان تیم کشی کنند، شاید بد نباشد این را هم به یاد بیاوریم که قبلا دیگرانی در خود غرب هم آرزوی چنین یارکشی ای را به نام دفاع از ستمدیدگان و حتی تحت لوای سنت داشتند بی این که سلاح و بخت لازم برای این مهم را بیابند و فقط در راه آرزویشان فانتزی تولید کردند؛ فانتزی هایی مدرن با ظاهر کهن مانند سلسله کمیک های استریکس و ابلیکس گاول، همانطورکه ریچارد توی در سال 2014 آنها را مورد توجه قرار داد.:

«یک مورخ امپراتوری مدرن چه چیزی را ممکن است در مجموعه کتاب‌های کارتونی طولانی مدت «آستریکس در سرزمین گاول» کشف کند؟ شرق‌شناسی، اضطراب فرهنگی فرانسه در مورد نئوامپریالیسم آمریکایی و ترس از فساد فرهنگی در مواجهه با نیروهای تجارت جهانی؟ البته. جلد جدید آستریکس، "آستریکس و پیکت‌ها"، نه تنها اولین جلد از این مجموعه است که بدون دخالت هیچ یک از خالقان اصلی، رنه گوسینی و آلبرت اودرزو، طراحی/نوشته شده است، بلکه منتقدان را نیز به این فکر انداخته است که آیا می‌توان آن را تفسیری بر ملی‌گرایی اسکاتلندی دانست یا خیر. این کتاب به اندازه ی کافی تلاش قابل قبولی است، اما یک اثر کلاسیک نیست. برای درک رابطه بین آستریکس و امپراتوری (چه انتظار دیگری از این نشریه دارید؟) باید محصولات سال‌های طلایی همکاری گوسینی (نویسنده) و اودرزو (تصویرگر) را ورق بزنیم. این دوره از سال ۱۹۵۹ تا مرگ زودهنگام گوسینی در سال ۱۹۷۷ ادامه داشت. در ظاهر، واضح به نظر می‌رسد که آستریکس، اوبلیکس و دوستانشان دشمنان شجاع استعمار هستند. آنها جنگ نامتقارنی را علیه سربازان رومی نگون‌بختی که در اردوگاه‌های توتوروم، کامپندیوم، آکواریوم و لادانوم ساکن هستند، انجام می‌دهند. آنها به سبک چه گوارا، انقلاب خود را به سراسر جهان باستان صادر می‌کنند و به برادران مظلوم خود در بریتانیا، اسپانیا، کورسیکا و جاهای دیگر کمک می‌کنند. آنها آشکارا در حال مبارزه با امپراطوری ای هستند که از نظر فناوری و پیچیدگی فرهنگی از آنها پیشی گرفته است، اما در حیله‌گری، شجاعت و دانش (الهام گرفته از دروئیدها) نمی‌تواند با آنها برابری کند. اما بیایید لحظه‌ای مکث کنیم و در نظر بگیریم که امپراتوری روم در این کتاب‌ها نمایانگر چه کسی یا چه چیزی است. وسوسه‌انگیز است که آستریکس را به عنوان پاسخی به آسیب‌های اشغال آلمان در زمان جنگ، تلاشی برای مقابله با چیزهای غیرقابل توصیف با تبدیل آنها به طنز ببینیم. مطمئناً عنصری از حقیقت در این حرف وجود دارد. با این حال، توجه داشته باشید که رومی‌ها در این دنیا خیلی شبیه نازی‌ها نیستند. آنها عموماً دست و پا چلفتی هستند؛ بسیاری از آنها متکبر و رشوه‌خوار هستند؛ اما برخی از آنها گاهی سخاوت و حتی اشرافیت نشان می‌دهند. ژولیوس سزار اغلب در نقطه‌ای که متوجه می‌شود حریف خود را پیدا کرده است، بزرگواری نشان می‌دهد. و همچنین به تکنیک‌هایی که رومی‌ها برای تضعیف همبستگی روستاییان گالیک استفاده می‌کنند، فکر کنید. از آنجایی که آنها نمی‌توانند با معجون جادویی گتافیکس رقابت کنند، اغلب به روش‌هایی متوسل می‌شوند که جوزف نای آن را «قدرت نرم» می‌نامد. در کتاب «عمارت خدایان»، سزار یک مجتمع مسکونی لوکس را برنامه‌ریزی می‌کند که روستا را به جایگاه یک منطقه ی حفاظت‌شده تقلیل می‌دهد و مستاجران رومی را به خود خیره می‌کند. در رمان «نبرد بزرگ » رومی‌ها از «همدستان» بومی (به نام‌های گالاگر و رابینسون) در قالب «گالو-رومی‌ها» استفاده می‌کنند که با تقلید از آداب و رسوم فاتحان خود، خود را به سخره می‌گیرند. در رمان «اوبلیکس و شرکا»، کایوس فاتوس جوان (فارغ‌التحصیل مدرسه ی اقتصاد لاتین LSE) تلاش می‌کند با پرداخت مبالغ هنگفتی به روستاییان، آنها را برای تولید محصولات بی‌فایده بخرد. این امر، واکنش شدید حمایت‌گرایانه در روم را برمی‌انگیزد و در مواجهه با ورشکستگی قریب‌الوقوع، سزار موظف می‌شود "اجازه دهد منهیر شناور بماند". بنابراین من معتقدم که این داستان‌ها منعکس‌کننده ی اضطراب فرهنگی فرانسه در مورد نئوامپریالیسم آمریکایی و ترس از فساد فرهنگی در مواجهه با نیروهای تجارت‌گرایی جهانی است. بنابراین، دلایل زیادی وجود دارد که فکر کنیم آستریکس چیزی بیش از یک نماد مقاومت است. آستریکس همچنین نماد برتری فرانسوی است، و هیچ‌وقت به اندازه ی "آستریکس و کلئوپاترا" این ویژگی را ندارد. گال‌ها برای کمک به معمار مصری، ادیفیس، فراخوانده می‌شوند، که موظف است در عرض سه ماه کاخی برای سزار بسازد تا ملکه‌اش بتواند در شرطی که بسته است، برنده شود. این کتاب همچنین مملو از کلیشه‌های "شرق شناسانه" است. مصری‌ها نمی‌توانند خودشان کاخ را بسازند زیرا فرسوده و منحط هستند. وقتی آستریکس، اوبلیکس و گتافیکس اوضاع را برایشان مرتب می‌کنند، قهرمان ما می‌گوید: "اگر به چیز دیگری نیاز دارید که در مصر ساخته شود - مثلاً کانالی که بین دریای سرخ و مدیترانه ساخته شود..." این اشاره‌ای آشکار به فعالیت‌های فردیناند دِ لِسپس، فرانسوی که کانال را در اواخر قرن نوزدهم ساخت، است، هرچند باید اعتراف کنم که وقتی برای اولین بار کتاب را در سن نه سالگی خواندم، به نحوی متوجه این موضوع نشدم. بنابراین آستریکس جنبه ی تاریک‌تر و پیچیده‌تری دارد، که شاید برای کسی که درست در لحظه‌ای که فرانسوی‌ها امپراتوری خود را رها می‌کردند، پا به عرصه ی وجود گذاشت، چندان تعجب‌آور نباشد. و در مورد بلژیکی‌ها! خب، نگذارید من حرف زدن درباره ی تن تن را شروع کنم.»:

“Asterix the Gaul – Colonial Freedom Fighter or Neo-Imperialist?”: Richard TOYE: CIGH Exeter: 6 MARCH 2014

خیلی جالب است که هیچ یک از خالقان کمیک استریکس، اصالتا فرانسوی و بلژیکی نبودند. اودرزو از خانواده ای ایتالیایی برخاست و گوسینی، یک یهودی لهستانی بود که قبلا مدتی را در ایالات متحده ی امریکا گذرانده بود. بنیادگرایی آنها حتی بنیادین ترین از بنیادگرایی اسلامی است که دارد به گذشته ی یهودی-مسیحی اروپا برمیگردد. به نظر میرسد آنها دارند به یک گذشته ی بنیادین نیمه ماقبل تاریخی حتی در قبل از روم ابرتکنولوژیک مشرک که سلف تکنولوژی گرایی نوین اروپایی است برمیگردند. آنچه این گذشته ی ابتدایی محفوظ مانده در گاول را از نوگرایی مسلح رومی برتر میکند، از جنس جادو است. اهالی دهکده ی گاول، به خاطر نوشیدن از یک معجون جادویی که نمادی از کیمیاگری دروئیدی است، چنان قدرتی می یابند که بی هیچ سلاح پیشرفته ای، بر ارتش تا بن دندان مسلح روم پیروز میشوند. داستان «12خوان استریکس» ازآنجا شروع میشود که یک فرمانده ی رومی، پس از شکست ارتشش از اهالی گاول، به این نتیجه میرسد که آنها ابرانسانند، یعنی از خدایانند. درواقع اگر کمی به مطالعات اسطوره شناسی متمرکز بر دروئیدها تا اواخر قرن 19 عقب برویم، میبینیم که حرف فرمانده ی رومی، از توی هوا درنیامده است.

تمام معجون های جادویی، ریشه در معجون زمان دارند؛ نوشیدنی ای که خوردن از آن، برای خدایان ماوراء الطبیعی، امکان حضور در قلمرو طبیعت جهان فیزیکی را که از جنس زمان و مکان بود، فراهم میکرد. امکان دخالت خدایان در امور جهان فیزیکی، بستگی به نوشیدن از این معجون داشت. حتی راهوی شیطان هم اگر سر بریده اش زنده می ماند تا با بلعیدن خورشید و ماه، کسوف و خسوف را در دنیای هندیان رقم بزند، به خاطر این بوده که قبل از این که توسط ایزد ویشنو گردن زده شود، موفق شده بود ذره ای از اکسیر خدایان را بنوشد. بنابراین نوشیدن معجون جادویی، استعاره ای از جذب توانایی هایی است که امکان میدهند یک انسان همچون خدایان، قدرت خلقت و دخل و تصرف در جهان را به دست بیاورد.:

THE NATURAL GENESIS: V2: ibid: p93

نوشته اند که در تعالیم دروئیدها، عدد 6 مظهر خلقت و الوهیت و آنقدر عدد مهمی بود که حتی نامش باید با احتیاط برده میشد و ترجیحا به جای 6 از اصطلاح "مور-سیسیور" به معنی راز بزرگ استفاده میشد. این موضوع، در اساطیر کلدانی معنی دار میشود جایی که آنو یا آسمان، اولین حکمران خدایان را "سیسرا" یعنی 6گانه می نامیدند که احتمالا با لغات اروپایی "سیسیور" و "سکرت" به معنی راز مرتبط است. سیسرا از ses به معنی 6 می آمد که این لغت، همزمان به معانی مکعب و تقویم هم بود. دلیل را شاید در اساطیر مصری بتوانیم بهتر متوجه شویم. همانطورکه میدانیم، مکعب، مظهر جهان فیزیکی بود چون تصور میشد از طریق وصل شدن چهار گوشه ی زمین به مابه ازاهایشان در آسمان که تشکیل یک مکعب میدهند، طاق آسمان بالای زمین معلق میماند. دراعتقادات مصری، چهار گوشه ی زمین را پتاح آفریده و ازاینرو خود دارای یک چهارگانگی است. پتاح به کمک "زانیث" و "نادر"، زمان را بر اساس چرخه ی خورشید و ماه خلق کرده است و از جمع چهارگانگی پتاح با آن دو دیگر، عدد 6 به دست می آید. این تثلیث، در برابری با خلقت زمان توسط کرونوس یا ساتورن در اساطیر یونانی-رومی، با تقسیم شدن کرونوس در سه پسرش زئوس و هادس و پوزیدون، تکرار میشود و جمع آنها با سه دختر کرونوس هم باز عدد 6 را میسازد. ستاره ی شش پر یهودی ها هم به خاطر همین نماد جادوگری است و تعجبی ندارد که در تورات هم یهوه جهان مادی را در 6 روز یا 6مرحله آفریده باشد.:

Ibid: p57

آستریکس و اهالی روستایش هم درواقع همچون خدایان باستانی، موجوداتی انسان نما ولی ذهنیند که از طریق نوشیدن از معجونی جادویی که جانشین معجون خدایان است، در زمان و مکان خاصی در تاریخ جای میگیرند تا الگوی اروپاییانی در زمان حاضر شوند که میخواهند مردم نقاط مختلف دنیا را «نجات دهند»؛ با این حال، این اروپاییان بنیادگرا، باید سلطه ی اخلاف امریکایی روم را تاب بیاورند، همانطورکه اهالی گالیک روستای استریکس هم در مورد حضور پادگان های رومی در کنار خود، بیش از حد بی خیالند و حتی در داستان استریکس در المپیک، استریکس به گاول ها پیشنهاد شرکت در المپیک در کنار رومی ها را میدهد، با این توضیح منصفانه که ژول سزار سرزمین آنها را تصرف کرده است و «به توتاتیس قسم، ما حالا رومی هستیم». حالا بیایید باز هم این حالت نمادین جغرافیا را به پشت پرده ی فلسفیش برگردانیم. اگر قرار است اروپای مفتخر به دروئیدها، با رومی بودن به معنی بودن تحت تسلط کشوری «نُو رِس» به نام ایالت متحده از قلمروی موسوم به «دنیای جدید» گردن نهد، در عالم فلسفه هم کابالا باید بدون علاقه ی قلبی، تسلط یک ایدئولوژی مادیگرای بیش از حد متظاهر به سنت ستیزی و سنت ناباوری را گردن نهد. همانطورکه استریکس و هم محلی هایش از دهه ی 1950 تاکنون هیچ وقت علیه روم شورشی واقعی نکرده و فقط برایش دردسر درست کرده اند، در اروپای امروزی نیز به نظر نمیرسد هنوز چشم اندازی برای طغیان وجود داشته باشد.درواقع اصلا مبارزه ای مطرح نیست؛ فقط قضیه گرم کردن بازار خدایان فراموش شده برای به وجود آوردن امکان قبیله ای کردن خدایان و درواقع هر نوع موجودات ذهنی شامل انسان های تخیلی –تخیلی به اندازه ی خود استریکس و ابلیکس- است تا بتوان به دعواهای فرقه ای دامن زد، جوامع را به اندازه ی روستای استریکس کوچک کرد تا سلطه ی روم بر آنها راحت تر شود و هر نوع جنبش جدایی طلبی که در این قضیه بوی کابالا و بتپرستی نوین را بدهد، همانقدر مفید است که بنیادگرایی های اسلامی فرقه ای که به نام اتحاد اسلام، بیشتر آن را درگیر جنگ و تجزیه کردند. پس جالب است که ببینیم چرا در خود امریکا، یک نظریه ی توطئه ی جالب، نام "هالیوود" را به درخت پرستی دروئیدی ربط میدهد و هالیوود را به اندازه ی دموکرات ها دستپرورده ی قدرت های اروپایی میخواند ولی در خود امریکا جادوپرذوری های هالیوودی فقط به تفرقه بین امریکایی ها به نفع دولت امریکا انجامیده است. مقایسه ی رشد این روند از دهه ی 1990 با روندی مشابه در جهان آنطورکه در مقدمه ی کتاب «خدایان خون: احیای بتپرستی و جدایی طلبی سفید»:

“Gods of the Blood The Pagan Revival and White Separatism”: Mattias Gardell: Duke University Press: Durham and London 2003

میبینیم، آموزنده است:
«از اوایل دهه ی ۱۹۸۰، بت‌پرستی نژادپرستانه، که توسط فعالان زمینی مطرح شده است، نشان‌دهنده ی رادیکال‌تر شدن بیشتر فضای نژادپرستانه ی سفیدپوستان است. بت‌پرستان نژادپرست با محکوم کردن مسیحیت به عنوان امری غیرطبیعی و ضد سفیدپوست، خود را بیشتر از جریان اصلی آمریکا دور می‌کنند و حتی «میهن‌پرستان مسیحی» راست افراطی را به عنوان بخشی از مشکل به زور رد می‌کنند. با این حال، بت‌پرستی نژادپرستانه مختص ایالات متحده نیست، بلکه بخشی از یک پدیده ی جهانی است. انقلابیون «آریایی» در بیش از چهل کشور با موفقیت از بت‌پرستی نورس، بازسازی‌های آمریکایی کرده‌اند. این انقلابیون روزانه به صورت الکترونیکی ارتباط برقرار می‌کنند و جهان‌بینی‌های خود را با مطالبی که از جریان جهانی ایده‌ها به دست آورده‌اند، می‌سازند. علیرغم ادعای رایج بت‌پرستان مبنی بر اینکه آنها نمایانگر ظهور مجدد سنت‌های باستانی هستند که در طول قرن‌ها توسط توالی ناگسستنی نگهبانان زیرزمینی دست نخورده نگه داشته شده‌اند، از دیدگاه علمی، می‌توان آنها را به عنوان یک گرایش در دسته ی وسیع‌تر جنبش‌های جدید مذهبی طبقه‌بندی کرد. در طول چند دهه ی گذشته، ده‌ها هزار جنبش مذهبی جدید در سراسر جهان ظهور کرده‌اند که بسیاری از آنها از سنت‌های پیشامدرن الهام گرفته‌اند و این نشان می‌دهد که یک دیدگاه جهانی می‌تواند بینشی در درک ما از بت‌پرستی نژادپرستانه در ایالات متحده ارائه دهد.
جهانی شدن و نئوناسیونالیسم، یک واقعیت اجتماعی جهانی فزاینده، به تدریج به زمینه ی بزرگتری برای همه فرهنگ‌ها و مذاهب جهان تبدیل شده است. اکنون اکثر اقتصادها بخشی از نظام سرمایه‌داری جهانی هستند. مدل دولت-ملت در سراسر جهان پذیرفته شده است و اکثر کشورها در یک سیستم سیاسی بین‌المللی مبتنی بر دولت-ملت‌ها شرکت می‌کنند. رسانه‌ها، سرگرمی، صنایع نظامی، گردشگری، مهاجرت، علم، پزشکی، ورزش، موسیقی و هنر، مرزهای کمی را می‌شناسند و به پیشرفت جهانی شدن کمک می‌کنند. و فناوری ارتباطات، اکنون اتصال هر دو مکان روی زمین را ممکن می‌سازد. خلاصه اینکه، جهان به تدریج در حال تبدیل شدن به «یک مکان واحد» است، اصطلاح دهکده ی جهانی در حال ظهور است تا تأکید کند که سیاره به مکانی کوچک تبدیل شده است که در آن ما چیزهای زیادی در مورد یکدیگر می‌دانیم و زندگی بسته به اینکه در ویلاهای زیباتر یا در کلبه‌های میان رانده‌شدگان روستا زندگی می‌کنید، بسیار متفاوت است (رولند رابرتسون ۱۹۸۷). در عین حال، تفاسیر به اصطلاح بنیادگرایانه به زور در تمام ادیان اصلی جهان -مسیحیت، اسلام، یهودیت، هندوئیسم، بودیسم و ​​سیکیسم- و در جوامعی با تاریخ‌های متفاوت و واقعیت‌های اقتصادی و سیستم‌های سیاسی مختلف، در حال رواج یافتن هستند. بنیادگرایی، یک پدیده ی جهانی است و به تعبیر دورکیم، واقعیت‌های جهانی باید در پرتو سایر واقعیت‌های جهانی درک شوند. ساخت تدریجی یک فرهنگ جهانی، علی‌رغم اینکه ارزش‌ها و هنجارهای هر فرهنگ، زمانی برای افراد درون آن فرهنگ جهانی به نظر می‌رسیده، به معنای نسبی شدن تمام فرهنگ‌های دیگر است. برای ایدئولوگ‌های مذهبی که به سروکار داشتن با «حقایق جهانی» عادت کرده‌اند، این درک می‌تواند به‌ویژه دردناک باشد. خدای ابراهیمی یهودیت، مسیحیت و اسلام ممکن است خدایی حسود باشد، اما در عرصه ی جهانی باید به داشتن خدایان دیگر در کنار خود عادت کند. جریان جهانی ایده‌ها حتی جاه‌طلبانه‌ترین تلاش‌های انحصارطلبانه را نیز تضعیف می‌کند و اهریمن جلوه دادن پیروان سایر ادیان به عنوان کاملاً «دیگری» به طور فزاینده‌ای دشوار خواهد شد. با این حال، اگرچه روایت کلان جهانی شدن با خوش‌بینی ادعا می‌کند که با نزدیک‌تر شدن فرهنگ‌ها و ادیان، آنها در فرآیندی که به همکاری بشریت برای بقای آینده ی سیاره و نوع بشر منجر می‌شود، یکدیگر را آگاه‌تر و نسبت به یکدیگر بردبارتر خواهند شد -و اگرچه این روند قطعاً قابل تشخیص است- اما واکنش مخالف از نظر چندپارگی قومی، نژادی و مذهبی، همانطور که با ظهور بنیادگرایی مذهبی مشهود است، همزمان قابل شناسایی است. بر این اساس، فرآیند جهانی شدن شامل تنشی بین نیروهای مرکزگرا و مرکزگریز است. اینکه پروژه‌های نئوناسیونالیستی متعددی در پی جهانی شدن ایجاد شده‌اند، ممکن است متناقض به نظر برسد، زیرا جهانی شدن اهمیت دولت-ملت را از طریق یک واقعیت اجتماعی به طور فزاینده فراملی و حتی پساملی تضعیف می‌کند. از این گذشته، قوی‌ترین اقتصادهای جهان امروز شرکت‌های چندملیتی هستند، نه دولت-ملت‌ها، و تلاش‌های سیاسی برای سازگاری با واقعیت‌های در حال تغییر با ایجاد بلوک‌های تجاری منطقه‌ای مانند اتحادیه ی اروپا (eu) یا توافقنامه ی تجارت آزاد آمریکای شمالی (nafta) در زمان آغاز به کار، قدیمی به نظر می‌رسند. قدرت شرکت‌ها با مناطق آزاد تجاری در قلمرویی که کنار گذاشته شده‌اند و نه تنها از مالیات منظم، بلکه از صلاحیت قضایی که یک دولت در غیر این صورت بر قلمرو خود اعمال می‌کرد نیز معاف هستند، بیشتر برجسته می‌شود. با این حال، نقشه ی جهان دائماً در حال بازنگری است زیرا تعداد دولت‌های ملی همچنان در حال افزایش است: در سال ۱۹۴۵، سازمان ملل متحد، پنجاه کشور عضو را شمارش کرد؛ در دهه ی ۱۹۵۰ بیش از سی دولت ملی جدید به آن اضافه شد؛ دهه ی ۱۹۶۰ شاهد تشکیل بیش از چهل دولت ملی بود؛ دهه ی ۱۹۷۰ بیست و پنج کشور دیگر را به خود دید؛ و پس از دهه ی ۱۹۸۰ که با تنها هفت دولت-ملت جدید به آرامی پیش می‌رفت، قرن بیستم با رکوردی نزدیک به ۲۰۰ دولت-ملت به پایان رسید که سی و دو مورد از آنها در دهه ی ۱۹۹۰ تأسیس شدند. اگر تعدادی از دولت-ملت‌های به رسمیت شناخته نشده و «جنبش‌های آزادی‌بخش ملی» که برای دستیابی به استقلال می‌جنگیدند -مانند جنبش‌های کردی، باسک، مورو، فلسطینی یا تبتی- را به این فهرست اضافه کنید، الگویی از فعالیت ناسیونالیستی پرشور آشکار می‌شود. حداقل سه نوع متمایز از پروژه‌های نئوناسیونالیستی را می‌توان شناسایی کرد: ناسیونالیسم قومیت گرا، که ادعا می‌کند قومیت باید پایه و اساس یک دولت-ملت مستقل باشد، همانطور که در ناسیونالیسمی که خود را در دستور کار جنگ‌های داخلی رواندا و یوگسلاوی سابق قرار داد، آشکار شد؛ ناسیونالیسم نژادی، که ادعا می‌کند همه ی اعضای یک نژاد مشخص به درستی یک ملت را تشکیل می‌دهند که حق تعیین سرنوشت خود را در ایالت خود دارند، موضعی که توسط ملت اسلام و سایر جنبش‌های جدایی‌طلب سیاه‌پوستان در ایالات متحده، و همچنین توسط ناسیونالیست‌های آریایی که هدفشان ایجاد یک «میهن سفید» پان آریایی است که فراتر از مرزهای فعلی دولت-ملت اروپا، استرالیا و آمریکا باشد، اتخاذ شده است؛ و در نهایت، ناسیونالیسم مذهبی، که معتقد است پیروان یک دین خاص «به طور طبیعی» (و به خواست خدا) به طور کامل به یک ملت تعلق دارند، اعتقادی که باعث شد، برای مثال، مسلمانان از فدراسیون هند جدا شوند و پاکستان را به عنوان «سرزمین پاکان» تشکیل دهند و این اعتقاد توسط ناسیونالیست‌های هندو در هند و انقلابیون اسلام‌گرا مانند حماس یا اخوان المسلمین ابراز می‌شود. این دسته‌های نئوناسیونالیستی به سختی ایستا هستند و، از آنجایی که مانعه‌الجمع نیستند، اغلب با یکدیگر در هم می‌آمیزند، به عنوان مثال، هویت مذهبی در یک پروژه ی قومی-ملی به یک نشانگر ملی تبدیل می‌شود، همانطور که توسط ناسیونالیسم صرب و کرواسی نشان داده شده است. برای برخی از خوانندگان، پیشوند نئو ممکن است عجیب به نظر برسد، زیرا بسیاری از ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی بر همگنی فرهنگی ملت تأکید می‌کنند و منشأ آن را به یک گروه قومی یا مذهبی خاص می‌رسانند که ملت به عنوان یک نتیجه ی «ارگانیک» از آن در نظر گرفته می‌شود. با این حال، آنچه ناسیونالیست‌ها می‌گویند لزوماً نباید به همان صورت ظاهری پذیرفته شود. اکثریت قریب به اتفاق دولت-ملت‌های موجود (از جمله، البته، ایالات متحده) از نظر تاریخی، چند قومیتی، چند زبانی و چند مذهبی بوده‌اند و هنوز هم هستند. بنابراین، آنچه در نئوناسیونالیسم جدید است، رد ایدئولوژی ناسیونالیستی مورد تأیید دولت به نفع یک ناسیونالیسم جایگزین است که یا با هدف پاکسازی یک دولت-ملت موجود از هر کسی که به عنوان فراملی تلقی می‌شود یا با هدف ایجاد یک دولت-ملت جدید و جدایی‌طلب که منحصراً از و توسط کسانی که واجد شرایط تلقی می‌شوند، تشکیل شده است، صورت می‌گیرد. اما مفهوم ناسیونالیستی ملت به عنوان "ارگانیک"، به عنوان چیزی که طبیعت به آن داده است -گویی بشر همیشه در ملت‌های مختلف سازماندهی شده است، یا گویی ملت صرفاً یک زائده ی مدرن برای تکامل خانواده، خاندان و قبیله است- از اصل مطلب بسیار دور است: یک ملت محصول خون نیست، بلکه محصول ایدئولوژی و فرآیندهای اجتماعی است. بنابراین، ایده‌های متناقضی در مورد ترکیب ملت ممکن است در یک زمان و مکان وجود داشته باشند، و تعریف غالب از یک ملت خاص ممکن است در طول زمان تغییر کند. کلمه ی ملت از کلمه لاتین nascor (من متولد شده‌ام) گرفته شده است و مدت‌ها فقط به یک گروه یا طایفه ی دودمانی دلالت داشت. اریک هابسباون خاطرنشان می‌کند: "تا جایی که به یک سرزمین متصل بود، فقط به طور تصادفی یک واحد سیاسی بود و هرگز یک واحد خونی نبود."»

در قدیم، خدایان مشترک، وسیله ی متحد کردن قبایل کوچک با یکدیگر بودند. ظاهرا خدایان هنوز هم فقط به درد جوامع کوچک میخورند. اکثر این خدایان، دارای کارکردهای طبیعتپرستانه اند، ولی آدمیان بسته به نظرگاه حکامشان، درباره ی شخصیت خدایان طبیعت، و آنچه آنها را خشنود میکند، متفق نیستند. اینها همان خدایانی هستند که در دوران فاجعه ی بزرگ و پس از آن، جهان را تغییر دادند؛ هنوز هم دارند دنیا را تغییر میدهند، ولی سیاست باعث شده است بیشتر از این که دنیا را در مقیاس ماکروسکپی تغییر دهند، در مقیاس میکروسکپی تغییر دهند و بیشتر از این که آن را زیر نظر خانواده ی خدایان طبیعی متحد کنند، آن را دچار تفرقه کنند تا خدایان انسانی -یعنی اشراف استثمارگری با شخصیتی بسیار شبیه آنچه جف دمولدر از آنها انتظار دارد- بهتر بتوانند آن را متحد کنند؛ همان خدایان انسانی ای که بزرگترین نگرانیشان این است که از مردم معمولی، حیوان تر باشند.